[corner-ad id=2]

اینجا بی خانمان ها کتاب می خوانند

يادداشت — توسط در آبان ۱, ۱۳۹۵ در ۳:۳۹ ب.ظ

صبح کِسل و ذله  از خواب بیدار شدم. حدود ساعت هشت. هرشب که بیدار می مانم و چشم می اندازم به صفحه مانیتور صبح روز بعدش همینطور میشود. این هم از عادت های مسخره ایست که گاهی می آید سراغم و خودم بیزارم واقعا. از طرفی بیکاری هم هست. دلم برای کالج و زبان فرانسه تنگ شده. البته از هفته دیگر شروع میشود و خیلی جای شکر دارد. با اینکه علاقه دارم اما واقعا نمی توانم بدون کلاس و بدون درس پیش بروم. میان کلاس هفده ،هیجده نفر از همه جای دنیا هستیم و بدون درس و بحث معلم ها، کلی مجبوریم فرانسه حرف بزنیم. از کوبا و بنگلادش و چین و روسیه و امریکا و کلمبیا همه در یک کلاس هستیم و از بابت اینکه آدم با فرهنگ های مختلف هم کمی آشنا میشود واقعا غنیمت است و برای من خیلی تازه گی دارد و جالب است. با امریکای لاتینی ها تقریبا بیشتر رفاقت دارم برای اینکه با انها اسپانیایی حرف میزنم و برای آنها هم جالب است ایرانی که اسپانیایی حرف بزند. بعد هم با دوستان بنگلادشی که یک زن و شوهر هستند و خیلی وقت است اینجا سکونت دارند گپ و گفت داریم .مسلمان هستند وخیلی درباره ایران کنجکاو . بعد هم واقعا هیچ فرقی ندارد.به همه حس خوب و یکسانی دارم و کلا همه با احترام با هم رفتار میکنند و این احترام به تکثر یکی از ارزش هایی ست که کانادایی ها به آن مفتخرند. من واقعا گاهی متعجبم که چطور مردم این مملکت اینهمه خارجی را تحمل میکنند. تحمل که نه، بلکه می پذیرند و احترام میگذارند و همه ی حق و حقوقی که برای خودشان دارند را برای شهروندان قانونی با ملیت های دیگر نیز قائلند. ریشه ی اینهمه پذیرش کجاست ؟ واقعا فکری میشوم.  تجسم میکنم که مثلا اگر ما یک روز صبح میان تهران بیدار شویم و ببینیم میان مترو و اتوبوس و بیمارستان و سینما و پارک و دربند و درکه و صف نانوایی و چلوکبابی و بستنی فروشی و سمینار و کنفرانس و دانشگاه و مدرسه و …هزاران هزار مردمان دیگر با ملیت های دیگر باشند و اتفاقا همه حق و حقوق ما را هم داشته باشند انوقت چه حسی خواهیم داشت. من واقعا گیج و گنگ می مانم و جوابی ندارم برایش. آدم میان خانه خودش اینقدر میهمان ببیند که حقوق میزبان! را داشته باشند البته تحملش بر میزبان نباید ساده باشد و لابد یک ریشه های تاریخی و فلسفی و فرهنگی باید داشته باشد.بعد هم آموزش که خیلی خیلی خیلی مهم است. اینها حقیقتا تحمل و پذیرش و احترام به تکثر را یاد گرفته اند ذره ذره. وگرنه خوابنما نشده اند اصلا. بعد فکر میکنم مثلا ما چطور با همسایه گان افغان رفتارکردیم. خلاصه هربار به این چیزها فکر میکنم موجب تعجب میشود برایم و کلی سوال.  نمیدانم مناسبت دارد یا نه اما یاد این جمله ابوالحسن خرقانی می افتم که مریدانش و اهل منزل را میگوید: ” هر که در این سرای درآمد نانش دهید و از ایمانش نپرسید, چرا که آنکه به درگاه ایزد باریتعالی به جان ارزد, البته بر خان بوالحسن به نانی بیارزد”  خب اینهم آموزه ی ما. مدارا و تحمل تا کجا.  اما ابتر مانده و ناکام. لابد برای اینکه مداری که باید آن را روش مند کند موجود نبوده. نمیدانم والله.  خلاصه بدون کلاس رفتن ، فرانسه خواندن سخت شده. انشالله هفته بعد شروع میشود. وقتی از صبح میروی تا ۴ یا ۵ عصر خود به خود مجبوری به فرانسه خواندن و حرف زدن. حقیقتا کلاس های کاربردی و مفیدی هم دارند. کمِ کم به جز معلم اصلی، آدم در طول هفته با چند نفر دیگر کلاس دارد. با یکی میرود لابراتوار زبان. ما با جوانی خندان و پرانرژی به اسم فرانسوا بودیم. یکبار ندیدم لبخند روی لبش نباشد. ابدا. مدام تلاش میکند تا یک کلمه درست از دهان ما بکشد بیرون. با یکی دیگر میرویم میان شهر و فرهنگ و هنر و مسائل مربوط به زندگی شهری را می آموزیم و با یکی میرویم مراکز خرید و بانک و سینما و…فقط و فقط برای اینکه یاد بگیریم در هرموقعیت بهتر است چطور حرف بزنیم. درحقیقت هم آموزش زبان است و هم آشنایی فرهنگ. خلاصه کاری نمیکنند که حوصله آدم سربرود و خسته گی زیاد شود. همین که به مرز خسته گی برسد فوری لاین آموزش عوض میشود.

حدود ۱۰ صبح دیگر شال و کلاه کرده ام. هوا را چک میکنم. افتابی ست. این چک کردن هوا بلاتشبیه از نان شب واجب تر است. یکبار چک نکرده رفتیم به هوای آفتاب. به ساعت نرسیده  ” تر دامن” برگشتیم خانه.  تازه چتر همیشه میان کوله پشتی من هست. مگر باران آمد. مگر باران آمد. کجا چتر مانع میشد؟ اصلا و ابدا. یک اوضاعی. ولی امروز هوا خوب است.  برای اولین بار قرار است بروم کتابخانه بزرگ مونترال. دو سه هفته ای میشود که ثبت نام کرده ام اما تا حالا به جز استفاده از سایت انلاین استفاده دیگری نداشتم. از سایت هم بیشتر برای دیکشنری انلاین فرانسه استفاده کردم. سایتش هم خیلی مطلب دارد که من نه حوصله کردم و نه فرانسه و انگلیسی ام جوری ست که سریع بخوانم و عبور کنم. خب خسته میشود آدم. از در ساختمان که میخواهم بیایم  بیرون یک خانم رنگین پوست میخواهد بیاید داخل.  با کالسکه بچه. همان دم در چند پله دارد. در را نگه میدارم که راحت وارد شود و یک “بون جوق” رد و بدل میشود. بعد میبینم برای پله ها سخت است برمیگردم و کمکش میکنم . خیلی تشکر میکند. افریقایی باید باشد.ولی معلوم است فرانسه را روان است.اینجا افریقایی ها اکثرا فرانسه را روان هستند. از مزایای استعمار!  وقت زیاد دارم و برای همین تصمیم میگیرم تا کتابخانه پیاده بروم. هوا واقعا تمیز است و حیف است آدم برود زیر زمین به نیت مترو. از نیمه ها ی خیابان مزونوف شروع میکنم به قدم زدن به سمت شرق. درفضای سبز نزدیک خانه چند نفری ورزش میکنند.  البته اینجا همه جایش سبز است و آدم میان خیابان خیلی ورزشکار می بیند. زن و مرد و پیر و جوان هم ندارد. خب با این هوا چرا که نه. چیزی که هر روز غافلگیر می کند من را دو چیز است. اول سکوت و آرامش و دوم تمیز بودن برگ درخت ها. تهران واقعا دلگیر میشدم وقتی به انتهای فروردین نرسیده برگ های درخت ها سیاه میشد. مغازه ها آرام آرام باز میکنند. از کنار یک استارباکس عبور میکنم. خلوت نیست. دانشجوها دو دلار میدهند برای یک قهوه بعد ۵ساعت همانجا مینشینند و با اینترنت انجا درس میخوانند و کارهایشان را میکنند. کسی هم بازخواست نمیکند که آقا قهوه ات را خوردی پاشو برو. چند دفعه میخواستم بروم و چند ساعتی بنشینم ولی جرات نکردم! مدام فکر میکنم شاید یکی چیزی بپرسد و من حالیم نشود. هنوز باید مستقیم بروم  تا برسم به دانشگاه UQAM. دانشگاهی فرانسوی زبان است. کلا مونترال برای اهل درس و تحقیق یک بهشتی ست. چهار دانشگاه بزرگ و معروف دارد. یکی همین UQAM . .  بعد هم دانشگاه مونترال که انهم فرانسه زبان است. بعد هم دانشگاه Concordia و McGill   هردو انگلیسی زبان. به این هم باید اضافه کرد کلی کالج و موسسه که دست کمی از دانشگاه ندارند و دولت هم برای هر رقم درس خواندن کلی وام و بورس میدهد. اوضاع چنان است که خیلی ها برای گذران زندگی وپولی که بابت وام و بورس به انها میرسد می روند و درس میخوانند!!! انصافا فقط همت میخواهد که من یکی ظاهرا ندارم.

%d8%ac%d9%84%d8%a7%d9%842

مزونوف خیابان آرامی ست. تقریبا نزدیک به ساعت ۱۱ میرسم به BANQ   ( کتابخانه و آرشیو ملی کبک) . تقاطع خیابان های Maisonneuve و BERRI . انطرف چهار راه یک سمتش دانشگاه UQAM  است و سمت دیگرش یک پارک یا میدانی ست به نام PLACE ÉMILIE-GAMELIN. در این پارک هر رقم آدم ناجور و داغان و نافرمی  یافت میشود. هم دیوانه و مجنون و هم الکلی و غیره. البته خیلی برنامه های هنری هم برگزارمی کنند  در این میدان ولی چیزی که برای من باعث تعجب است اینست چطور روبه روی دانشگاه و کتابخانه بزرگ شهر چنین جایی هست. میدانم که کتابخانه در روزهای عادی تاساعت ده شب باز است و اتفاقا گاهی که از کنار این میدان عبور کرده ایم خیلی برنامه ها با موزیک پرسروصدا بوده و خلایق هم کم نبوده اند اما هیچ وقت ندیدم یا نشنیدم که این دو به هم تعرض و اعتراضی بکنند. یعنی اهل کتابخانه و مطالعه معترض نشدند که ” ای بابا جمع کنید این بساط را بگذارید ما به علم و دانش مان برسیم”  و یا  ” این قرتی بازی ها مانع کسب علم است و دون شان ماست که در نزدیک کتابخانه بزرگ شهر این سبک سری ها برقرار باشد!” فاصله کتابخانه تا این میدان کمتر از ۵۰ متر است اما در یک همزیستی مسالمت آمیز قرار دارند. خلاصه برای من همیشه باعث تعجب است. تمام نمای بیرونی کتابخانه و ارشیو کبک از شیشه است.کسی از بیرون نمیتواند حدس بزند که ساختمان شش طبقه دارد.کلا اینجا خیلی قدر نور افتاب را می دانند. تشنه ی آفتاب هستند از بس که در مضیقه اند. بعد هم صرفه جویی در انرژی. از در اصلی وارد میشوم. در بلندی دارد..از بیرون نمیشود حدس زد که چند طبقه دارد و چگونه است. همین که آدم وارد میشود پلکان هایی را میبیند در سمت راست که از زیر زمین می آید بالا و خیلی ها از اینجا وارد میشوند.این پلکان ها مستقیم آدم را می رسانند به مترو.یعنی از واگن مترو که پیاده شوید بدون آمدن به فضای بیرون میتوانید سر از کتابخانه بیرون بیاورید! یعنی چله زمستان که درجه هوا میرسد به سی درجه زیرصفر هم آدم بهانه ندارد که مثلا برف آمده و مانع طلب علم شده است.هرجای مونترال که باشید همین که پایتان برسد به مترو میتوانید از کتابخانه سر دربیاورید.به هنگام ورود هم هیچگونه کنترلی وجود ندارد.نه کسی کارت شما را میبیند ونه سوالی برقرار است. در آرامش مطلق و بدون استرس آدم وارد کتابخانه میشود.تنها کمی جلوتر یکی دو نفر آدم بلند قد کت و شلواری خیلی مودب ایستاده اند و نگاه میکنند. هرآدمیزادی اعم از زن و مرد، سیاه و سفید،پیر و جوان و حتی با کالسکه بچه و حتی همان دیوانگان میدان –GAMELIN میتوانند به سادگی وارد شوند و تا وقتی برای کسی زحمت درست نکند البته کسی با او کاری ندارد.من واقعا نمیدانم برای امانت کتاب باید چه کرد. کمی دور میزنم که با محیط آشنا شوم.دفعه قبل که امده بودم برای ثبت نام نمی دانم چرا عجله ای بود کارم و زودی رفتم.برای ثبت نام هم هیچ تقاضایی نداشتند به جز اینکه اثبات کنیم ساکن این شهر هستیم و تمام.ما هم آدرس خانه را دادیم و چند روز بعد نامه امد و با نامه برگشتیم کتابخانه و کارت عضویت بدون عکس ظرف ده دقیقه برای ما صادرشد و همان لحظه، ای دی و پسورد  ورود به سایت و استفاده از اینترنت نامحدود هم برایمان صادرشد. کلا نمیدانم این کارت که ابدا کنترل نمیشود چه فایده دارد.در همان طبقه اول میزهایی برای راهنمایی هست . سه نفر نشسته اند و یک صف آرامی هم هست که اگر کسی سوالی دارد باید برود میان آن صف. سمت راست میزهای راهنما بخش نشریات است و سمت چپ هم  دو ردیف رایانه و یک دستگاه هایی که سر در نمی آروم. انطرف رایانه ها نیزکلی میز و صندلی برای مطالعه است.شبیه سالن مرجع مثلا.

اول فکر میکردن مخزن باید بسته باشم بعد که میروم طبقات بالاتر متوجه میشوم که مخازن باز هستند  و درلا به لای قفسه های نه چندان بلند کتاب کلی صندلی و نیمکت و چهارپایه برای نشستن هست.

%d8%ac%d9%84%d8%a7%d9%843

قصد کرده ام امروز یکی دو کتاب مصور بگیرم برای خواندن. ترجیحا کتاب مخصوص نوجوانان.خیلی ساده پیدا میکنم. و اتفاقا همانجا یک چهارپایه هست و مینشینم و ورق میزنم کتاب را. همینکه مشغول ورق زدن میشوم یادم میافتد که باید کتاب راهنمایی و رانندگی را هم بگیرم.میروم میان رایانه تا شماره رده آن را پیداکنم و بعد هم میروم دنبالش. خیلی گشت میزنم.پیدا نمیکنم. یعنی چه؟ مجبورا میروم سراغ کتابداری پشت میز نشسته است. نمیدانم فرانسه حرف بزنم یا انگلیسی.هنوز شهامت فرانسه ندارم. دو سه بار نهیب میزنم بروم جلو و هی صبر میکنم و بعد هم تصمیم میگیرم با هرجان کندنی هست فرانسه بلغور کنم و میکنم. خانم کتابدار هم میفهمد که زبان من برنمیگردد خیلی ارام توضیح میدهد که این کتاب طلبه زیاد دارد و باید بروم از میان سایت سفارش رزرو بدهم و انها بعدا برایم میفرستند تاریخی که کتاب حاضراست. بعد هم توضیح میدهد که اگر کتاب را رزرو کنم و در روز معین برای دریافت کتاب نروم روزی دو دلار باید جریمه بدهم. لبخند میزنم و خداحافظی میکنم. کتاب مصور را هنوز با خود دارم. برای امانت کتاب یا باید بروم پیش مسول امانت که آن را برایم ثبت کند و یا باید بروم با دستگاه انجام بدهم.ترجیح من دومی است برای اینکه واقعا دوست ندارم امروز دیگر با کسی فرانسه حرف بزنم. همان چند دقیقه برای امروز کافی بود. در همه طبقات دستگاههایی که شماره کتاب را اسکن میکنند هست. بار اولم هست و کمی استرس دارم. با اینکه کاتالوگ چگونگی استفاده از این دستگاه و خدمات دیگر را خوانده ام ولی صبر میکنم تا یکی بیاید و ببینم اوضاع از چه قرار است. کمی همان اطراف دور میزنم. خانمی رنگین پوست به دستگاه نزدیک میشود و من هم میروم ببینم چه میکند. چند متری فاصله دارم. اول کارتش را میگیرد روی جای مخصوص . درحقیقت دستگاه تشخیص میدهد شما کی هستید و بعد هم از شما میخواهد رمز خود را وارد کنید و بعد ازآن دیدم خانم رنگین پوست سه تا کتاب را دانه دانه از سمتی که برچسب و بارکد داشت در جایی مخصوص گذاشت و با هر کتاب اسم و مشخصات ان روی مانیتور ظاهر میشد. در اخر هم ازشما میخواهد انتخاب کنید که تاریخ برگشت کتاب را چطور به شما اعلام کند. با ایمیل یا رسید کاغذی. ساده بود. خانم رنگین پوست که رفت من جلوتر رفتم و خیلی ساده کار امانت کتاب انجام شد. برگشت کتاب هم تقریبا ساده تر از دریافت است. حتی وقتی کتابخانه تعطیل است گیشه ای دارد رو به خیابان که بیست و چهار ساعته میتوانید کتاب را تحویل دهید و به شما رسید میدهد. یک کتابخانه ی بی سرخری است تقریبا! نه کسی میان مخ شماست و نه قضایا پیچیده است. چنان فضا را مهیا کرده اند که اگر وارد شدید دست خالی خارج نشوید! درست مانند بیزینس هایشان. البته این مهم ترین بیزینس انهاست و به گمان من و هرچه دارند و ندارند از همین کتابخانه ها بیرون می آید.کتاب را که ثبت میکنم میروم و مینشینم در راهرویی که یک سویش شیشه بلند دارد تا سقف و رو به خیابان و سوی دیگرش قفسه های کتاب هستند. مبل راحتی است. جلوی پایم یک میز کوچک قرار دارد و پریز های برق در کف زمین برای شارژ موبایل و رایانه است. رو به رویم خانمی باردار که کلی کتاب جلویش گذاشته نشسته است و همین که من مینشینم یک ” بن جوق” می گوید. من هم متقابلا با لبخند و زیر لب. به خیابان نگاه میکنم. همه چیز آرام است. واقعا آرام. این آرامش گاهی من را می ترساند. میان خودم غرق هستم. پیرمردی که رخت و لباسش مانند بی خانمان هاست از کنارم عبور میکند و به سمت دستگاه امانت میرود. موهایش بلند و شلخته است. کوله پشتی اش بزرگ و داغان.شلوار گشاد و ژنده ای به پا دارد و معلوم است ریشش را چند ماهی ست که نتراشیده.اطمینان دارم که از همین هایی ست که یک لیوانِ کوکا دست میگیرند و جلوی در مترو می ایستند و “روز شما بخیر قربان” میگوید تا اگر شما خواستید چند سنتی بیندازید داخل لیوان. مشخص است که بی خانمان است. میرود نزدیک دستگاه. دو کتاب در دست دارد. حدود ده متراز من فاصله دارد. نگاهش میکنم ولی دیگر او را نمیبینم. فقط جامعه و شهر و مردمانی را میبینم که بی خانمانش اهل کتاب است. شاید هم نیست و من خواب میبینم!

 

مونترال ۲۰۱۶


پاسخ بدهيد

دنبالكها

ارسال دنبالك