[corner-ad id=2]

ستاره بود، ستاره شد، ستاره ماند

درباره پوري سلطاني — توسط در آبان ۲۳, ۱۳۹۴ در ۱:۵۸ ب.ظ

خیلی رسم عجیبی است این رسم آدمها. تا وقتی یک نفر زنده است چشم دیدنش را ندارند و به محض اینکه دل از این دنیا برید و به دیار دیگر شتافت، تازه دلتنگش می شوند و شروع می کنند به مدح و ستودنش که چنین بود و چنان بود. تازه یاد کلام شیرین شاعر می افتیم که میگوید: کاشکی صاحب هنر را زندگان مرده دوست در زمان زنده بودن مرده می پنداشتند

اصلاً نمیدانم چرا برخی آدمها بعد از مدتی دیگر حوصله دیدن یک آشنا را هم در یک جمع ندارند و از او گریزانند. به دیدن هم نمیروند مگر اینکه در یک مراسم ختم یا نظیر آن همدیگر را ببینند. واقعاً نمیتوانم این رسم نانوشته را درک کنم. اما، هر چه فکر میکنم می بینم که ((پوری)) از آن سنخ آدمها نبود. یعنی اصلا از آن نسل از آدمها نبود. انگار پوری ها افکار دیگری داشتند. منش و روش دیگری داشتند که با بقیه فرق داشت. انگار با منیت و غرور برای همیشه خداحافظی کرده بودند. چه بود این نسل؟ نسلی که خوب می خواند، خوب فکر می کرد و خوب می نوشت. نسلی که از شکست خسته نمی شد. از کمبودها ناله نمی کرد. خلاق و پر نشاط بود. عمیق یاد می گرفت و اثربخش یاد می داد. او از این نسل بود. پوری را می گویم. در عین حال که عشق و عمرش را به پای کتابخانه و رشته گذاشت، ولی هرگز خودش را محصور در فضای فیزیکی کتابخانه نکرد. تعاملات بسیاری با سایر حوزه ها داشت. هیچوقت یک کتابدار عزلت نشین منزوی نبود که کارمندوار زندگی کند، بدون هیچ تغییری در زندگی حرفه ای. گاهی فکر میکنم برخی کتابداران ما آنقدر غرق در زندگی کارمندی شده اند که یادشان رفته هر کدام میتوانند یک پوری سلطانی باشند اگر بخواهند البته. پوری حتی رفتنش هم خاص بود. درست در روزی که همه کتابداران ایران دور هم جمع شده بودند تا هر چه می دانند و یافته اند تسهیم کنند او پرواز کرد و رفت. ولی قبل از رفتنش باز به جمع کتابداران آمد و کنگره را رونقی صدچندان بخشید. انگار دلش نمی آمد بی خداحافظی برود. انگار دوست داشت  خودش هم در بحثها مشارکت کند. گویا چنین مقدر شده بود و چه لحظه شیرینی که از جایی که عشقش بود و عمرش را به پای آن گذاشته بود به دیدار معبودش رفت. پوری، ستاره ای بود که ستاره شد و ستاره ماند!


پاسخ بدهيد

دنبالكها

ارسال دنبالك