[corner-ad id=2]

خانم پوراندخت سلطانی، میهمانی فراموش نشود!

پوراندخت سلطانی, درباره پوري سلطاني, درنگ — توسط در آبان ۲۳, ۱۳۹۴ در ۱:۵۶ ب.ظ

مرتبه اول که خانم پوراندخت سلطانی بستری بودند به بیمارستان کسری این را نوشتم. شاید پاییز ۹۲٫

بیخبر بودم و همین که خبردار شدم ناغافل این کلمات را روی کاغذ آوردم. و بعد هم یادم آمد که در اخرین باری که میهمان ایشان بودم تشر زده بودند که این چه وقت آمدن است و هوا بهتر شد باید دوباره بروم آنهم با تعدادی از دوستان که اسمشان را بردند.  به هنگام بستری در بیمارستان خبرم دادند که ملاقات نرفتن برای ایشان بهتر است و من هم همین کار را کردم اما این نوشته را برایشان فرستادم و به گمانم یکی از بستگان برایشان خوانده بود و ایشان هم لبخند زده بودند. برای همان لبخندشان این نوشته دوباره بر صدر می نشانم.

سلام خانم

هنوز ناخوش هستید، هوای ملک ری این روزها ابدا خواستنی نیست. جوان و کودک و میانسال  زن و مرد هم ندارد، به ریه نرسیده ماسیده میشود میان حلق و گلو.همان بر سر هوای شمیران آمده است که بر سر آب کرج.خرید و فروش بطری ها هوا چند سال پیش طنز بود حالا دارد به واقعیت نزدیک میشود.یعنی برای من عجیب نیست و اینها همه از کرامات مدیران چند دهه پیشتر این شهر دوزخی ست! هوایی که باید مایه زندگی باشد شده است ماده ای مرگ آور. کرامت از این بیشتر که ما داشته ایم؟ به هر حال هوا حقیقتا ناپاک است و لابد برای شما  تنفس سخت تر است در هیاهوی هیچ در پوچ! در طغیان دود و پلشتی! میگویند به سختی تنفس می کنید. از بس که شما یک دنده هستید خانم. همین چند ماه پیش که چند روزی میهمان مریضخانه  بودید و بعد هم مرخص شدید کم نبوده اند دوستان و آشنایان و شاگردان و همکارانی که مرتبه های بسیار به شما گفته اند که بنشینید “به زرده بند “و قید این کتابخانه ملی را بزنید و همین هفته ای چند روز و چند ساعت را هم ختم کنید. حالا نمیدانم دقیقا چه کسانی ولی اطمینان دارم که همه به شما گفته اند و شما هم یک نگاه انداخته اید و لبخندی زده اید و باز کار خودتان را کرده اید. یادتان باشد  تازه که مرخص شده بودید آمده بودم به احوالپرسی شما. رنگ و رویتان بد نبود ، ته چشمانتان هم پر فروغ  بود اما آدم میفهمید که کمی انرژی اتان تحلیل رفته است. گفتم خب بیشتر استراحت می کردید و شما جواب دادید بهترین استراحت برای من همین کارهای کتابخانه است البته اگر خلق آدم را تنگ نکنند.  نمیدانم کدام شیرپاک خورده ای خلق شما را تنگ کرده بود ولی باز ادامه دادم که: ” خانم بنشینید به زرده بند، هر کس با شما کار دارد کفش هایش را جفت میکند و می آید خدمتتان.شما چرا میان این دود و دم اینهمه راه  می آیید اینجا؟ ” باز نگاهی به من انداختید و مثل کسی که حرفش، حسش و عشقش درک نمیشود ،خیلی سرراست و کوتاه گقتید: ” حالا که خوبم،پس می آیم”  بعد هم در باره کار جدیدتان در کتابخانه حرف زدید. قرار بر اصلاح و تجدید چاپ یک کتاب بود به گمانم.شاید سرعنوان های موضوعی. میدانید که من کتابدار نیستم و زیاد سردر نمی آورم از این مطالب.

 راستش  من واقعا متعجب بودم خانم! البته تعجبی هم نداشت. ولی متعجب بودم و حتی با اندکی  ناراحتی  به شما گفتم که واقعا باید به فکر  سلامتی خودتان باشید و ادامه دادم که شاید سرعنوان های موضوعی برای خیلی ها اهمیت داشته باشد اما شخص شما نیز برای خیلی ها و بیشتر از خیلی ها که صاحب میز و پست و مقام و درجه اند، ارزش دارید و  به همین  دلیل  باید مراقب خودتان باشید. گفتم که آدم تا یک جایی برای خودش زندگی میکند و از یک جای دیگر  برای دیگران.شما هم که همه جوره به این حوزه و رشته ی کتابداری ادای دین کرده اید. بعد هم میان دلم نالیدم که اینهمه برای کتابداری و کتابداران زحمت کشیدید و حالا کو قدردان؟!  اینها را البته به زبان نیاوردم. شاید هم خودتان میدانید و میدانستید اما من چیزی نگفتم. به هر حال آنروز من تلاشی بیهوده داشتم برای اینکه شما را تشویق کنم به نشستن در خانه و استراحت .خودم  نیزمی دانستم که شما به حرف هیچ کس گوش نکرده و نمی کنید، حدس می  زدم که آدمهایی از من مهم تر و بزرگ تر و نزدیک تر به شما نیز همین ها را بارها گفته اند اما شما در آخر کار خودتان را کرده اید.(قبول کنید که گاهی به طور وحشتناکی سرسخت و یک دنده میشوید) اما من هم  دلیلی  نداشتم که حس و نظرم را با شما که پوری سلطانی باشید سر راست در میان نگذارم. اصلا آدم با پوری سلطانی سر راست حرف نزند با چه کسی بزند؟حالا هم دوباره می گویم:

خانم پوراندخت سلطانی

لطفا به محض مرخص شدن از بیمارستان ، راه کتابخانه ملی را پیش نگیرید، اینجا خبری نیست خانم.خبری هم اگر باشد همانجا خواهد بود که شما هستید. شما خودتان اصل خبرید. حرفتان خبر است، رفتارتان خبر است. شما پوراندخت سلطانی هستید. با سربلندی کتابدار هستید  اما فقط به کتابداران تعلق ندارید و اگر با کار بیش از اندازه به سلامتی خودتان آسیب بزنید در حقیقت به دوستداران خودتان در سایر حوزه ها کم لطفی کرده اید. باور کنید خیلی ها نگران شما هستند.یکی همین آقای (ه. ا . سایه) که رفتید و در مراسم بزرگداشت ایشان شرکت کردید و از عشق او به عدالت اجتماعی گفتید. یکی همان استاد شفیعی کدکنی، یکی سیمین بهبهانی،یکی محمود دولت آبادی و یکی کامران فانی .یکی نه ،خیلی های دیگر هستند که شما را سلامت و تندرست می خواهند، فهرست مشتاقان شما از حوصله ای این نوشته خارج است خانم سلطانی ، فهرست آدمهایی که هر یک در هرحوزه علمی  و جغرافیایی که هستند نامشان بلند است و پر آوازه اند اما مشتاق سلامتی شمایند. مشتاقانی  از حوزه سیاست، حوزه ادبیات و موسیقی، از حوزه تاریخ و جغرافیا،از شاعر و ادیب و حکیم و فیلسوف و هنرمند و نقاش  و نویسنده و  مترجم  کم نیستند که سلامتی شما را میخواهند ، پس لطفا بیشتر مواظب خودتان باشید و فکر نکنید که فقط به کتابداران تعلق دارید.

خانم پوری سلطانی

شما برای خیلی ها نشانه هستید،  برای خیلی ها راه، و برای بعضی ها هر دو. شما نشانه ی تفسیر نشده ی عاشقی هستید، شما یادگار خاطره ای هستید که زبان شاملو برای شما به شعر نشست.شما یک نمونه ی کمیاب از تعهد و تخصص هستید که به عاشقانه ای بی انتها متصل است و برای همین خسته گی نمیشناسید، برای همین است که نشستن  و عافیت طلبی را نمیدانید.

شما خانم، شما کسی هستید که خیلی از کتابداران جوان، دکترها و متخصصان ،فرنگ رفته ها و داخلی ها نیز هویت شان را از شما می گیرند، سربالا می گیرند که شما بالا سرشان هستید، گردن فراز میکنند به پشتوانه ی قامت افراشته ی شما . باور کنید اینها را برای خوشامد شما نمیگویم، خودتان هم میدانید که با هیچ بنی بشری تعارف ندارم و صریح حرف می زنم ولی حقیقتا دریغم می آید که به شما نگویم لااقل برای دل دیگرانی که مشتاق شمایند کمی مراقب سلامتی خودتان باشید و بعد از مرخص شدن از مریضخانه فی الفور راه کتابخانه ملی را در پیش نگیرید.چه کرده است این کتابخانه برای شما که اینچنین غیرتمندانه برای بلندی نامش پشت خودتان را خمیده کرده اید؟چه کرده اند تصمیم گیران و تصمیم سازان این سازمان برای شما در طول این سالهای بی بازگشت؟ کدام دست مریزاد را گرفته اید؟ کدام خدا قوت را شنیده اید؟

میدانم که این بار نیز سرسختانه راه خودتان را می روید.گمانم بر اینست که شما به هیچ حرفی به جز حرف دلتان  گوش نخواهید کرد و این عجیب نیست برای آنانکه خوی سرکش عشق و بی تابی های  عاشقانه را می دانند. میدانم که راه خودتان را می روید، می دانم که همین حالا دلتان می طپد برای آن اتاقکی که بعضی از روزهای هفته  با حضور شما و کامران فانی شمعی میشود برای جماعت صاحب پرسش! البته میدانید که همه علامه شده اندو خدا را شکر  این روزها اصولا  کسی سوالی ندارد! برای من مثل روز روشن است  همین که پایتان  از مریضخانه به منزل برسد یکی دو روز بعد سر از کتابخانه ی ملی در می آورید. نه اینکه فکر کنید ما مشتاق دیدن شما نیستیم…نه..ابدا..همین حالا اگر بودید باید می آمدم و درباره ی یک موضوع مهم با شما حرف میزدم اما خب ما دل نداریم که شما نزدیک ما، اما ناخوش باشید برای همین دوری و سلامتی شما را ترجیح میدهیم.خلاصه که میدانم شما کار خودتان را می کنید،اما لاقل یادتان باشد که ما یک قرار داریم. قراری که میزبانش شمایید و میهمانش هم من هستم و یکی دو نفر دیگر. یادتان باشد یا نباشد قولتان اینطور بود که یک روز از روزهای بهار،مینشینید در بالای تپه های زرده بند، نزدیک درخت گیلاس یا شاید کمی دورتر،بعد هم ما می آییم به میهمانی شما، بدون ضبط، بدون قلم، بدون کاغذ، شاید فقط با یک دوربین  برای ثبت لحظات، آنهم صامت! و بعد در باره همه چیز حرف میزنیم!همه آن چیزهایی که نگفته اید و نپرسیده اند که بگویید.خودتان میدانید که من سوال زیاد  دارم. پس نمیتوانید بگویید که همه حرف ها را قبلا زده اید.پس حرف می زنیم. یعنی ما می آییم به میهمانی حرف های شما. پس تکرار میکنم ، اول اینکه مراقب سلامتی خودتان باشید و دوم اینکه میهمانی فراموش نشود!

ارادتمند

جلال حیدری نژاد

پی نوشت: چند روزی است که خبر دار شده ام خانم پوراندخت سلطانی به دلیل مشکلات ریوی  در بیمارستان به سر می برند. باز هم شنیده ام که ایشان غدغن کرده اند رفتن به بیمارستان را برای احوالپرسی  و البته حق دارند. بدین جهت این نوشته آمده است تا بلکه با  همراهی حس خوب مخاطبان عطف،آرزوی سلامتی و تندرستی ایشان مکرر شود.


برچسبها: , , , , , ,

    ۳۵ نظر

  • پاسيار گفت:

    جلوي در ورودي كتابخانه ملي با سبزه ها يك درخت كشيده اند. مي گويند نشانه كتابخانه ملي است. هر بار كه روبرويش مي ايستم احساس مي كنم اين نشانه سايه درخت هاي سبزي است كه كتابخانه به قامت آن ها زنده است. آرزويم سلامتي سركار خانم سلطاني است. ايشان هر جا كه باشند، سايه شان بر سر كتابخانه ملي مستدام است.

  • ليلا زارع گفت:

    سلام خانم سلطاني عزيز
    خبر بستري شدن شما در بيمارستان بسيار ناراحت كننده است . اما خواندن مطالب آقاي حيدري نژاد انقدر حس خوبي به آدم مي دهد كه تلخي حضور شما در بيمارستان را كمرنگ مي كند . من هم به نوبه خودم براي شما آروزي سلامتي و سعادت و توفيق مي كنم و اميدورام هر چه زودتر شما را مثل هميشه قبراق و سرحال ببينيم و خواهش مي كنم كه به توصيه آقاي حيدري نژادپس از بهبودي در منزل استراحت نماييد . با احترام و سپاس – يكي از دوستداران شما

  • نرگس عزیزیان گفت:

    می خوام به خانم سلطانی بگم همه ما همکاران نگران حالشون هستیم و دعا می کنیم هرچه زودتر سلامتی حاصل بشه و به خونه برگردن
    خانم سلطانی عزیز نگران ویرایش سرعنوان نباشید همه کسانی که در این پروژه با شما همکاری دارند سخت مشغول کار هستن تورو خدا شما زودتر بهتر بشین
    خیلی دلم می خواست بیام بیمارستان و شما رو ببینم ولی چون خودتون غدغن کردین من هم به دیده منت به حرفتون مثل همیشه گوش می کنم و دعاگوی شما هستم
    دیروز خانم ذاکری از کتابخانه فردوسی مشهد تماس گرفته بود و احوال شمارو پرسید بهش گفتم یه کم ناخوش احوالید خیلی ناراحت شد به من قول داد میره حرم امام رضا(ع)براتون دعا کنه

  • Zahra Alami گفت:

    استاد و معلم اخلاقم. این روزها به شدت جایتان خالی است. دلم برایتان تنگ شده. شما را به هرچه دوست دارید قسم میدهم این بار حداقل به حرف همه گوش دهید و مواظب خودتان باشید. برایتان آرزوی سلامتی و بهبودی سریع دارم.
    جناب حیدری نژاد باز هم س‍پاس از شما که دلنوازانه حق مطلب را ادا می کنید.

  • الهه گفت:

    خانم سلطانی عزیز آرزوی همه ما سلامتی شماست
    انشاله هر چه زودتر سلامتیتان را بدست آورید.

  • مرضیه هدایت گفت:

    استاد عزیز

    آرزوی ما همه سلامتی شماست، بادا که چنین باد.

  • منیر ابراهیمی گفت:

    سلام فرشته خانم. شما واقعا یک فرشته اید و من همیشه شما رو اینجوری صدا میکنم.دلمون خیلی براتون تنگ شده.امیدوارم هر چه زودتر حالتون خوب بشه .

  • سهيلا منصوري گفت:

    براي استاد عزيز و گرانقدر، سركار خانم پوري سلطاني، آرزوي صحت و سلامتي داريم.

  • فريده خوش تراش گفت:

    انسان هميشه به انسان بودن زنده است و ايشان يك انسان به تمام معناست…
    براي سلامتي ايشان همه دعا ميكنيم چون هميشه مايه افتخار هستند

  • فیروزه معنوی گفت:

    خانم سلطانی عزیز!! زندگی کن و لبخند بزن بخاطر آنهایی که از نفست آرام میگیرند.به امیدت زنده هستند،و با یادت خاطره میسازند. نمیدانم در زندگیت؛بهترین؛ چگونه معنامیشود من همان بهترین را برایتان آرزو دارم.سلامتی و بازگشت مجددشما به کتابخانه ملی آرزوی همه همکاران مدیریت پردازشه

  • hatami گفت:

    خانم سلطانی نازنین شما در قلب همه ما جای دارین از خدا طلب شفا و سلامتی عاجل برای وجود پرمهر شما دارم.

  • شرقی گفت:

    خانم سلطانی عزیز، استادارجمند

    دلم برایتان تنگ شده، آرزویم سلامتی و تندرستی شماست. به قول آقای حیدری نژاد به امید دیدار هر چه زودتر شما در میهمانی.

  • امیررضا اصنافی گفت:

    یکی از اساتیدی که به واسطه ایشان کتابداری فنی را شناختم، استاد عزیز خانم پوری سلطانی بودند. پشتکار، جدیت، همت، سختکوشی و تعصب ایشان نسبت به رشته و حرفه، همیشه مثال زدنی است.
    انشاله هر چه زودتر سلامتی خود را بازیابند و دوباره این چهره دوست داشتنی و مانای کتابداران ایران را در محافل علمی ببینیم. ممنون از آقای حیدری نژاد عزیز، که کاری کردند یادمان نرود چه استاد و چه گنجی را داریم.
    استاد عزیز برایتان دعا میکنیم.

  • مهشيد برجيان گفت:

    زماني كه در رشته كتابداري با منابع با عظمتي همچون سرعنوان موضوعي آشنا شديم به عظمت شخصي كه سالها براي تهيه و تدوين آن زحمت كشيده بوديد نيز پي برديم و هميشه به ما گفته مي شد كه خانم پوري سلطاني مادر كتابداري هستند من هيچ وقت تا به اكنون افتخار كار با ايشان را نداشتم اماسخن دل خودرا با نقل از نوشته هاي آقاي حيدرنژاد مي گويم : ” شاید سرعنوان های موضوعی برای خیلی ها اهمیت داشته باشد اما شخص شما نیز برای خیلی ها و بیشتر از خیلی ها ‌‌‌‌كه صاحب میز و پست و مقام و درجه اند، ارزش دارید و به همین دلیل باید مراقب خودتان باشید.” همواره سلامت و شاد بايد.

  • کتابخانه گفت:

    مراقب من باش
    از من فقط “تو” مانده ای ……!

  • درود بر همه
    با سپاس از جلال
    از خواندن این نوشته بسیار لذت بردم. پوری سلطانی به خوبی، استادانه و ادبیانه توصیف شده است. مطلب می تواند برای کتابداران و اعضای هیئت علمی الگوی شخصیت سازی باشد
    مهم نیست پوری سلطانی در بیمارستان است یا در منزل
    سال گذشته که به اتفاق دکتر مرادی و آقای عمرانی به دیدار او در منزلش رفتم، دستش را بوسیدم و به عنوان دانشجوی همیشگی وی، ادای دین کردم.
    آرزومند تندرستی او هستم

  • یادداشت بسیار زیبایی بود. بویژه آنجا که نوشته اید: «شما برای خیلی ها نشانه هستید، برای خیلی ها راه، و برای بعضی ها هر دو. شما نشانه ی تفسیر نشده ی عاشقی هستید، شما یادگار خاطره ای هستید که زبان شاملو برای شما به شعر نشست. شما یک نمونه ی کمیاب از تعهد و تخصص هستید که به عاشقانه ای بی انتها متصل است و برای همین خستگی نمیشناسید، برای همین است که نشستن و عافیت طلبی را نمیدانید». برای ایشان آرزوی سلامت و تندرستی کامل دارم.

  • علی گفت:

    برای این بانو سلامتی آرزو میکنم. و از آفای حیدری نزاد صمیمانه تشکر میکنم که اینچنین زیبا و ساده باعث شد همه ما به این فکر بیفتیم که چه افراد گرانقدری در اطراف ما هستند.

  • آزادمهر دانش گفت:

    آقای حیدری نژاد، متن قشنگ و بااحساس شما من را به یاد روزی انداخت که به همراه چند تن از دوستانم برای کار پژوهشی در مورد تاریخ شفاهی انجمن کتابداری و اطلاع رسانی در کتابخانۀ ملی، به حضوراستاد ارجمندسرکار خانم سلطانی رسیدیم. ایشان با روی گشاده و با عشق وعلاقه پاسخگوی سوالات ما شدند. چند ساعتی به گفت و گوی گذشت و به گمانم این گفت و گوی آن قدر صمیمانه بوده که آدم را بیشتر مجذوب می کرد که بیشتر در خدمتشان باشیم.
    ولی افسوس که ثانیه ها و دقایق به سرعت سپری شد و زود گذشت.
    از دیدارو مصاحبت بااین بانوی بزرگوار و پیش کسوت کتابداری لذت بردم و از علمشان بهره مند شدم.
    امیدوارم که هر چه سریع تر بهبودی حاصل شود و ما ایشان را دوباره شاداب و پر نشاط ببینیم.
    ” درود بر انسان های خوب، آنان که در اندیشۀ دیگران تصویر زیبا مینگارند، تا آنجا که یادشان زیبا، خاطرشان همواره در دل خواهد ماند.”

  • Tahereh yaghoobpour گفت:

    خانم سلطانی عزیز مثل همیشه منتظر آمدنت هستیم و بی صبرانه مشتاق دیدارت.استاد عزیز و دوست داشتنی! سلامتی شما آرزوی همه ماست.

  • رضا بصيريان جهرمي گفت:

    با درود
    اين بار هم جناب جلال حيدري‌نژاد عزيز با قلم شيوا و نثر آهنگينش به حق اعجاز آفريد… با اين حال بي انصافي است اگر سهمي سترگ از اين اعجاز را به حساب شخصيت والا و نازنين استاد پوري سلطاني نگذاريم
    براي بانوي پر افتخار و بي ادعاي عرصه علم و فرهنگ سرزمينم سلامت روزافزون و براي جناب حيدري‌نژاد گرامي استمرار صلابت در نگارش آرزومندم

  • زهره عباسی گفت:

    درود بر کتابداران عزیز
    قلم شیوای آقای حیدری نژاد برای مادر کتابداری ایران جای حرفی باقی نگذاشت جز آرزوی تندرستی برای پوری سلطانی عزیز

  • داریوش علیمحمدی گفت:

    آرزوی من گرم شدن دوباره نفس های این بانو است.

  • هما یوسفی گفت:

    درود بر تمامی کتابدران
    وقتی با لبخند وارد می شوید نیازی به دانستن نامتان و شناختنتان نیست.عظمت وجودتان آشکار و بزرگی کارهایتان نمایان است. سالهایی که در واحد پردازش بودم شما را از روی همین لبخندها و از برق نگاه و گرمی صدایتان شناختم.
    سلامتیتان آرزوی همه ماست

  • علیرضا سعادت گفت:

    سلام به مادر پدران و مادرانمان
    با اینکه بیش از چند باری در محضر شما نبوده ام اما انگار هزاران بار شما را دیده ام. چرا که هر بار را هزاران بار در ذهنم تکرار کرده ام. دانشمند با دانشش انس می گیرد و دیگران با او. پس بدیهی است که شما هیچگاه تنها نیستید ولی ما تنها مانده ایم. برگردید… بزودی… انشاءالله

  • ناصری گفت:

    پس یادتان باشداستاد بیشتر مراقب سلامتی تان باشید شما به همه ما قول دادید “یک روزاز همین روزها،مینشینید در بالای تپه های زرده بند، نزدیک درخت گیلاس” و همه ما می آییم به میهمانی شما…..

  • زهرا حداد گفت:

    تنت به ناز طبيبان نيازمند مباد
    وجود نازكت آزرده گزند مباد
    از خدای بزرگ سلامتی کامل استاد ارجمند سرکار خانم پوری سلطاتی را مسالت می کنیم و علاقمندان هم دعا کنند تا هرچه زودتر ایشان بهبود یافته و به زندگی در کنار کتابداران ایران بازگردند

  • الناز مرادي گفت:

    درود بر استاد مسلم كتابداري سركار خانم پوري سلطاني كه اگر مرا نيز جزو شاگردان خود بدانند افتخارم خواهد شد.

    همكاران گرامي:
    آيا مي دانيد چاپ مجدد “سرعنوان هاي موضوعي فارسي” دغدغه خانم پوري سلطاني است؟ بهانه اي براي استراحت نكردن و علت تشديد بيماري!
    آرزوي سلامتي ايشان آرزوي همه ي ماست، اما سعي براي به ثمر نشاندن آرزوي ايشان چه؟
    نه قسمت دومش گويا سخت است!
    از تمامي مديران و همكاران صميمانه خواهشمندم اگر سختي كار را بر خود آسان ديدند دريغ نكنند.

  • زهره زاهدی گفت:

    با آرزوی صحت و سلامتی برای استاد بزرگوار و دوست داشتنی

  • مديراماني گفت:

    اين نوشته جيز ديگري است يعني حکايت ديگري است از انساني که عشق او هيج گاه خاموشي ندارد هميشه شعله ور است. انساني که در اين نوشته حضور دارد و نفس مي کشد واقعا به عاشقانه ای بی انتها متصل است که گرمايش در هر کران پيداست. دلم روشن است که اين عزيز سلامت مي ماند و فروغ چشمانش گرم گرم است هنوز….

  • فرزانه شادان پور گفت:

    سلام مادر

    بدون اجازه مادر خطابتان کردم.

    همیشه استادم بوده اید. هر وقت پرسشی داشتم برای پاسخ در دسترس بودید. همیشه شما را با شگفتی می نگرم و تحسینتان می کنم. اما حالا کمی غیر رسمی تر با شما حرف می زنم. حرفهایی از جنس دل. مرا عفو بفرمایید اما همین دل است که دوست دارد مادر خطابتان کند. بگذارید حالا که در حضورتان نیستم همان حرف دلم را بزنم. حرف دلم به بانویی که یکی از معانی زیبای عشق است.
    مادر دوستتان دارم. برایتان دلتنگم.

  • هر وقت از کنار جوی آب جاری در کتابخانه ملی می گذریم، ته دلمان قرص است که کسی پشت این پنجره ها نشسته که برای همه ما مظهر اراده و خواستن و بودن است. کسی که سالهاست بی حاشیه و سر و صدا، فقط به آینده چشم دوخته که اگر کسی بخواهد کاری در کتابخانه کند، ابزاری درست و حسابی کنار دستش باشد. اما این روزها، به جای نگاه به طبقه منفی 1 کتابخانه ملی، سرهامان به سوی آسمان باید باشد و سلامتی استادمان را آرزو کنیم.
    یا رب امان ده تا بازبیند چشم محبان روی حبیبان

  • عباس گفت:

    خیلی زیبا نوشته اید؛ برای ایشان آرزوی سلامت و تندرستی کامل دارم.

  • فاطمه ذاکری فرد گفت:

    دلم برایتان خیلی تنگ شده هیچگاه چهره مهربانتان از خاطرم محو نمی شود، آنگاه که با چشمانی پر از مهر و محبت نگاهم می کردید و صبورانه به سخنانم گوش می کردید. قد خمیده، موهای سپید و دستان چروکیده تان حاکی از تجارب بسیار ارزشمندی است که مطمئنا کسی آنها را فراموش نخواهد کرد. یادم نمی رود روزی که در مراسم افتتاحیه ساختمان جدید حالتان بد شد همه ما که در سراسر ایران شاهد این مراسم بودیم دلمان لرزید و برای سلامتیتان دعا کردیدم اکنون نیز با اینکه از شما دوریم ولی قلب و دلمان پیش شماست و برای دیدار دوباره شما و شنیدن خبر سلامتیتان می تپد امیدوارم که هر چه زودتر به کتابخانه ملی برگردید و دوباره سرزندگی و شادابی را با خود به همراه بیاورید.
    شاگرد همیشگی شما

پاسخ بدهيد

دنبالكها

ارسال دنبالك