جلسه در کتابخانه!!

داستان — توسط در دی ۲۴, ۱۳۹۳ در ۸:۵۷ ق.ظ

یک روز بهاری، با تمام زیبایی های طبیعت ، خودنمایی می کرد. هوای دلگشا، آفتاب لطیف، صدای پرندگان که در باغچه باهم بازی می کردند و رنگ آمیزی زیبای بوته های به ژاپنی، یاس زرد به همراه بنفشه های رنگارنگ باغچه ها، همه فضایی خیره کننده ایجاد کرده بودند.  کتابخانه در وسط فضای سبزی که با درختان و گل ها احاطه شده بود و با فاصله از دیگر ساختمان های اداری ، جای خوبی برای مطالعه و تحقیق بود. اما آن روزمراجعه کننده ای در کتابخانه نبود. اهالی کتابخانه نیز، ازآنجا که می دانستند  رییس کتابخانه کلاس دارد و نمی آید همه دنبال کار خود رفته بودند. به قولی جیم شده بودند. توی کتابخانه فقط خانم صبوری و آقای عزتی بودند. خانم صبوری، دخترلاغراندام و خجالتی ، مدرک دیپلم داشت و به خاطراشتیاقی که ازخود در یادگیری  کارهای کتابخانه نشان داده بود،  به عنوان کمک کتابدار به مسوول کتابخانه ، که درحال گرفتن کارشناسی ارشد بود، در کارهای فنی کتابخانه کمک می کرد. آقای عزتی، مسوول  خدمات کتابخانه که درواقع  اصلا کارهای خدماتی را دوست نداشت و بیشتر خود را محافظ و مسوول کتابخانه می دانست. پیرمرد ریزنقش ، لاغر و کوتاه قدی بود که در ظاهر اورابسیار ضعیف می دیدی ولی در واقع آدم محکم و زبان کلفتی بود و همه در کتابخانه از او حساب می بردند. اگر چه سوادی نداشت ولی سعی می کرد با همه با احترام رفتار کند. ولی وای به زمانی که جوش می آورد ، دیگرهیچ کس جلودارش نبود و به هر وسیله ای برای خراب کردن طرف مقابل  دست می زد. حتی شده بود که بی واسطه پیش رییس کل اداره می رفت. همه به دلیل این که پیرمرد بود،  به او احترام می گذاشتند  و به حرف هایش گوش می دادند، ولی می دانستند که برخی از حرف هایش نیز قابل بررسی نیستند.

در آن روز زیبای بهاری  آقای عزتی بر عکس همیشه که وقتی وارد کتابخانه می شد ، لباس راحت می پوشید و با دمپایی راه می رفت . کت و شلوار خاکستری و مرتبی ، با کفش سیاه واکس زده پوشیده بود .  با آن هیکل کوچکش روی صندلی چرخ دار پشت بلند رییس نشسته بود و به سختی پاهایش را روی میزی که از اندازه های معیار بلندتر و بسیار پهن تر بود ، درازکرده و با تکه چوبی لای دندان هایش را می جورید. هر چند وقت با صدای زنگ تلفن ، نیم خیز می شد و جواب تلفن را می داد یا اگر آشنایی از محوطه ی پشتِ کتابخانه رد می شد و او را می شناخت ، که اغلب همه را می شناخت، بلند می شد از همان درون پنجره با طرف خوش و بش می کرد وتا احوال تمام فامیلش را نمی پرسید و از وقایع دیگر بخش ها آگاه نمی شد ، طرف را رها نمی کرد. اگر طرف فرد مهمی  بود یا اخبار دست اولی داشت ، به سرعت از پله های جلوی کتابخانه پایین می رفت و خود را به مخاطبش می رساند تا به تواند برخی حرف های سّری را نیز آهسته رد و بدل کنند. بعد از گپ دوستانه  دوباره می رفت سرجایش روی صندلی می نشست و پاهایش را دراز می کرد روی میز.

صبوری در سرسرای کتابخانه ، که با دو درِ سنگین فلزی و شیشه های پهن از محوطه بیرونی جدا می شد، محو تماشای رنگارنگی گل ها و بازی گنجشک ها و حرکت خرامان دم جنبانک ها ، ایستاده بود. آمد برگردد توی اتاقش ، یک مرتبه دید زنی چادری به سرعت از کنار ساختمان به روی پله های کتابخانه به طرف درِباز کتابخانه می آید. ایستاد، به امید این که مراجعه کننده ای باشد و به تواند پاسخ گویش باشد. همین که  زن جوان به درون سرسرا آمد ، هر دو به هم سلام کردند و صبوری هنوز منتظر این که به بیند دختربا چه کسی کاردارد! از اتاق رییس که درِ آن پشت سرش بود، صدای پایین پریدن آقای عزتی از روی صندلی و حرکت شتابان او به طرف آنها ، اورا به خود آورد و تا زن جوابی به دهد آقای عزتی گفت: ایشان با من است.

زن خنده ای کرد و محجوب سرش را پایین انداخت و به آقای عزتی سلامی کرد . آقای عزتی  درحالی که لبخند بزرگی تمام صورتش را پوشانده بود ، گفت: چطوری؟ حال مادرت چطور است؟ و در همین حال او را به طرف سالنِ اصلی کتابخانه ، که با دو لنگه درِ چوبی بزرگ از سرسرا جدا می شد، راهنمایی کرد. با چرخش زن به طرف سمت راستش که وارد کتابخانه می شدند، بخش هایی از روپوش سفیدش از زیر چادر نمایان شد. صبوری متوجه شد که دختراز همکاران است. اما همین که دو قدمی دورشد، ناگهان بوی پیازسرخ کرده در فضا پیچید. وفهمید از همکاران در آشپزخانه اداره است.

با رفتن آن ها به داخل سالن ، صبوری به آقای عزتی چشم دوخت که با چه آب و تابی در حال تعریف کردن درمورد منابع کتابخانه و این که چه کسانی از آنها استفاده می کنند و برای چه این همه کتاب و مجله  را این جا جمع کرده اند و….

دیگر می دانست با او کاری نیست. این عجیب نبود ، زیرا همکاران هرچند وقت یک بار برخی از اقوام و آشنایان خود را برای بازدید به کتابخانه می آوردند. اگر خودی تر بودند ، حتی آنها را به زیرزمین هم می بردند و به دور از چشم رییس و مراجعه کنندگان  روی صندلی ها ی اتاق های زیرزمین گپ می زدند و از آنها پذیرایی می کردند.

صبوری آمد برگردد به اتاق که دید از فاصله ای کوتاه به پله های ورودی ، در مسیر فضای سبز جلویی، مرد کت و شلواری پوشی به آرامی به طرف کتابخانه می آید! ایستاد ، تا مرداز پله ها بالا بیاید و وارد کتابخانه شود ، تا شاید به تواند راهنماییش کند. هنوز سلام نکرده بود که گویا آقای عزتی آمدن او را از پنجره های بزرگ کتابخانه دیده بود. برای همین با سرعتی باورنکردنی ،زن را وسط سالن رها کرده و خودش را به میان آنها انداخت با تذکری مجدد گفت: ایشان با من کاردارند.

صبوری سلام کرد و مرد نیز پاسخ گفت و هم چنان که با آقای عزتی دست می دادند و احوال پرسی می کردند وارد سالن کتابخانه شدند. مرد درآن کت و شلوار که غبار زمانه روی آن نشسته بود ، با ته ریش منظم و تسبیحی  کوتاه به دست ، جا افتاده به نظر می رسید.  با دور شدن آنها از صبوری ، بوی غلیظ عطر مشهدی در فضا پیچید. با نگاه آنها را دنبال می کرد که چشمش افتاد به زن جوان که سر به زیر ، وسط سالن ایستاده بود. آقای عزتی همراه مرد به طرف او رفتند و هم چنان آقای عزتی از احوال مرد و خانواده اش می پرسید.

صبوری برگشت و رفت به اتاقش ، خیالش دیگر راحت بود که آقای عزتی وقتی توی سالن است، مراقب رفت و آمد ها نیز هست. پشت میزش داشت برگه های امانت را بررسی می کرد و سرش به کارخودش گرم شده بود و گذر زمان از دستش دررفته بود، که با صدای بسته شدن درِ ورودی کتابخانه ازجا پرید. بلند شد و رفت به سرسرا، بله درِکتابخانه بسته شده بود و این ممکن نبود مگر این که کسی آن را بسته باشد!! زیرا درِ خیلی سنگینی بود که با فنری که به آن وصل بود به صورت خود کار بسته می شد. اغلب مواقع وقتی هوا خوب بود برای این که  هوا عوض شود، آقای عزتی در را، با تکه چوبی که به سختی زیر آن قرار می داد، باز می گذاشت.  صبوری یقین داشت که کسی چوب را برداشته و دررا بسته!! پس به آرامی وارد سالن کتابخانه شد تا ببیند اوضاع در چه حال است.

قفسه های چوبی طوری دردو طرف سالن قرار داده شده بودند که به فاصله هر ردیف قفسه ی دو طرفه ، فضایی برای نشستن وجود داشت. اولین فضا در دو طرف با دو میز بسیار بزرگ ، خارج از اندازه های معیار ، در هر طرف اشغال شده بود که برای نمایش نشریات ادواری تازه رسیده به کتابخانه بود. سمت راست ، نشریات خریداری شده و سمت چپ ، نشریات اهدایی خارجی و نشریات فارسی به ترتیب الفبای عنوان ، کنار هم  روی میزها چیده شده بودند. بعد از این فضا در هر طرف سالن دو میز مطالعه چهار نفره در دو فضای فاصله بین قفسه ها قرار داده شده بودند.

صبوری هنوز نزدیک میز نشریات بود که از میز پشت قفسه ها صدای صحبت های آرام مرد کت و شلواری پوش را می شنید. خود را به فضای وسط کتابخانه کشید و با سرعتی که نشان دهد فقط برای سرکشی به کتابخانه وارد سالن شده از کنار آنها گذشت. مرد کت و شلواری در یک طرف میز و زن جوان هم در صندلی مقابل او کمی متمایل به وسط سالن نشسته بودند. در آخر سالن میان قفسه ها را نیز نگاهی کرد و به سرعت به سرسرا برگشت.  پس آقای عزتی کو؟ او که همراه این ها بود؟ حالا دیگر مطمئن شد که آقای عزتی بوده که از کتابخانه خارج شده و در را برای اطمینان بسته است. اما آقای عزتی که مهمان داشت، برای چه از کتابخانه خارج شده و آنها را تنها گذاشته بود؟

دوباره به سالن برگشت، ولی در چهارچوب در ایستاد. هنوز صدای آرام مرد می آمد. ولی جرأت نکرد از آنها راجع به آقای عزتی و این که کجا رفته سوالی به پرسد. بعد با خود فکر کرد شاید اشتباه کرده و آقای عزتی در سمت راست مرد نشسته و به دلیل سرعتی که داشته خوب متوجه او نشده است. سمت راست درِ سالن ، راه پله های طبقه بالا بود. در طبقه بالا ی کتابخانه ، دربالای اتاق ها و سرسرا ، سالن سخنرانی بود وبخش بالای سالن اصلی نیز به صورت نیم طبقه ، دورتادور بالای قفسه ها قرارداشت. به این ترتیب از طبقه بالا  به طور کامل می شد سالن پایین را دید، مگر میان قفسه های انتهایی سالن که یک ردیف قفسه دو طرفه در مقابل قفسه هایی که به دیوار نصب شده بودند و فضایی برای نشستن نداشتند.

آرام از پله ها بالا رفت و آرام به میان قفسه های فلزی کتاب ها خزید.  از میان ردیف چهارم قفسه ها دیگر می توانست به طورکامل روی میز آنها دید داشته باشد. آرام جلو رفت و دید که مرد هم چنان حرف می زند و تسبیحش را در دست می چرخاند و زن درحالی که چادرش روی دوشش افتاده بود، با چهره ای متبسم و شرمگین به حرف های مرد گوش می داد . بله، درست دیده بود.  آقای عزتی آنجا نبود. دوباره برگشت و رفت توی اتاقش. هنوز پشت میزش نرفته بود که صدای خوردن جسمی فلزی به درِ کتابخانه را شنید. پرید بیرون اتاق، دید آقای عزتی با آن هیکل کوچکش با یک سینی گرد بزرگ در دست مشغول بازکردن درِ کتابخانه است. از آنجا که سینی بزرگ بود و سنگین و درِ کتابخانه نیز با آن فنر محکمش مقاوم درمقابل باز شدن ، حرص پیرمرد را درآورده بود . پیرمرد درحال تقلا کردن که یک جوری با بدنش در را باز کند و هم چنان به تواند سینی را نیز با خود به درون حمل کند. صبوری دوید و در را گرفت تا او به تواند راحت وارد شود. باهن و هنی که نشان می داد خسته شده و سنگینی سینی نیز به او فشار آورده، گفت: خدا خیرت بده، دخترخانم.

او همین که از در رد شد، صبوری دید که سینی مجموعه ای است از دوبشقاب چلوکباب، دو بطری نوشابه و دوکاسه ماست و قاشق و چنگال و چند تکه نان درون سبد پلاستیکی. تا درِ کتابخانه را ببندد و سر به گرداند، دید آقای عزتی سینی به دست، با چلق چلق فراوان محتویات درون آن ، به سرعت وارد سالن کتابخانه شد. صبوری که دیگر برق سه فاز از کله اش پریده بود به دنبالش دوید ولی او جلوتر از دختر وارد سالن شد و به طرف میز زن و مرد رفت و سینی را روی میز گذاشت و سریع محتویات سینی را جلوی آن ها مرتب کرد .

مرد شرمنده از مهمان نوازی آقای عزتی ، گفت: آقا چقدر زحمت کشیدید. راضی به زحمت نبودیم. پس خود شما چی؟

آقای عزتی :  نوش جان ، قابل شما را ندارد. شما به فرمایید. من مزاحم شما هم نمی شوم. من خودم غذا دارم.

مرد: آخه ، این که بد شد. آخه ، این جا، تو کتابخانه ، مناسب نیست.

آقای عزتی: نگران نباشید. کسی این ساعت کتابخانه نمی آید. من مواظبم کسی مزاحم شما نشود. به فرمایید. سرد می شود.

آقای عزتی سینی به دست از میز آنها درحالی دور می شد که خنده ای فاتحانه برلب به طرف صبوری می آمد. صبوری شوک شده باچشمان از حدقه درآمده و پرش صورتش از عصبانیت ، در چهارچوب درِسالن خشکش زده بود . قیافه اش گواه سوالات گوناگون و تعجب عمیقی بود که آقای عزتی به وضوح می توانست آن ها را حدس به زند. اما با بی تفاوتی و بسیار خونسرد و خوشحال از عملی که انجام داده ، با اشاره دست صبوری را به بیرون سالن راهنمایی کرد و بعد پشت سرش دولنگه درِ چوبی کتابخانه را بست.

– آقای عزتی این چه کاری است که می کنید؟ این جا کتابخانه است؟ رستوران که نیست؟ الآن اگر کسی بیاد؟ چی کار می خواهید بکنید؟ این وضع را ببینند؟ آخه این درست نیست.

صبوری می دانست که پیرمرد حتی می تواند دودی که از کله اش بلند می شود را ببیند. اما با خونسردی ، در حالی که انگار که آب نبات بزرگی در دهانش باشد، آب از دهانش سرازیر بود به او می خندید.

–  نگران نباش ، دختر خانم. من خودم می دانم چی کار می کنم.

– آخه ، آقای عزتی ، برای کتابخانه بد است. من هم مسوولتی دارم. برای من هم بد می شود. حتی برای رییس کتابخانه هم خوبیت ندارد. خوب می بردید این اتاق.

با اشاره به اتاق رییس کتابخانه ، سعی کرد او را متوجه کند که می تواند از آن اتاق برای پذیرایی از مهمانانش استفاده کند.

اما پیرمرد با همان خونسرد گفت: نه ، دهه، اونجا اتاق رییس است!!

– باشد! رییس ناراحت نمی شود. تازه می دانم اگر به فهمد ، ترجیح می دهد این ها تو اتاق او غذا بخورند  تا سالن کتابخانه.

– نگران نباش دخترخانم. این ها چند دقیقه دیگر غذاشونو می خورند و می روند . شما هم این قدر ناراحت نباش. اگر کسی آمد جوابش بامن.

صبوری که دیگر از عصبانیت و حرف های غیرمنطقی پیرمرد به ستوه آمده بود ،  رفت توی اتاق و در را پشت سرش بست. تمام تنش می لرزید، حرکت جریان خون در سرش را به وضوح احساس می کرد. در همان حال داشت دعا دعا می کرد که کسی نیاید و این ماجرا به خیربگذرد. آقای عزتی درِاتاق را باز کرد و با تکیه به چهارچوب  در حالی که صورتش به طرف سرسرا و درِ ورودی کتابخانه بود ، گفت: این دختر مش قربون است. پدرش  توی نانوایی کار می کرد و چند سال پیش موتور بهش زد و مرد. زنش ماند و سه تا دختر روی دستش. رییس اداره برای این که کمکی به آنها بکند، زن مش قربون را توی آشپزخانه استخدام کرد. این دختر بزرگش، بهناز ، است. تا راهنمایی درس خواند و شوهرش دادند. شوهرش مرد خیلی بدی بود و او را کتک می زد. از اون مردهم  دو تا بچه آورد، یه دختر و یه پسر. چندسال پیش مرده افتاد تو کار قاچاق آوردن و همش می رفت شهرستان. تا این که معلوم شد تو شهرستان زن گرفته ، از اون زن های تی تیش مامانی. خلاصه برگشت و بهناز را طلاق داد و بچه ها را ازش گرفت و رفت شهرستان. این زن هم همش گریه می کرد و دلتنگ بچه هایش بود.  خوب ، حقم داشت. تا این که مادرش رفت پیش رییس اداره ، قرار شد بهناز به جای مادرش تو آشپزخانه کار کند.

این مردهم حاج باقر است. مرد با خدایی است. نزدیک اداره معاملات ملکی دارد و وضعش هم خوب است. من باهاش صحبت کردم ، قرار شد بهناز را ببیند و باهاش صحبت کند که بگیردش. البته خودش زن و بچه و عروس و داماد دارد ولی زن اولش هم این طور که شنیدم راضی…..

یک مرتبه آقای عزتی  حرفش را قطع کرد و درِ اتاق را بست. صبوری گوش هایش را تیز کرد، از صدای پایش متوجه شد که به طرف درِ ورودی کتابخانه می رود. بلند شد و رفت پشت دراتاق تا بشنود چه خبر است. صدای آشنای یکی از همکاران که با آقای عزتی مشغول  سلام و احوال پرسی بود. صبوری پشت درداشت سکته می کرد و تنش به رعشه افتاده بود. ناگهان صدای آن ها آرام شد و بعد صدای مجدد پا و بسته شدن درِ ورودی. برگشت پشت میزش، هنوز توجای خودش قرار نگرفته بود که آقای عزتی درِاتاق را باز کرد و درحالی که از خنده ریسه رفته بود، گفت:  دکتر عرفانی بود. بهش گفتم آقای دکتر توی کتابخانه  جلسه دارند و گفتن کسی مزاحم نشود!

– آقای عزتی ، آخه این چه کاریه که می کنید. آخه این جا کتابخانه است، جای مطالعه است، جای مهمانی و خواستگاری که نیست. آخه این درست نیست.

– نگران نباش ، این هم برای مطالعه نیامده بود. بعد از ناهار است اومده بود این جا چرت بزند.

– آخه شما از کجا می دانید.

– من می دانم. این ها فقط میان این جا یا با هم جلسه می کنند ،یا عکس چند تا مجله را می بینند و می روند.

–  دکتر نگفت ، آخه این چه جلسه ایه که تمام سالن کتابخانه را تعطیل کردند؟

– چرا ، غرغر کرد ولی گفتم: من اطلاع ندارم . فقط به من گفتن کسی از این در تو نیاد!!

با گفتن این حرف ، قهقه ی خنده اش بلند شد.  با خنده و خوشحالی از زرنگی که کرده ، رفت تو اتاق رییس . صبوری هم که عصبانی تر از قبل ، وامانده در مقابل این پیرمرد ، با تنی لرزان دوتا دستش را گذاشت روی سری که درونش غوغایی بود. ضربان های خون در مغزش  چنان به سرش می کوبید که از درد سرش را روی میز گذاشت . صدای قژ قژ کفش آقای عزتی در اتاق مجاور پیچید.  آمد سینی را که به دیوار اتاق تکیه داده بود بردارد، سینی لیز خورد و افتاد روی زمین و با ضربان های چرخشی صداهای ناهنجاری بلند شد که گوش آدم را کر می کرد. این قضیه نیز بر خنده های آقای عزتی افزود در حالی که با سینی حرف می زد .

– فکر کردی می تونی از دست من دربری؟ بیا بریم ببینیم ، بالاخره نتیجه چی شد؟

سینی به دست از جلوی اتاق رد شد و به طرف درِ سالن رفت. از صداها می شد تشخیص داد که دولنگه درِچوبی کتابخانه را کاملا باز کرده است و قبل از این که به داخل سالن برود ، زن و مرد در حالی که بشقاب ها را جمع کرده بودند و به طرف درِ سالن می آمدند با آقای عزتی تلاقی کرده بودند.

– چرا شما زحمت کشیدید! من می آمدم جمع می کردم.

مرد- نه آقا ما به شما زحمت دادیم. روی میز را هم خانم تمیز کردند.

– زحمت کشیدن ، حالا بالاخره به ما شیرینی می دهید؟ صدای قهقه ی خنده ی آقای عزتی فضا را پر کرد.

مرد- ان شاء الله، تا خدا چی بخواهد.

– شماها توافق کنید و بخواهید. خدا هم می خواهد. خدا کار خیر را دوست دارد و چه کارخیری بهتراز این.

زن با صدایی شرمگین و لرزان- ببخشید من باید بروم دیگه خیلی دیرم شده. سینی را بدید من می برم.

– نه خانم، شما برو زودتر به کارت برس. من خودم میارم که کسی شک نکند و نفهمد. برو برو جانم. خداحافظ .

با شنیدن صدای پای سه نفر آنها که از در خارج می شدند ، صبوری آرام از جایش بلند شد. در پایین پله ها ، زن به سرعت به سمت راست پله ها پیچید تا به آشپزخانه  برگردد. آقای عزتی  نیزسینی به دست با مرد درحال صحبت  بود . صدای خنده ی آقای عزتی ، حکایت از شادی و رضایت او داشت.

صبوری وسط سرسرای کتابخانه رو به سالنی چشم دوخت که فضای آن را بوی چلوکباب پر کرده بود و فکر می کرد عجب روزی بود!!! چطور یک اتفاق ساده این گونه روز به این زیبایی را به کابوسی تبدیل کرد که آثار آن به صورت سردردی در وجودش بازتاب داشت. ضربان های مغز و درد حدقه ی چشمش دیگر تحملش را برید ،  برگشت تو اتاق و سرش را گذاشت روی میز.

صدای باز شدن درِ کتابخانه یک لحظه دختررا پراند تا به طرف در برود ، اما  ازصدای گام های محکم آقای عزتی  که روی کف پوش کتابخانه مانند  آهنگ پیروزی درفضا پیچید و صدای خوشحال وذوق زده ی او  فهمید که غریبه نیست. برای همین  دوباره سرش را روی میز گذاشت. پیرمرد به  طرف اتاق می آمد.

– هردو خوششان اومده بود فکر کنم همین روزا شیرینی را…..

دید که سردختر روی میز است ، آرام برگشت و صدای پایش از سالن می آمد .  رفت به سالن سر بزند که همه چیز مرتب باشد . صدای پنجره های کتابخانه می آمد که برای خارج کردن بوی چلوکباب از فضای کتابخانه ، یکی یکی آنها را باز می کرد. برگشت در حالی که زیر لب زمزمه می کرد : ای لشکر صاحب زمان آماده باش آماده باش …. آرام از جلوی اتاق رد شد و رفت تو اتاق رییس. صدای نشستنش پشت آن میزبزرگ و چرخ های صندلی که به شدت به طرف میز کشیده شدند در اتاق پیچید. سپس  صدای  – الهی شکر-  همراه با نفسی بلند که گواه برداشته شدن باری بزرگ از روی شانه هایش بود.

 

 


    ۳ نظر

  • قاسمی گفت:

    بسیار زیبا. فقط توجه داشته باشید که در داستان کوتاه شخصیتها باید کمی کلیشه ای تر باشند تا ما به جای تخیل و اندیشه در باره ویژگی های شخصیتی و تیپیک آنها به خط داستانی بپردازیم. اما در کل بسیار زیبا بود. بویژه تعلیق داستان. موفق باشید.

  • محمدرضا كياني گفت:

    سلام
    خانم طباطبايي شما بايد رمان نويس مي شديد. داستان جالبي بود ولي چرا عطر مشهدي؟ بهر حال مبارك باشه. هرچند بدآموزي داشت.

  • نسترن طباطبایی گفت:

    دوست خوبم آقای کیانی، همانطور که می دانید استفاده از عطر مشهدی مخصوص گروه خاصی از افراد جامعه است. برای مثال بنده هیچ وقت ندیدم که جوان ها از عطر مشهدی در فضاهایی غیر از مراسم و یا مکان های مذهبی استفاده کنند.
    درهرحال مقصود بدآموزی نبود.

پاسخ بدهيد

دنبالكها

ارسال دنبالك