مشكلي دارم ز دانشمند مجلس باز پرس !

درنگ — توسط در آذر ۳, ۱۳۹۳ در ۸:۳۹ ق.ظ

 توجه داشته باشید که وظیفة یک آموزگار خوب این است که شاگردانش را با مسائل آشنا سازد و نه حقایق.

ريچارد هالموس

براي آغاز:

از حقايق تلخ روزگار مدرن كه آدميان جستجوگر را سخت غمگين ميكند يكي آنست كه سامانه انتقال اطلاعات از نسلي به نسل ديگر و آموزش هاي كلاسيك و آكادميك به گونه اي است كه ديگر  اميد به تولد و پرورش  آدمياني چند بعدي كه احاطه بر حوزه هاي گوناگون دانش داشته باشند وجود ندارد.جهان مزين به فناوري هاي گوناگون در هر بعد و زاويه اي كه پيش رفته باشد، نشان داده است كه توان حمل چنين نطفه هايي را نداشته ودر زمينه توليد و پرورش حكما و اساتيدي كه تمامي” باردانش” را به دوش بكشند عقب مانده است.خردمندان پرسشگر، در  جهاني كه چند قرني است از كهن بودن فاصله گرفته و معاصر شده است  ابدا انتظار ندارند كه از بطن جهان جديد حكيمان و استادني  همانند  ابن سينا ،فارابي، ابوريحان بيروني،محمد بن زكرياي رازي،خواجه نصيرالدن طوسي،شيخ بهايي،ملاصدار،ابن هيثم،خيام،ميرداماد،فخر رازي و…بيرون بيايند! آدمياني چيره دست در علوم متفاوت. سرآمداني كه هم مودبانه واديبانه سخن مي گفتند و هم حكيمانه رفتار مي كردند و مانند طبيبان به دردهاي جسمي و ذهني و روحي مي پرداختند. كساني كه ، به تبيين  فلسفي جهان مشغول بودند و از طرف ديگربه هرآنچه در “طبيعيات” و “رياضيات” قديم ارتباط داشت بي تفاوت نبودند.كساني كه رنج دانستن را تاب مي آوردند و دلبسته “حقيقت” بودند.كساني كه ابدا براي رتبه و نمره همنفس دود چراغ نمي شدند.كساني كه گوشه نشيني و خردورزي را به مجلس پرهياهوي جهل ترجيح داده و جاده گمنامي آنها را به شهرت و محبوبيت رساند نه نمايش هاي آكنده از خودخواهي وخودستايي .كساني كه هيچ اجبار و نياز اجتماعي، اقتصادي و معيشتي آنها را در جاده دانستن و آموختن قرار نداد به جز كشف حقيقت.وحال انسان هايي چون ما كه نفس در جهان معاصر مي كشيم  اگر چه مي دانيم كه ساختارهاي جهان جديد به طوركلي دگرگون  و انسانشناسي و هستي شناسي جديد متولد شده است و برهمان اساس حوزه هاي دانش گسترش يافته و تعدد وتنوع پيداكرده است،و نبايد انتظار تولد و پرورش چنان آدمياني را داشته باشيم اما به فراموشي سپردن “چگونه بودن” آنها نيز بهره اي از خردمندي ندارد و به جز اينكه دست ما را از شاخص هاي برگزيدن و  سنجه هاي سنجيدن خالي كند هيچ ميوه و نتيجه اي به همراه نخواهد داشت. بريدن و يكسر فراموش كردن ريشه ها روايتگر حكايتي ست آشنا: ” يكي بر سر شاخ بن مي بريد” ! اما بلعيدن و هضم آن درياها نيز كار قواي هاضمه اي كه ما آدميان ظاهرا مدرن داريم نيست و نخواهد بود ولي همان بايد كرد كه مولوي مي گويد و اين شايد راز بخت ياري نسلي باشد كه هنوز سوداي دريا در سر دارد:

آب دريا را اگر نتوان كشيد…………….هم به قدر تشنه گي باشد چشيد

 

تهي شدن  و انحراف از معنا در واژه “استاد”

فرايند “تهي شدن” واژگان نه به يكباره است و نه يك بعدي است. زمان ميخواهد  و البته دلايل متعدد. متاسفانه در جامعه ما دو اتفاق گريبان  بعضي از واژگان را گرفته است. در حالت اول كه  آن را وضعيت “بد” ميتوان خواند ،’واژه از معنا تهي ميشود اما در حالت دوم كه “بدترين” است معنايي كاذب به جاي آن  قرار داده ميشود! و البته دومي از اولي بسيار خطرناك تر است. در وضعيت اول ميتوان اميد وار بود كه در طول زمان و با تلاش بسيار، آب رفته به جوي باز گردد و معناي درست در جان واژه بنشيند اما در شرايط دوم شما بايد تلاش كنيد تا ابتدا  معناي كاذب بيرون برود! بعد تهي شود و آنگاه معناي درست در جاي خودش قرار بگيرد.يعني جنگي در پيش است و اين مساله به ساده گي ميسر نميشود.معناي درست براي واژه همانند خون سالم است براي بدن.و معناي كاذب براي واژه مانند خون ناسالم عمل ميكند كه در نهايت به مرگ ختم ميشود.  بدن شايد چندي با خون ناسالم  افتان و خيزان به پيش رود اما در نهايت مقاومت و استقامتي در كار نيست و فروريزي فرجام كار است. واژگان نيز همين وضعيت را دارند با اين توضيح كه شايد مرگي در پيش نباشد اما زهر و كج فهمي و انحراف و آسيبي در دل خود دارد كه مرگ،هزاره باره از آن بهتر است!

 آنچه در جامعه ما بر سر واژه “استاد” آمده است از نوع دوم است. يعني  نه تنها تهي شده است بلكه با معنايي جعلي و كاذب آن را آميخته اند. اين واژه در حال حاضر نه هيبت دارد و نه قدرت. نه جايگاه اين واژه همانند سابق است و نه در دل و ذهن جامعه پايگاه و منزلتي عميق و بلند دارد. به نجواهايي كه زير پوست جامعه جريان دارد اگر خوب گوش سپرده شود متاسفانه گاهي از اين وازه به تمسخر هم استفاده ميشود و هركس نادان تر است “استاد” خوانده ميشود! و اينها ابدا اخبار خوبي نيست .

دلايل اين مساله به حوزه هاي مختلف باز ميگردد كه از حوصله اين نوشته خارج است اما شايد نواقصي در  سيستم آموزش عالي، عدم كاركرد درست سامانه هاي  فرهنگي و اجتماعي، رويكرد غلط رسانه ها به اين مساله و از همه مهمتر سكوتِ خبرگان و خردمندان از دلايل و علل اين امر باشد.

مولفه هايي كه “استاد” نمي سازد!

آنچه در زير مي آيد گاهي به عمد و گاهي به سهو نماد و نشانه ميشوند براي واژه ي استاد. اما حقيقت اينست كه هيچكدام از انها  نه به تنهايي و نه در مجموع  مصداق هايي نيستند كه در نهايت معناي درست وازه ي استاد از  آنها متولد و متبادر شود.فراموش نكنيم كه در جستجوي معنايَ وازگان،شديدا به مصاديق وابسته ايم.يعني مصداق هاي درست و دقيق هستند كه موجب بروز و ظهور معناي درست براي وازه ميشوند. آنچه در زير مي آيد مصاديقي هستند كه در منحرف كردن معنا در وازه استاد دخالت دارند و بايد از انها پرهيز كرد. از مولفه هاي زير هرچه درآيد،”استاد” در نمي آيد :

  1. دارندگان مدارك دانشگاهي به ويژه در سطوح بالا همانند كارشناسي ارشد و از آن مهم تر دكتري
  2. كساني كه به هر دليلي نقش آموزشي در دانشگاه دارند وبراي تدريس به كلاس مي روند
  3. كساني كه نقش راهنما،مشاور و يا داور را در فرايند انجام و فرجام پايان نامه هاي دانشگاهي برعهده مي گيرند.
  4. كساني كه كتاب هاي متعدد ترجمه يا تاليف كرده اند.
  5. كساني كه مولف مقالات بسيار بوده اند و يا نامشان در كنار ساير نويسندگان به كرات مي آيد
  6. كساني كه در سمينارهاي متعدد داخلي و بين المللي شركت كرده و دهها و صدها گواهينامه دريافت كرده اند.
  7. كساني كه به واسطه داشتن مدرك دكتري ،از پست هاي سازماني بهره مند ميشوند و قدرت اجرايي پيدا مي كنند
  8. كساني كه  در رديف هاي نخست همايش ها و سمينارها حضور دارند و همواره براي اعطاي لوح تقدير از آنها استفاده ميشود!

 

به اين سياهه البته شايد بتوان موارد ديگري را نيز اضافه كرد اما پرسشي كه در اينجا مطرح مي شود اينست كه چگونه اين اين مولفه ها كه هر كدام حامل بارهاي مثبتي نيز هستند نشانه و شاخصي براي “استاد” بودن محسوب نمي شود؟ آيا گرفتن مدرك دكتري و تاليف و ترجمه، حضور در مجامع علمي و نوشتن مقاله و كتاب حامل هيچ ارزشي نيست؟ پاسخ هاي متفاوت ميتوان به اين پرسش داد ولي آنچه اين مولفه ها را معنادار ميكند و در قوام و دوام وازه استاد دخالت مي دهد ملاك هايي پيشيني ترند كه اگر نباشد از اينها نيز هيبت و قدرتي صادرنخواهد شد.

 

مولفه هايي كه “استاد” مي سازد

1.جستجوي حقيقت:  استاد بي ترديد دلبسته حقيقت است و هدفش كشف و پرده برداري از آن. نه آنكه به واقعيت بي اعتنا باشد اما نه خود را غرق واقعيت مي كند و نه در ساحل امن و بي دردسر سكون و عافيت طلبي قرار ميگيرد. .هيچ چيز و هيچ كس با هيچ ترفندي نميتواند جاي “حقيقت” را در ذهن و دل استاد بگيرد. او در مناسبات اجتماعي و فرهنگي و علمي همواره رو به سوي حقيقت دارد.گاه با جمع و گاه تنها.نه اينكه مدعي حقيقت باشد! بلكه در آن راه و درآن مسير گام برميدارد و مي پذيرد كه تمامي انسان ها بسته به مختصات فرهنگي،اجتماعي،سياسي و زيستي كه دارند بهره اي از حقيقت را نيز دارا  هستند.جستجوي حقيقت با ادعاي مالكيت حقيقت ابدا يكسان نيست.

2.پرسش محوري و مساله شناسي :  استاد همواره به مسائل توجه دارد و به تبع آن قدر پرسش را مي داند و آن را به عنوان موتور محرك جستجو مي پذيرد. او نه تنها مدعي داشتن جواب هاي بيشمارنيست بلكه هنر و توانايي خود را در طرح پرسش هاي جديد مي داند. او با طرح پرسش، كلاس ها و مجالس سخنراني خود را آغاز ميكند و با پرسش هاي بيشتر به پايان مي رساند.در حقيقت به چالش كشاندن آگاهي هاي كهن و باز كردن راه تصفيه و اصلاح جز با به چالش كشاندن ميسر نميشود و چالش نتيجه پرسش درست است.استادي كه استاد باشد جواب هاي خودش را به رخ شما نمي كشد بلكه به طور مستمر هم خودش  و هم مخاطبان را در مسير مسائل و پرسش هاي  نو قرار ميدهد تا جستجو از هر نوع و جنسش در بيرون و درون ذهن آغاز شود.

3. پذيرش آيين گفتگو و نقدپذيري: استاد به معناي استاد ابدا هراس و واهمه اي ازگفتگو و نقد ندارد. بلكه برعكس براي نقد و منتقد احترام و اعتبار ويژه قائل است و هر چه اين نقد تند تر و تلخ تر و سهمگين تر باشد او گشاده روتر نسبت به منتقد بوده و هيچگاه به اين بهانه كه نقد بايد سازنده باشد از پاسخ دادن طفره نمي رود. طفره رفتن از پاسخ به هر بهانه اي و بستن پنجره ي گفتگو از جنس كارهاي “استادانه” نيست. استاد آداب نقد را نه تنها محترم فرض ميكند بلكه در اولين گام مخاطبان خود را با نقد آشنا ميكند تا گفتگو در بگيرد و مخاطبان مستمرا منفعل نباشند.

4. ايجاد تحول و دگرگوني: استاد كسي است كه با زبان و قلم و قدمش شما را متحول ميكند. كسي كه كلمه به كلمه از سخنانش و يا تاليفاتش دريچه اي تازه رو به افقي جديد براي مخاطب باز ميكندو  مخاطب پس از شندين و خواندن،جهان را جور ديگر مي بيند و درك و فهم خود  از جهان بيروني و دورني را متاثر و متحول از آن سخنان مي يابد.استاد با دل و ذهن جستجوگران دانش چنان ميكند كه آتش با انباركاه. ابتدا مي سوزاند و ميشوراند و پريشان ميكند و آنگاه ذره ذره و به تدريج جان و دل مشتاقان را با “آگاهي”  و ” اطلاعات” تازه تر و كارآمدتر پرميكند آنگونه كه نگرش و زاويه نگاه مخاطب تغيير كرده و احساس تازه گي ميكند.

 5. كسب دانش براي گره گشايي  نه كاسبي مادي و  معنوي : آنكه در نهايت استاد ميشود كسي است كه قطعا پاگذاشتنش در حوزه دانش از سر اتفاق نيست و پرسشي داشته است كه آن پرسش و راههاي رسين به پاسخ او را به اين وادي دشوار و مردافكن كشانده است. استاد ،كسب دانش را نه براي كسب و كار مادي ميخواهد و نه آنكه تلاش ميكند تا با پرده اي نه چندان ضخيم از دانش، ضعف ها و نواقص خود را بپوشاند وبراي خود شخصيت بسازد! يك نگاه عميق و همه جانبه نيز نشان ميدهد كه در نهايت كساني دست به كشف و خلق مي زنند كه جايگاه  كسب دانش را به جايگاه  كسب ثروت و قدرت كاهش نمي دهند.هيچ كدام از اساتيد دنياي كهن (آناني كه در مقدمه نام برديم) و حتي اساتيد حقيقي دروان معاصر، علم و دانش و تحقيق و پژوهش را براي ثروت و قدرت و شهرت نخواسته اند.گرچه شايد ثروت و قدرت و شهرت نيز براي آن بزرگواران داشته است اما هيچكدام هدفشان اينها نبوده است

6. گزيده گويي : ملاك سخن گفتن استاد داشتن حرف تازه است.چه در نوشتن و چه در گفتن.داشتن تفسير و تصوير جديد از حوزه اي كه استاد در آن تخصص دارد زمينه سخن گفتن يا سكوت كردن را پديد مي آورد. در فرهنگ ما “كم گويي و گزيده گويي” در كنار هم مي آيند كه از آن ميتوان به عنوان يك غلط رايج نام برد و چنان معنا شده است كه آدم دانا گزيده گوي است!البته اينچنين است ولي آوردن “كم گويي” گاه اين شبهه را پديدمي آورد كه “استاد” بايد كم حرف باشد! يعني وارد مباحث نشود كه مبادا شان و منزلت استاد متزلزل شود! اما حقيقت ايسنت كه “استاد” گزيده بايد سخن بگويد و سنجيده. و اين كيفيتي است كه اگر مبناي خردمندانه داشته باشد كم و زيادش ابدا اهميت ندارد. اصلا “گزيده گويي” ثمره ي خردمندي است وگرنه سكوت هاي جاهلانه در طول زمان كم نبوده است.

7. پرهيز از مريد پروري: مريد پروري و درست كردن حلقه اي از مداحان كه متاسفانه در هيئت و كسوت علمي هم كم نيستند يكي از مسائلي است در جامعه ما وجود دارد.اينكه تبليغ و ترويج بعضي از نظرات بدون هيچ پايه و مايه منطقي در سطوح متفاوت صورت مي گيرد نتيجه فعاليت خالصانه! مريداني است كه سوداي ديگري به جز تبليغ دانش و خرد دارند. استادي كه حقيقتا دلبسته حقيقت باشد براي مقبوليت و مشروعيت فردي و علمي خود ابدا نيازمند تاييد حلقه مريدان خود نخواهد بود و اصلا اجازه ساخت چنين حلقه اي را نميدهد و حتي در موارد شبهه ناك نيز خود را از اين حلقه ها دور نگاه ميدارد. اما متاسفانه به سادگي ميتوان نشان داد كه بعضي از به اصطلاح اساتيد چگونه حلقه مريدان را محكم ميكنند تا به وقت نياز، سطحي بودن استدلال ،نظر و عقيده خود را بپوشانند. حقيقت اينست كه موتور محركه دانش مدح و ثنا نيست . نقد و ابطال و رد و اعتراض و انتقاد و پرسش،دانش را به جلو ميراند و در اين رويكرد اين منتقدان هستند كه قدر ميبينند و برصدر مي نشينند.

8. ماكياوليسم علمي: در سنت ماكياولي در عرصه سياست ؛رسيدن به قدرت هدفي است كه براي آن توسل به هر ابزاري هرچند غير اخلاقي، مجاز شمارده ميشود.در حوزه دانش نيز مقلدان ماكياول كم نيستند كه براي رسيدن و ماندن در كسوت “استاد” كه مرجع و منبع قدرت علمي در نظر گرفته شده است از كارهاي غيرعلمي فروگذار نمي كنند .موارد زير مي توانند نمونه هاي ساده  و عريان اين پديده نازيبا و غير علمي باشد .نمونه هاي پيچيده و پنهان البته كم نيستند ولي توضيح وتصوير آنها فرصت ديگري ميخواهد:

الف: درست كردن حلقه ي از مريدان براي دعا و ثنا گويي در مواقع ضروري

ب: شريك شدن در پژوهش و تحقيقي كه هيچ نقشي در تولد و رشد و به نتيجه رسيدن آن نداشته اند اما به دلايلي نام خودشان را با توسل به اهرم هاي گوناگون در كنار نام جستجوگر قرار مي دهند و در زمان خود  از آن به عنوان تحقيق و پژوهش نام برده موجب ارتقا رتبه و پرررنگ شدن سفره ي خود مي شوند.

پ: كتاب سازان و مقاله سازاني كه هيچ حرف تازه اي ندارند اما براي تكرار شدن نام خود و افزايش رشد كمي آثار خود به صورتي صنعتي!  به توليد مقاله و بعضا كتاب در سطوح گوناگون مشغول هستند.

ج: كساني كه در كسوت مدرس دانشگاه هستند و بعضا به دلايل سابقه و قدمت ،نام و نشاني دارند و منطقا بايد نگاهبان مرجعيت حوزه علم و دانش باشند اما در دادو ستد با مراجع حوزه هاي قدرت رسمي اعم از سياست و اقتصاد و فرهنگ و اجتماع و…نابساماني هاي آن حوزه را سرپوش گذاشته و با تحليل هاي شبه علمي موجب تضعيف قدرت و مرجعيت حوزه دانش مي شوند. البته اين دسته افراد در نهايت براي خود سود و منفعتي به وجود مي آورند اما آنچه بر باد حراج رفته است شان و پايگاه علم  و دانش است.

9:دوري از تظاهرو تبليغ: تنها تبليغ محترم و تظاهرات موجه در حوزه دانش كه واجد عمق ونفوذ باشد وقتي شكل ميگيرد كه مايه و پايه نظرات و انديشه ها خردمندي و استدلال باشد. و بهترين تبليغ براي يك استاد چيزي نيست به جز قدرت استدلال كه نفوذ كلام را به همراه خواهد داشت.گرچه آنكه مستدلل سخن ميگويد ابدا نياز به تبليغ و تظاهر ندارد. استادي كه استاد است از هرگونه نمايش “استادي” پرهيز ميكند! و هرجا بوي سخيف تظاهر و تبليغ به مشام برسد پا پس ميكشد! اين مساله ابدا به اين معنا نيست كه “استاد” بايد حضور اندك در صحنه هاي گوناگون داشته باشد ،اتفاقا حضور اساتيد بزرگ است كه جا را بر اساتيد جعلي و نمايشي تنگ ميكند

براي خاتمه :

ناگفته پيداست كه انتظار بوعلي ها و فارابي ها و رازي ها را از جهان جديد داشتن انتظار بيهوده ايست. مقتضاي جهان جديد نيز بروز و ظهور چنين آدمياني نيست.اشكالي هم ندارد اما همانطور كه ذكر شد ميتوان آنها را شناخت و براي تشخيص سره از ناسره ملاك هايي را از زندگي شخصي و علمي آنها استخراج كرد.به هر روي موضوعي  كه باز شده است زواياي پنهان و پيچيده كم ندارد و آنچه رفت شايد تنها طرح يك “مساله” باشد.ما در زمانه اي نفس ميكشيم كه واژه “استاد” حراج شده است و به همين دليل هر كس در هرجا كه مي تواند بايد با اين كژي درآويزد و اين براي تشخيص سره از ناسره تلاش كند و اساتيد بزرك از اين مساله مستثنا نيستند.فراموش نبايد كرد كه سبك ،تهي و منحرف شدن واژه استاد،بيماري و آسيبي نيست كه تنها در دايره ي يك واژه بماند.بلكه اگر به آن پرداخته نشود تبديل به يك آسيب اجتماعي آنهم در حوزه دانش منجر ميشود! نسلي را درنظر بگيريد كه استاد به معناي استاد! نديده و نشناخته است! نسلي را در نظر بگيريد كه كسي متوجه اش نكرده استاد به معناي استاد  كدام ويژگي و خصيصه را دارد.نسلي را در نظر بگيريد كه سطحي ترين و سبك ترين افراد را به جاي استاد در ذهن و دلش نشانده اند. اين چنين نسلي چه بخواهد و چه نخواهد در گردنه هاي مهيب گرفتار خلاء خواهد شد. مگر آنكه “استاد” را بشناسد و در گردنه هاي سهمگين دست به سوي او دراز كند. وگرنه شايد روزي برسد كه پاسخ اين مصرع خواجه شمس الدين محمد حافظ شيرازي كه ” مشكلي دارم ز دانشمند مجلس باز پرس”  اين باشد كه مجلس ما اصلا دانشمندي! ندارد و از آن بدتر اگر داشته باشد ما از آن بي خبريم!…آن روز مبادا!


برچسبها: , , ,

    ۸ نظر

  • شاگرد گفت:

    خیلی زیبا و جذاب بود

  • استفاده بردم. شاید خیلی ها ندانند به چه کسی باید استاد بگویند اما خیلی ها هم می دانند اما باز هم می گویند! چرا!؟ چون منفعتشان ایجاب می کند! پس تنها با آگاه شدن نسبت به ویژگی های استاد کار درست نمی شود. احتمالا باید مرض های دیگری را هم برای ریشه کن کردن مساله ای که طرح کرده اید در نظر گرفت!

  • دانشجوی ارشد گفت:

    پس با این توصیفی که شما گفتین ما دیگه اندازه انگشتای یه دست هم استاد نداریم.البته خداییش هم نداریم.ما الکی به به بعضی ها میگیم استاد که کارمون راه بیفته.اونا هم خوششون میاد و کار دانشجورو راه میندازن وگرنه کو استاد؟

  • رضا.ع گفت:

    ماکیاولیسم علمی؟این عبارت رو نشنیده بود تا الان .تحلیل مفیدی بود ولی خیلی آرمانی بود.البته اون مرید پروری رو خوب گفتین چون من که دانشجوی کتابداری بودم یکی دو تا از استاداها برای خودشون آدم داشتن که مرتب به به چهچه میگفتن و آدمای ساده مث ما سرشون بی کلاه میموند.باورکنید همین الان هم به گروه بحث نگاه کنید بادمجون دورقاب چین ها رو میبینید.

  • دکتر «محمد استعلامی» در مراسم نکوداشتی که برای ایشان در مهر 93 برگزار شده بود گفتند (نقل به مضمون): اغلب مرا به عنوان شاگرد استاد «بدیع الزمان فروزانفر» می شناسند و به این شاگردی افتخار می کنم. بعد دلایل این افتخار را توضیح دادند و به گزیده ای از گفتار و رفتار زنده یاد فروزانفر اشاره کردند که بسیار شنیدنی و آموزنده بود. دکتر استعلامی با چنان شور و اشتیاقی از خاطرات شاگردی خود یاد کردند که به روشنی نشان می داد چگونه در بیش از نیم قرن گذشته که در مسیر علم و دانش حرکت کرده متاثر از بینش و نگرش استادش بوده است. بله با شما کاملاً موافقم که می گویید: «نسلی را درنظر بگیرید که استاد به معنای استاد! ندیده و نشناخته است! نسلی را در نظر بگیرید که کسی متوجه اش نکرده استاد به معنای استاد کدام ویژگی و خصیصه را دارد. نسلی را در نظر بگیرید که سطحی ترین و سبک ترین افراد را به جای استاد در ذهن و دلش نشانده اند. این چنین نسلی چه بخواهد و چه نخواهد در گردنه های مهیب گرفتار خلاء خواهد شد.»

    http://bukharamag.com/1393.07.6603.html

  • افسون ثابت پور گفت:

    این مساله برای نخستین بار نیست که شما مطرح می‌فرمایید. به نظر می‌رسد این مساله زمانی که در آموزش عالی مرتبه‌های علمی تعریف می شدند نیز دغدغه افراد بسیاری بوده. اما عبور از این مسیر تا رسیدن به« استاد تمام» لزوما استاد واقعی نمی سازد. استادی که دارای مولفه های مطلوب شما باشد. امروز هستند کسانی که به نظر من در همین دوران، استاد هستند اما مرتبه علمی استاد ندارند. صاحب رای هستند، شاگردپرورند و نبوغ ویژه‌ای دارند. جهانی هستند بنشسته در گوشه ای …!
    نگاهی به پذیرش دکتری در آزمون دکترای کشورمان بیاندازید. امروز دکتر کسی است که بهتر تست می زند. اما صرفا این مهارت کافی است؟ پس واژه دکتر هم زیر سئوال است. پس خیلی واژه های دیگر هم زیر سئوال هستند. واژه هایی چون کارشناس، کارشناس ارشد، دانشجو، کارمند و …
    به نظر من همه چیز نسبی است. این که در چه بستری(خانواده، جامعه، محیط علمی و…) ابن سیناها رشد می‌‌کنند که در جستجوی حقیقت هستند و در چه بستری افراد صرفا به نام دکتر و استاد دل خوش می‌کنند، به تشکیلات اشتباه برمی‌گردد تشکیلاتی که تک تک ما سازنده آن هستیم.

  • فرزانه طالب حقیقی گفت:

    بسیار مطلب جالبی بود.
    ما دانشجویان آرشیوی دانشگاه الزهرا هم نشریه ای به راه انداختیم که کم و کاستی زیاد دارد. اما شروع کردیم و سعی در پیشرفت آن داریم.
    نکته ای که باعث اشاره به نشریه مان شد، یادداشتی است که برای یکی از اساتیدمان نوشتم در شماره زمستان 93 که به زودی منتشر خواهد شد.
    امیدوارم این مطلب را بخوانید و نظرتان را به ما منتقل کنید. باعث افتخار ما خواهد بود.

  • بحث جالبی بود. ای کاش بیشتر به این موضوع پرداخته شود.

پاسخ بدهيد

دنبالكها

ارسال دنبالك