[corner-ad id=2]

استاِد بد و خوب  از نگاه عبدالحسين آذرنگ

دیدگاه 2, يادداشت — توسط در آذر ۳, ۱۳۹۳ در ۸:۳۷ ق.ظ

 

 * آنچه ميخوانيد  بخشي هايي  از كتاب “استادان و نااستادانم” نوشته عبدالحسين آذرنگ است كه با اجازه ايشان در اينجا نقل شده است.  عنوان هاي مياني از نشريه عطف است.

 

استادي كه مريد پروري مي كرد!    

……يكي از استادان، كه از قضا در دورة دانشجويي‌ام ادبيات تدريس مي‌كرد، به جمع پژوهشگران آن جا پيوسته بود. آن چه در خاطره از او داشتم، اين بود كه ادبيات فارسي را في‌الجمله در غزل‌ها و قصيده‌هاي عاشقانه خلاصه مي‌كرد، و از اول تا آخر كلاس فقط غزل و قصيده‌هاي عاشقانه خلاصه مي‌كرد، و از اول تا آخر كلاس فقط غزل و قصيده مي‌خواند. او با ترجمه به شدت مخالف بود، و آن را مانع راه تحقيق مي‌دانست. با نشانه‌گذاري متن‌ها به كلي مخالف بود، زيرا اعتقاد داشت كه نشانه‌گذاري بي‌سوادي را تشديد مي‌كند. دانشنامه را مجموعه مقاله مي‌پنداشت كه نويسندگان آنها بايد آزاد باشند آن چه خود مي‌خواهند به سبك و سياق و به زبان خود بنويسند. اصول و موازين دانشنامه‌نگاري و به طور كلي مرجع‌نگاري را مداخله در امر نگارش تلقي مي‌كرد، و نوشته‌هاي بخش خودش را همان سان كه مؤلفان تحويل مي‌دادند، بي كم و كاست، براي مراحل بعد مي‌فرستاد، و يادداشت اكيدي هم ضميمه مي‌كرد به اين مضمون: يك كلمه كم و زياد نشود؛ نثر فارسي خود او نثري نبود كه منابع مرجع معمولاً به كار مي‌برند، نثري دور از عواطف و احساسات و پسندهاي شخصي. به همكاري ميان بخش‌هاي دانشنامه، و پيروي از راهبردهاي همسو و هماهنگ عقيده‌اي نداشت. او را چه كسي، از چه طريقي و به چه منظوري توصيه كرده بود، نمي‌‌دانم از خود بارها مي‌پرسيدم كسي كه به ضابطه‌هاي دانشنامه‌نگاري عقيده ندارد، و به شيوه‌هاي هماهنگ در منابع مرجع اعتنا نمي‌كند، چرا كار كردن در محيط دانشنامه را پذيرفته است، حال آن كه شغل تمام وقت ديگري هم دارد؛ او به ويژه در ميان كاركنان بخش‌هاي خدمات و پشتيباني طرفداران سينه‌چاكي براي خود يافت. صبح كه از راه مي‌رسيد، مي‌دويدند و براي او در ورودي و در آسانسور را باز مي‌‌كردند. روي ميز پذيرايي وسط اتاقش سفرة رنگيني پر از تنقلات بود. به مناسبت‌هاي مختلف به كاركنان اداري و خدمات كمك‌هاي مالي، و به اين طريق مريدپروري مي‌كرد. ايام حضور او در دانشنامه با دسته‌بندي و جناح‌سازي همراه بود، و اين گونه اعمال از فضا با سياست توجيه مي‌شد. در دوره‌اي كه در مديريت دانشنامه خلئي پديد آمد، او و همدستانش توانستند بر تصميم‌گيري‌ها تأثير بگذارند. محيطي كه پيش از ورود آنان عصر زرين خود را مي‌گذراند، به فضايي پردسيسه و جهنمي تبديل شد. يكي از بدترين فضاهاي كه در محيط فرهنگي – پژوهشي به چشم ديدم، فضايي بود كه او و بيكارگان همدستش ايجاد كردند، و عملاً همة كارها را به افول و ركود كشاندند. پس از تغيير مديريت، مدير جديد بساط او و همدستانش را به شيوه‌اي رندانه برچيد، به همكاريشان پايان داد، و محيط را آرام كرد. استادي كه يكي از مصداق‌هاي بارز نااستادي بود، روش‌هاي كشت بذر توطئه و تفرقه، و متلاشي كردن محيط علمي را به كساني كه به ياد گرفتن آن روش‌ها نياز داشتند، استادانه آموخت.

استاد در تكرار، پيچيدن و پيچاندن!

…يكي از استاداني كه كلاس‌هاي او در سكوت، اما با تنش دروني دانشجويان برگزار مي‌شد، مردي بود در زندگي اجتماعي نيكوكار و در مناسبات دوستانه، راسخ و پايدار از مروّت‌هاي او حكايت مي‌گفتند. اما اين جنبه‌هاي شخصيت او از نگاه دانشجويان به كلي پنهان بود با او مي‌شد صحبت كرد، حتي بحث هم مي‌شد كرد، اما هر كس هر چيزي مي‌گفت، او آن گفته را به سامانة واژگاني و اصطلاحي خودش مي‌برد، به واژگان خودش تبديل يا شايد هم ترجمه مي‌كرد، و سپس با سامانة فكري خودش مي‌سنجيد. اگر در آن جا با اجراي موجود آن سامانه مطابقت داشت، به عنوان نظر خودش باز مي‌گشت و ابراز مي‌شد، و اگر تطابق و تناظر كامل نداشت، و شايد حتي اگر اندك اختلافي هم داشت، رد مي‌شد. يكي از دوستانم كه شيوة اين استاد را با او به دقت زيرنظر داشتيم، هرگاه دانشجويي موضوعي را در كلاس مطرح مي‌كرد، با آرنجش به پهلويم مي‌زد و مي‌گفت: «رفت كارگاه ريخته‌گري» به نظر آن دوستم، ذهن آن استاد مثل كارگاهي ريخته‌گري بود كه قالب‌هاي از پيش ساخته به طور منظم در آن چيده شده بود، اما از كارگاه فقط چيزي بيرون مي‌آمد كه قالبش از پيش موجود بود. اگر بر پايه قالب‌ها سفارش مي‌داديد، محصولاتي با ابعاد دقيق و به طور منظم تحويل مي‌گرفتيد، و شايد هم از آن همه نظم و دقت به حيرت مي‌افتاديد. اما قرار نبود در آن كارگاه قالب تازه‌اي ريخته شود. اگر آن كارگاه به قالب‌ريزي هم ادامه مي‌داد، شايد به مرور به كارگاه بزرگ و بزرگ‌تري و با محصولات متنوع‌تري تبديل مي‌شد، اما استاد روي يك پا ايستاده بود كه همان قالب‌ها با همان تعداد براي اين جهان بشريت كافي است. در نتيجه، پس از آن كه مدتي مي‌گذشت و با قالب‌ها و محتويات آنها آشنا مي‌شديد، مي‌ديديد كه استاد دوباره و سه باره مي‌رفت سراغ قالب اول و از آن جا به قالب دوم و قالب‌هاي ديگر و وقتي شما حرف‌‌هاي مكرر را درست با همان واژگان، تعبيرها و توصيف‌ها مي‌شنيديد، مي‌خواستيد يقة خودتان را از فرط تكرار و ملال جر بدهيد…..

بهترين استادم

….استاد ديگر، انساني دانا، توانا، با فرهنگ و با فضليت بود. يكي از چند استادي كه درون من به حياتشان ادامه مي‌دهند، و دوست دارم خاطره‌هايم را از آنها مدام در ذهنم مرور كنم، شايد براي اين كه نگذارم گذشت زمان، غبار فراموشي بر آنها بيفشاند. او، همه ويژگي‌هاي استادان برجسته‌ام را با خود داشت، به اين ويژگي‌هاي او اشاره مي‌كنم تا به ويژگي‌هاي مشترك همه استاداني كه در عمق دلم حيات دارند، اشاره كرده باشم. اگر بخواهيم خصوصيات او را خلاصه‌وار برشماريم، شايد بتوان اين طور گفت:

–        بارزتر از همه اين كه كارش را و دانشجويانش را عميقاً دوست داشت، و از تدريس لذت مي‌برد؛

–        در عين حال كه در حرفه خودش متخصص بود، دانش عمومي و فرهنگ گسترده‌اي داشت؛

–        باهوش، خوش حافظه، داراي ذهني دقيق، با قدرت نمايان استنباط بود؛

–        به آخرين و تازه‌ترين يافته‌ها و خبرهاي رشته‌اش آگاهي داشت؛

–        شيوة تدريس را خوب مي‌دانست، و از قدرت‌هاي انتقال به خوبي بهره‌مند بود.

–    در عين حال كه دانشجويان را به موضوع علاقه‌مند مي‌كرد، اما هيچ گاه سعي نمي‌كرد آنها را به حوزة خودش بكشاند، يا آنها را شبيه خودش بار بياورد؛ او استعدادها و ظرفيت‌هاي دانشجويان را درمي‌يافت، و تشويقشان مي‌كرد تا استعدادهاي خودشان را بپرورانند، و در قلمروهاي خودشان پيشرفت كنند؛

–    بسيار مؤدب، مهربان، صبور، با حوصله، همراه و همدل بود، اما نادرستي و خطا را نمي‌پذيرفت او در انتقادهايش بسيار صريح و بي‌پرده بود؛

–        به بحث و گفتگو ميدان مي‌داد، و آنها را با توانايي مديريت مي‌كرد؛

–    به روش‌هاي مرسوم آزمون هيچ عقيده‌اي نداشت، و تأكيد را بر پژوهش و جست‌وجوهاي دانشجو مي‌گذاشت. اوراق امتحاني را ملاك دقيقي براي داوري نمي‌دانست.

–        به ياد ندارم حتي يك بار حضور و غياب كرده باشد، و با اين حال كم‌تر از ساير كلاس‌هاي دانشكده‌ كلاس او غايب داشت؛

–    به دانشجويان اهل تفكر  تحقيق و تدقيق مجال مي‌داد به او نزديك، و با او دوست  هم صحبت شوند. براي برجسته‌ترين دانشجويانش وفادارتر يار بود.

از همان برخورد نخست، موج‌هاي مثبتي كه از سوي او رسيد، مرا در صندلي دانشجويي‌ام آرام كرد، همان صندلي‌اي كه در بيش‌تر درس‌ها به شئي داغ، سوزان و پرسيخ و ميخ تبديل مي‌شد، و گاه مرا به مرز كلافگي مي‌رساند. گرچه او را از پيش و از راه نوشته‌هايش مي‌شناختم، اما ساحت حضورش چيز ديگري بود. او، گويي كه همان استادي بود كه در پي‌اش بودم. براي نخستين‌ بار در سراسر دورة تحصيلي‌ام، تكليف درسي‌ام را با كوششي بي‌سابقه از نظر خودم به پايان رساندم. روزي كه تكليف نهايي درس را تحويلش دادم، محمولة سنگين وزن آن را به يك دست گرفت و دو دستش را چند بار مثل كفة ترازو بالا و پايين برد. چشمانش از پشت عينك برق زد، و همه صورت گوشت‌آلودش لبخند شد. نيازي به كلام نبود، هر دو همديگر را حس و خوب درك مي‌كرديم. گرچه به عللي او را دو سه سال پس از پايان تحصيلاتم ديگر نديدم، اما گزاف نگفته‌ايم اگر بگويم روزي نيست كه به ياد او نباشم. و چهره‌اش در برابرم مجسم نشود، و در خيال با هم گفت‌وگويي نداشته باشيم. او و همتاهاي او، گذشته از اجراي دقيق آيين و آداب استادي، نگاهبانان وجدان، شرافت، اخلاق، اصول، مسئوليت، انصاف، و بسياري صفت‌هاي نيك ديگري هستند كه اعتلاي آدمي طي روزگاران به ياري آن ها بوده است. او بي‌ترديد از برجسته‌ترين استادان زن در روزگار خود بود.

عالي ترين استادي كه داشتم

….پروفسور سلي اسپنسر[1]، زني بلند بالا، درشت هيكل، با سيمايي جدي با خطوطي هندسي، و ته لبخندي محوي در آن، در حالي كه كيف مملو از كتاب و يادداشت را انگار كه با دستي دردناك حمل مي‌كرد، وارد شد و بي مقدمه درس را آغاز كرد. سر درس ا كه رفتم، شاگردي با تجربه به حساب مي‌آمدم. سال‌ها درس داده بودم، سابقة معلمي داشتم، كار و تحقيق كرده بودم، در رده‌هاي مختلف مديريت تجربه اندوخته بودم، و به اصطلاح استاد و شاگرد ديده، و سرد و گرم چشيده به شمار مي‌آمدم. در درس او به اين صرافت افتادم كه دانسته‌ها و تجربه‌هايم را با شيوة استادي كاركشته محك بزنم. از همان دقيقه‌هاي نخست، تسلط او آشكار شد. درس جلسة نخست كه پايان يافت، نمي‌خواستم از جايم بلند شوم. نشسته بودم و دانش و وقار و ادب و تقلايش را در انتقال، سبك سنگين، و به چهرة خيس از عرقش نگاه مي‌كردم. جلسه دوم گرم‌تر از جلسه اول برگزار شد، و جلسه‌هاي ديگر به همين ترتيب ادامه يافت. حقيقت آن كه پروفسور سلي را از همان آغاز تدريسش زير ذره‌بين تحليل و نقد برده بودم، و مي‌خواستم بدانم اگر نقص و عيبي در كار او هست، چيست، و علت آن چه مي‌تواند باشد. سه دوره در سه درس شاگرد او بودم، و نكته‌اي نيافتم كه بتوانم آن را عيبي يا نقصي بنامم. پروفسور سلي به مباحث درس‌هايش تسلط كامل داشت، در قدرت بيان و در تواناييش در طرح مطالب، جلب كردن توجه و علاقه دانشجويان، تبديل كردن مسائل به مسائل آنان، تحليل و نقد مباحث، و درگير كردن ذهن مخاطبان خود با اساسي‌ترين نكات بحث، جاي ترديد نبود. او دانشجويانش را دوست داشت، با ويژگي‌ها و كنجكاوي‌ها و علاقه‌هاي شناخته شدة دانشجويانش انطباق مي‌داد. او حتي ميان دانشجويان كلاس‌هاي مختلف، كه گرايش‌هاي مشتركي داشتند، اما روزها و ساعت‌هاي حضورشان يكي نبود، و نمي‌توانستند يكديگر را ببنند، ارتباط كتبي برقرار مي‌ساخت. او كه علاقه‌ام را به مباحث نويسندگي و نشر دريافته بود، مرا با پدرو آشنا كرد، دانشجوي خوش خطي كه با جوهر فيروزه‌اي رنگ روي كاغذهاي نخودي رنگ مي‌نوشت و از تجربه‌هايش در نشر آرژانتين صحبت مي‌كرد، از آن چه در مؤسسه‌هاي انتشاراتي آن كشور ديده بود. مدت‌ها مكاتبه ميان پدرو و من برقرار بود براي هم هديه‌هايي هم فرستاديم، اما موفق به ديدار هم نشديم.

پروفسور سلي در برقراري رشته‌هاي پيوند ميان دانشجويان بسيار كاركشته بود. او هر گاه احساس مي‌كرد دانشجويي آماده پرواز مستقل است، هر چي امكان و توان داشت به خدمت او مي‌گرفت. به نظر مي‌رسيد كه بيشترين لذت او در زندگي، اگر نگوييم هدف نهايي او، پرواز دادن دانشجويان در آسمان‌هايي بود كه خود دانشجويان برمي‌گزيدند. پرواز كه آغاز مي‌شد، او سراپا چشم و شوق بود، و پرواز كه انجام مي‌شد، گويي چشمه‌هاي عرق لذت در او تراوش مي‌كرد، قطره‌هاي عرق از پيشاني و گونه و گردنش سرازير مي‌شد، و لبخندش به سان هاله‌اي همة چهره‌اش را به فرا مي‌گرفت. او در كار خود به كمال رسيده بود. ما مجاز بوديم به پروفسور سلي تلفن بزنيم و برايش پيام بگذاريم. او پاسخ پيام‌ها را يا سر درس‌ها مي‌داد، يا اگر لازم مي‌ديد، يادداشت كوتاهي مي‌نوشت و به طور خصوصي به پيام‌گذار برمي‌گرداند. دانشجويان مي‌توانستند به او اعتماد كنند، اما بايد به خود اتكا مي‌كردند. او بر طرح و تقرير مباحث، تحليل، نقد، و روش‌آموزي تمركز مي‌كرد، و اگر دانشجويي از او روش مي‌آموخت، با راه‌هاي بررسي آشنا مي‌شد، و سپس به سراغ‌ موضوعي مورد علاقه‌اش مي‌رفت، پروفسور سلي از هيچ گونه راهنمايي و همكاري دريغ نمي‌ورزيدند. سادگي، صميميت، برداشتن مانع‌هاي سرراه ارتباط‌هاي علمي – فرهنگي، دقت، مسئوليت، مهرباني، واقع‌بيني، جديت در كار و سخت‌گيري دربارة اصول و نكاتي كه از ديدگاه او بايد مراعات مي‌شد، و شگردهايي كه در موقعيت‌هايي مختلف ماهرانه به كار مي‌بست، از محتواي درس‌هايي كه مي‌گفت آموزنده‌تر بود. من حق استادي او را بر خودم با دل و جان پذيرفتم. از بختي كه نصيبم شده بود و مي‌توانستم از زني با آن همه توانايي، كه به بهاي سنگين تلاش‌هاي فردي كسب كرده بود، نكته‌هاي تازه و فراواني بياموزم، جداً شادمان بودم. او به دنياي درونم راه يافت. بخش ديگري از من شد، و در كنار چند استاد ديگري كه در عوالم درونيم با من زندگي مي‌كنند، جاي گرفت. گذشت زمان، و تجربه‌هاي ديگر، بر احترام من به پروفسور سلي و علاقه عميقم به او بيش ازپيش افزود. عكسي از او ندارم، اما تصويرش در قابي از آن خودش در خيالم جاي دارد، و هر وقت بخواهم، آن را به هر جا كه مناسب باشد، مي‌آويزم.

 

 

 

[1]. Sally Spencer


برچسبها: , ,

    ۴ نظر

  • الهه امتی گفت:

    سلام
    من معتقدم که عالی ترین استاد زندگی همیشه باعث شور و شوق و پیشترفت در زندگی آدم ها می شود.

  • لطیفی گفت:

    سلام
    خیلی جالب بود، امیدوارم زمانی برسد که همه ی استاد ها مثل دسته سوم و چهارم متن بالا باشند.

  • مريم گفت:

    سپاس معلمي را كه به من انديشيدن آموخت نه انديشه ها را٠
    تمام آنچه دارم بعد از عنايت پروردگار مرهون اساتيد خوب خودم در دانشكده فلسفه دانشگاه شهيد بهشتي هستم آنانكه چون شمعي فروزان نه تنها درس عقلانيت، تفكر و فلسفه به من آموختند بلكه بزرگترين معلمان اخلاق و انسانيت برايم بودند و همواره در قلبم جاودان خواهند بود٠چه آنانكه به ديدار معبود شتافته اند و چه آناني كه هنوز روشني بخش محفل تشنگان حكمت، اخلاق و انسانيت اند٠

  • آزادمهر دانش گفت:

    سلام و درود
    متن بسیار خوب و اثر بخشی است. بهترین و بزرگترین استادان کسانی هستند که همیشه تأثیر شگفت انگیزی را بر دانشجویانشان می گذارند وانگیزه و ذوق و شوق وصف ناپذیری را در آنها بوجود می آورند. بطوری که در اندیشه مان تصویر زیبا و بیادماندنی می نگارند و یاد و خاطرشان همواره در دل جاودانه باقی خواهد ماند. به گفتۀ مارسل پروست:
    “زمان آدم ها را دگرگون می کند اما تصویری را که از آنها داریم ثابت نگه می دارد! هیچ چیزی دردناک تر از این تضاد میان دگرگونی آدم ها و ثبات خاطره ها نیست.”

پاسخ بدهيد

دنبالكها

ارسال دنبالك