[corner-ad id=2]

با روياي شاعر شدن آمدم و حالا كتابدارم!

دیدگاه 2 — توسط در شهریور ۳۱, ۱۳۹۳ در ۸:۱۹ ق.ظ

همه چيز از شعر آغاز شد، از شعر هاي سهراب سپري ، مهدي اخوان ثالث ، فروغ فرخزاد و بالاتر از همه ديوان حافظ ، از كتاب هاي شعري كه تمام قفسه هاي كتابخانه شخصي كوچكم را پر مي كرد و از شب شعر هايي كه در مدرسه برگزار مي شد و يا شايد از معلم ادبيات كه داستان شمس و مولانا را با آب و تاب تعريف مي كرد. او شمس من بود و من مولانايي كه بايد همه چيز را فقط به خاطر او رها مي كرد .اما مولانا عارف بود و شاعر. مولانا دانش آموز سال چهارم تجربي نبود واز زيست و شيمي و فيزيك نمي گفت . او از شيخ صنعان مي گفت و از طوطي هندي . از عشق مي گفت و از عرفان و حالا اين  رشته تجربي كه با روياي پزشك شدن به آن پا نهاده بودم، دفتر شعرم را به تمسخر مي گرفت . خيلي سعي كردم دنبال شاعراني بگردم كه پزشك بودند؛ شهريار را يافتم ،  اما شهريار هم پزشكي را در سال آخرتحصيل رها كرده بود واين شد كه من خيلي زودتر از شهريار در سال چهارم تجربي در حالي كه مي دانستم در اين رشته اميدي به موفقيت دارم ، شايد ده روز مانده به كنكور فقط و فقط به عشق انتخاب رشته ادبيات و شاعر شدن در دفترچه كنكور،  رشته آزمايشي ام را علوم انساني انتخاب كردم . كنكور دو مرحله اي بود و خيلي سخت، آنقدر سخت كه در هر كلاس به زحمت يك يا دونفر قبولي داشتيم.و دانشگاه از ديدگاه ماكه بچه هاي پايين شهر بوديم و بچه هاي دوران سخت ، فقط دانشگاه سراسري بود . مارا به دانشگاه آزاد كاري نبود كه نه توان پرداخت هزينه هاي آن را داشتيم . نه براي آن برنامه اي داشتيم . خواندن كتاب هاي فلسفه و منطق رشته انساني ، عروض و قافيه ، تاريخ و جغرافيا كار آساني نبود . اما عشق به ادبيات و نشستن در محضر استاداني چون استاد« ياحقي»كه تقريبا از نزديك او را مي شناختم . اين سختي ها را آسان مي نمود. و اين شد كه در مرحله اول با رتبه عالي قبول شدم .  اما همه ماجرا اين نبود، انگار؛ دست هايي در آن بالادست در كار بودند و شايد كسي كه راهنماي انتخاب رشته من بود هم ماموريتي ديگر داشت . كه همه ما در زندگي ماموريتي داريم . كلكم راع و كلكم مسئول . اصرار بر انتخاب تك رشته ادبيات بي فايده بود. او قانعم كرد كه فرصت ها را از دست ندهم و از صد انتخابي كه در اختيار دارم نهايت استفاده را بكنم .رشته هاي انساني را نمي شناختم . به رشته كتابداري رسيدم، ‌نمي دانستم براي كتابدار شدن بايد تحصيلات دانشگاهي داشت . اما راهنماي من عاشق مطالعه و كتاب بود. آن چنان از اين رشته تعريف كرد و اي كاش من كتابدار بودم و دو و برم پر از كتاب بود را طوري گفت كه آهي از سر حسرت ديدگانم را اشك آلود كرد و مرا به دنياي خيالي شاعري پيوند زد كه در ميان انبوهي از كتاب، شعري براي دلش مي نويسد . و چه خوشبختي از اين بهتر، مي دانستم  كه شاعراني چون سهراب و فروغ و اخوان هم آرزوي داشتن چنين شغلي را داشتند . وشايد همه اين راه طي شده بود كه من يك كتابدار باشم.  و چه حسي دارد؛ وقتي در مسيري گام بر مي داري كه به مقصدي روشن نظر داري اما در نيمه راه ، ناگهان صدايي تو را به سمت خود مي خواند و مسيري را به تو نشان مي دهد كه زيباييش مجذوبت مي كند مقصد را رها مي كني و به مسير جديد گام مي گذاري و من به اين مسير گام نهادم .  شايد براي خانواده  من هم مثل خيلي از كساني كه كتابدار شدند ، خبر قبول شدن در رشته كتابداري چندان  خوشايند نبود. اما براي من ، آشنايي با بزرگاني همچون خانم زهره مير حسيني ، اشرف السادات بزرگي ،استاد فدايي عراقي در كلاس درس ، و نيز فرهيختگاني همچون شيفته سلطاني ، فروردين راستين و فرجاد اخلاقي در دوره كارورزي موهبتي بود كه دنياي تازه اي را مقابلم گشود .زمان گذشت و دفتر شعر من در همان دوران دانشجويي بسته شد و خاك گرفت و روياي نوجواني من در لابلاي هزار توي قواعد و قوانين واقعي جامعه گم شد ومن كتابدار شدمو حالا هر روز ، روياي واقعي ام را در برق نگاه نوجواناني جستجو مي كنم كه شاد و مسرور كتابخانه را ترك مي كنند .آنها دفتر هاي شعر من هستند كه هر روز شعري تازه را آغاز مي كنند و روحم را طراوت مي بخشند .

 


برچسبها: , ,

    يك نظر

  • حدیثه گفت:

    خانم میری خوش حالم که سرنوشت شمارا به کتابداری پیوند زد مادرکتاب خوانه ها به وجود افراد با ذوغی مثل شما نیاز داریم

پاسخ بدهيد

دنبالكها

ارسال دنبالك