کتابخوانی؛ از دیروز تا امروز

از پنجره‌ای دیگر — توسط در تیر ۳۰, ۱۳۹۳ در ۸:۲۶ ق.ظ

بعد از پایان امتحانات خرداد و شروع فصل تابستان، دغدغه هر ساله گذراندن اوقات فراغت سراغم می آمد. طبق عادت، ابتدای تابستان یک قلم و کاغذبرمی داشتم و برای گذراندن اوقات فراغتم برنامه ریزی می کردم. همیشه اولین برنامه ام در اولین روز تعطیلات تابستانی، جمع و جور کردن کتاب و دفتر و مرتب کردن آنها بود. بعد از مرتب و بایگانی کردن وسائل مدرسه، سراغ کتابهای غیردرسی ای می رفتم که در خانه داشتیم. همان اول کار تصمیم می گرفتم تابستان امسال همه کتابها را از شعر، داستان، علمی، تخیلی و … بخوانم. همیشه مطالعه کردن را به خاطر لذت ذاتی آن و به دلیل آنکه معمول ترین راه کسب علم بود دوست داشتم. آن زمان که هنوز خبری از کتاب صوتی و دانلود از اینترنت نبود، آرزو می کردم چه خوب می شد اگر شخص ثالثی حضور داشت و کتابها را می خواند و چکیده و جان مایه کلام را برایم شرح می داد؛ بدین ترتیب فرصت مطالعه کتابهای بیشتری را داشتم. برای آنکه کتابها را در طول تابستان بخوانم آنها را دم دست و جلوی چشم می گذاشتم تا با دیدن هر روزه آنها یاد قراری که با خود برای خواندن داشتم بیفتم. کتابها را با دقت و وسواس خاصی به ترتیب قطع از بزرگ به کوچک کنار هم می چیدم و در انتظار خواندنشان می نشستم.

چیدن و مرتب کردن کتابها همانقدر برایم لذت بخش بود که احساس خواندن آنها. در این بین خواندن مجله و روزنامه برایم لذت بخش و هیجان انگیزتر بود. مطالب نشریات را به دلیل تازگی و داغ بودن خبر دوست داشتم. نشریات برایم حکم نان داغ کباب داغ را داشت و اخبارش به قول معروف بیات نبود. اما خرید هر روزه مشتی مجله آن هم در طول سه ماه تابستان، هزینه ای به مراتب سنگین تر از خرید یک کتاب را می طلبید، زیرا با خرید هر کتاب، لااقل یک ماهی مشغول زیر و رو کردن و خواندن آن می شدم.

آن روزها به قدر امروز به مطالعه اهمیت داده نمی شد. اغلب مدارس فاقد کتابخانه بودند و کتابخانه های عمومی هم به قدر حالا غنی نبودند و از همه مهمتر فاقد بخش کودک و نوجوان بودند. از آن گذشته به دلیل آنکه سن زیادی نداشتم رفت و آمد به سمت کتابخانه بدون حضور مادر- با دل نگرانی های همیشگی اش- ممکن نبود.

اواخر دوران دبستان بودم که مربی تربیتی مدرسه ما را تشویق به مطالعه و کتابخوانی کرد. بنا به اجبار و به عنوان تکلیف کلاسی، هفته ای یکبار به کتابخانه مدرسه می رفتیم و کتابی را به دلخواه برداشته و به توصیه مربی تربیتی خلاصه نویسی می کردیم.نفس خواندن و آموختن برایم شیرین بود اما ظاهر کثیف و پاره همان اندک کتابهای کتابخانه که شاید تعدادش به 50-60 جلد بیشتر نمی رسید هر رغبتی به آموختن را در وجودم فروکش می کرد. همین روال در مقطع راهنمایی هم جریان داشت. در دوران دبیرستان انگار اوضاع اتاقکی که اسمش را “کتابخانه” مدرسه گذاشته بودند بهتر شده بود. فهرستی از عناوین تمام کتابهای موجود که تعدادشان حدود 100 -150 جلد بود بر روی مقوایی بزرگ و با خطی ریز نوشته شده و به دیوار کتابخانه منگنه شده بود. گرچه وجود فهرست عناوین کتاب از نبودش بهتر بود اما به دلیل طولانی بودن و خط ریز آن، معمولا کمتر کسی حوصله مطالعه چنین طوماری را داشت؛ به ویژه آنکه فهرست مذکور اغلب به روز نبود و کتابهای مفقودی و وجینی در آن لحاظ نشده بود. معلم تاریخ مدرسه که به دلیل ناراحتی حنجره توان تدریس در کلاس را نداشت بالاجبار به عنوان “کتابدار” به شغل امانت و بازگرداندن کتاب گماشته شده بود. آن موقع از کامپیوتر و نرم افزار کتابداری خبری نبود و معلم – کتابدار محترم اسامی امانت گیرندگان را در دفتری که در بزرگی بی شباهت به دفتر ثبت ازدواج و طلاق نبود یادداشت می کرد.

روزها از آن دوران گذشت و دست تقدیر این گونه برایم رقم زد که بعد از اعلام نتایج آزمون سراسری دانشگاهها، در رشته کتابداری و اطلاع رسانی قبول شدم. تا آن موقع نمی دانستم برای کتابداری هم تحصیلات دانشگاهی وجود دارد و اصلا کی و چطور من چنین رشته ای را انتخاب کرده بودم. با ناباوری تمام وارد دانشگاه شدم. از سال دوم دانشگاه واحدهای کارآموزی شروع شد و به صورت نیمه رسمی در کتابخانه مشغول به کار شدم. پس از فراغت از تحصیل هم در کتابخانه ای مشغول به کار شدم. اکنون بیش از 10 سال است که وارد این حرفه شدم.

با وجود اینکه سالهاست کودکی را پشت سر گذاشته ام هنگام ورود بچه ها به کتابخانه، یاد کتابخانه کوچک تابستانی خود می افتم که با چه وسواسی آن را مرتب نگه می داشتم. کتابهای پاره و کثیف مدرسه ابتدایی مرا به این باور رساند که زیبایی ظاهری و بصری،  همانقدر مهم است که نظم رده ای. آن موقع کتابدار متخصصی در مدرسه نبود که ما را در انتخاب کتاب مناسب راهنمایی کند و حالا من هستم و چشم کودکان پراشتیاقی که منتظرند تا بهترین کتابها را به بهترین ها – کودکان فعال و مشتاق کتابخوانی- معرفی کنم.

اگر می شد گذشته را خط زد و همه چیز را از نو شروع کرد حتما تابستانهای عمرم پربارتر می شد. شاید اگر مثل حالا عضویت در کتابخانه های عمومی برای کودکان رایگان بود، اگر بخش مجزایی ویژه کودکان و نوجوانان در کتابخانه بود، اگر تا این حد به جذب عضو اهمیت داده می شد، اگر حضور کتابدار آنقدر پر رنگ بود که ساعات قصه گویی جای ساعات چرت نیم روز تابستان را می گرفت، شاید کتابخانه های آن سالها هم  دل انگیزتر می شد، شاید…

و من اکنون در این اندیشه ام که خدا کند کتابخانه های امروز ما آنگونه باشند که کودکان امروز که همان جوانان فردایند حسرت کمبودهای فرهنگی روزهای کودکی مرا در دل نداشته باشند. ما کتابداران باید تمام توان خویش را بکار گیریم تا موثرتر از گذشته باشیم. وقتی به مسئولیت خود در قبال کودکان امروز می اندیشم کتابداری را نه یک حرفه، که فرصتی برای خدمت و اعتلا و پیشرفت فرزندان این سرزمین می یابم.

 


    ۹ نظر

  • نسترن طباطبایی گفت:

    با آرزوی موفقیت های بیشتر برای شما که با عشق به کتاب وارد این رشته شده اید، و با عشق و احساس مسئولیت انجام وظیفه می کنید.

  • فرهاد فاضلی گفت:

    سلام
    زیبا، ساده و صمیمی نوشتید. ممنون از شما. با خواندن این مطلب دقیقا حس کردم به دوران کودکی خودم برگشتم. واقعا کتابخانه مدرسه ما هم همانطوری بود که شما توصیف کردید. امروز بچه ها از امکانات بیشتری برخوردارند. کاش قدر این همه امکانات را بدانند.

  • دوست گفت:

    خانم صفوی عزیز
    برای شما آرزوی موفقیت و سلامتی دارم و امیدوارم همچنان خبرهای خوش در مورد موفقیتهای شما ادامه داشته باشد.

  • مرادی گفت:

    دوست و همکار گرامی سرکار خانم صفوی عزیز
    سلام
    امیدوارم از اینکه امروز کتابدار شدید احساس رضایت داشته باشید مطلبتون دلنشین و صمیمی بود انشالله به عنوان یک کتابدار بتوانید دغدغه کودکان امروز را اندکی برآورده سازید
    زیبا و روان می نویسید کاش در ادامه این مطلبتون کتابخانه های کنونی را توصیف و انتظاراتتون را به تصویر می کشیدید. منظر هستیم
    موفق باشید

  • سمیرا فلاح گفت:

    سلام عزیزم
    متن زیبایی نوشتی. کسب مقام پژوهشگر برتر نهاد کتابخانه ها در استان تهران و دریافت هدیه تشویقی سامانه تشویقی کارکنان نهاد مبارکتت باشد.

  • فراسو گفت:

    سالها گذشته است اما آیا روش ما در کتابداری و اداره کتابخانه تغییر کرده است؟ آیا امروز آنقذرها به مطالعه اهمیت می دهند؟ هنوز هم مدارس زیادی کتابدار و کتابخانه ندارند.

  • شاگرد اولی گفت:

    سلام استاد.خیلی افسرده و غمگینم .می دونم خیلی بی ربط حرف می زنم.ولی خواهش می کنم کمکم کنید.امسال برای سومین بار تو امتحان ارشد شرکت کردم.دفعه اول که زبانم رو پایین زدم .دفعه دوم استرس نذاشت قبول شم و حالا که فکرم بازه.نمی تونم.اصلا بیشتر از 5 دقیقه درس خوندن برام خیلی مشکله.ارشد شده برام یه آرزو.
    خواهش می کنم توصیه هاتون رو برا ایمیلم بفرستید.

  • صنم گفت:

    سلام استاد.
    من در حال حاضر کتابدار دبستان یکی از بهترین مدرسه های تهران هستم
    کتاب های زیادی در کتابخانه موجود است اما علاقه به کتابخوانی در بچه ها کم است.
    برای ایجاد انگیزه به مطالعه چه کارهایی انجام دهم؟
    از شما در خواست می کنم بر اساس علم و تجربه ی خود مرا راهنمایی کنید.
    لطفا پاسخ را برایم ایمیل کنید.
    راهنمایی شما ممکن است در سرنوشت دانش آموزان زیادی موثر واقع شود.

  • کتابدار گفت:

    مثل همیشه عالی

پاسخ بدهيد

دنبالكها

ارسال دنبالك