فانی – شاهی

کامران فانی, یادداشت — توسط در فروردین ۲۴, ۱۳۹۳ در ۱۲:۰۷ ب.ظ

این کلمه پیوندی را که در بالای این مقاله نوشته‌ام یکی از دوستان مشترک صاحبدل، از شدت پیوند روحانی که من و سرورم کامران فانی داریم ساخته است و پیداست که مرادش ترکیب و تلخیص دو نام کامران «فانی» و بهاء الدین «خرمشاهی» است.
وقتی که داشتم قلم و کاغذ برای نوشتن آماده می‌کردم، بی اختیار (بخوانید: بالبدیهه / ارتجالی) این رباعی کوچک را برای بزرگمرد فرهنگ اسلام و ایران – و توان گفت جهان – سرودم و اگر چه اندکی طنزآمیز می‌نماید باور کنید معنایش واقعی و جدی است.

مهجوری من ز شدت مشتاقی است
در بزم صفا همیشه «کامی» ساقی است
همواره ز مرگ غافل است و گویی
باقی همه فانی‌اند و فانی باقی است

دست کم یک کتاب چند جلدی درباره جناب فانی و دوستی ژرف و پایدار پنجاه ساله (۱۳۴۳-۱۳۹۳) می‌توانم بنویسم، بدون توضیح واضحات و تکرار مکررات.
بنده و فانی در این دوستی که تقریبا به اندازه یا سه چهار سال کمتر از عمر فیلسوف بزرگی چون دکارت است یا درست برابر با عمر پنجاه ساله بزرگانی چون شادروانان دکتر حمید عنایت یا دکتر غلامحسین ساعدی و پنج سال کمتر از عمر نابغه ای چون امام محمد غزالی است، به قول معروف مانند دو روح در دو بدن بودیم (می‌دانم که در ذهنتان این جمله اخیر را اصلاح می‌کنید). درست‌تر آنکه رفیق خانه و گرمابه و گلستان (به قول حافظ) بوده‌ایم.
ما هر دو قزوینی هستیم و بنده دخوی به توان دو هستم و فانی دخو به توان سه هست. هر دو دوره شش ساله سیکل اول و دوم را به ترتیب در دبیرستانهای شاه نشان پهلوی و محمدرضا شاه پهلوی گذرانده‌ایم. بی آنکه سلطنت طلب شده باشیم. باید گفت که فانی یک سال از من بزرگتر است. جای آن دارد که گر چه علامه قزوینی سوم است (اولی علامه محمد قزوینی، دومی علامه علی اکبر دهخدا) دو سال دیگر این شعر خیام را در حق خود بخواند. بنده قول می‌دهم اگر فانی نخواند بنده در حق خود بخوانم:

هفتاد و دو سال فکر کردم شب و روز
معلومم شد که هیچ معلوم نشد

اگر چه عرض هنر پیش یار بی‌ادبی است، عرضه می‌دارم که بنده حدودا همه ۱۸۰ رباعی خیام (یا خیام و خیامی) را که خود تصحیح مجدد کرده‌ام، نقیضه‌سازانه جواب گفته‌ام. دو نکته را هم برای جوانترها بگویم که مراد از نقیضه همان استقبال (همانندگویی) ولی طنز آمیز است. در این کار مصرع اول از چهار مصرع رباعی همواره از خود خیام و لذا درون گیومه است:

«هرگز دل من ز علم محروم نشد»
گفتم به اکابر بروم روم نشد
بگشوده کتاب یا که خوابم بگرفت
یا ترجمه سخت بود و مفهوم نشد

در سالهای دبیرستان فانیِ دانش‌آموز، به وسعت دانش و عمق بینش در محیط آموزشی و فرهنگی قزوین مشهور بود. در کلاس دوم (از ۶ کلاس= دو سیکل) دبیرستان به انگلیسی کتاب می‌خواند که شاید حتی بعضی از دبیرها و به ویژه دبیرهای زبان که داشتیم – منهای یک جنتلمن واقعی که معرفی‌اش خواهم کرد – نمی‌توانستند بخوانند. یا این نتوانستن از نخواستن بود و یا مانند اکثر مردم و هموطنان این زمانه، در این زمینه، به کلی اشتهای خود را از دست داده بودند.
آن جنتلمن واقعی که مظهر علم و ادب و اخلاق بود و بحمدالله زنده و سرزنده است، شاید در اوایل هشتاد سالگی باشد، استاد مظفر بقایی بود. ایشان خویشاوندی داشت درست به همین نام که فعال سیاسی بود. علاوه بر دانش فراوانش از زبان انگلیسی، بسیار هم روش‌دان بود. حیف که کوشش و حتی سختکوشی او در آموزش دادن به ما فقط برای معدودی موثر بود. او بود که کشف کرد که ما شاگردان قزوینی‌اش کلمات انگلیسی را به لهجه قزوینی تلفظ می‌کنیم. بارها کوشید که ما حرف O را – فی‌المثل در کلماتی چون old و open – درست تلفظ کنیم و واقعا نمی‌توانستیم. یکبار که از دست همه کلاس خسته و ذله شده بود ، گفت  نمی‌خواهم کلمه‌ای که با O شروع می شود  را  درست تلفظ کنید ، شما فقط دهانتان را غنچه کنید که من ببینم و مطمئن شوم لبها یا دهن شما می‌تواند جمع شود! [ و هرّ و کرّ شاگردان قدرنشناس، پاسخ یا در واقع واکنش ما در برابر سوال و درخواست ایشان بلند شد که امروزه پس از ۵۵ سال هنوز از یادآوری آن صحنه‌ها که کم هم نبودند، غرق در عرق شرم می‌شوم و وجدان درد می‌گیرم ].
فانی به گمانم در سال ۱۳۴۱ در کنکور پزشکی قبول و دانشجوی این رشته در دانشگاه تهران شد. بنده در کنکور سال ۱۳۴۲ بر خلاف پیشگویی دبیر دانشمند انشایمان جناب آقای مهرتاش (که در پناه حق باشد) یک ضرب رد شدم. و ناگزیر با قبول شهریه کلان دانشگاه تازه تاسیس ملی (شهید بهشتی امروز) یک ترم و نیم پزشکی خواندم. سپس سرشکسته و دل شکسته به قزوین و خانه پدری بازگشتم. فانی و من که هنوز از نزدیک دوست نشده بودیم، گویی با دورآگاهی با هم مشورت و همدلی و همزبانی کرده بودیم که ما رشته پزشکی را دوست نداریم. و به قول معروف نان به اشتهای دیگران خورده‌ایم و دوباره در سال ۴۳ کنکور و تغییر رشته دادیم و در تابستان همان سال نام همدیگر را در فهرست قبول شدگان دانشکده ادبیات دانشگاه تهران دیدیم / خواندیم و دل‌گرم شدیم.
از آن پس گویی مولانا شمس را یافته است. از آن پس تقریبا در همه کارهای فرهنگی با هم بوده‌ایم. در همه شئون فرهنگ ، فانی به من برنامه  داد و من صادقانه اجرا می‌کردم. به ویژه در مورد اهمیت و ضرورت و فایده آموختن زبان انگلیسی. در سال ۱۳۴۸ تا ۱۳۵۰ به خدمت سربازی رفتیم (ستوان دوم رسته توپخانه و دیده‌بانی بودیم). برای ادامه تحصیل پس از گرفتن لیسانس ادبیات ابتدا من به رشته کتابداری رفتم (از ۱۳۵۰ تا ۱۳۵۲) سپس در ترم اول یا دوم بودم که فانی هم به همان رشته و دانشکده آمد. در همان دیدارها گفت:‌ خرّم کار و بار داری؟ گفتم نه. گفت من در اداره خدمات کتابداری کار می‌کنم که رئیس هیئت علمی‌اش خانم پوراندخت سلطانی است و بزرگان دیگری مانند خانم دکتر زهرا شادمان، دکتر نورالله (جمشید) مرادی و فرهاد وزیری و حسین شاهدی و خانم نازی عظیما و مهوش بهنام و شیرین تعاونی و دکتر احمد طاهری عراقی (که با درد و دریغ بسیار می‌دانید که ایشان در ۴۷ سالگی از دنیا رفت) و در اداره همسایه یعنی مرکز اسناد علمی آقایان علی سینایی – یکی از استادان کتابداری مان و دیگر عبدالحسین آذرنگ که اغلب از مشاهیر فرهنگی امروزند در آنجا کار می‌کنند. رفتم و پذیرفته شدم. در مصاحبه با سرکار خانم سلطانی که اندکی هم هیجان و درست تر ، ترس و لرز داشتم پس از پاسخ‌های به اندازه به پرسش‌های ایشان در پایان چیزی شبیه این جمله از دهنم پرید: ببخشید برای آنکه مرا بیشتر بشناسید عرض می‌کنم: من هم کسی هستم در مایه آقای فانی و … که ناگهان خانم سلطانی با غیرت و شدت و صراحت گفتند: نه … نه … خودتان را با آقای فانی مقایسه نکنید … که جا خوردم و خجالت کشیدم. ولی آن وقت و هیچ وقت نسبت به دانشها و کنشهای علمی/ فرهنگی و اخلاقی بی‌مانند فانی، و اصولا هیچ انسان بزرگ دیگری در نهانی ترین لایه‌های دلم هم احساس رشک ندارم. اما رقابت آن هم فقط سازنده – و نه سوزنده که همان رشک است – دارم. و شاید پیامدهای منفی در سلوک اخلاقی و کاری نداشته باشد.
سپس تا سالها در خدمات کامران در مرکز خدمات کتابداری بودم که چون به کتابخانه ملی پیوست و به مشکلات برخورد و من هم بر خلاف ایشان به کارهای فنی و در واقع علمی کتابداری علاقه ای نداشتم در سال ۱۳۶۳ رفتم به انجمن فلسفه. ده سال بعد یعنی در سال ۱۳۷۳ با پیشنهاد سرور هر دومان استاد دکتر داریوش شایگان با همراهی چند دوست همدل دیگر موسسه نشر فرزان را تاسیس کردیم که امسال در بیستمین سال فعالیتش است. در ۱۳۶۲ هم با راهبری استاد هر دومان دکتر مهدی محقق و بزرگمردی چون شادروان سید احمد صدر حاج سیدجوادی و جناب استاد منوچهر صدوقی دایره المعارف تشیع را تاسیس کردیم که تا کنون ۱۴ مجلد از حدود ۱۷ جلد آن منتشر شده و چند سال است که انتشارات حکمت به مدیریت دکتر حسین غفاری از سر مهر امتیاز معنوی و مسئولیت آن را پذیرفته‌اند. در فرهنگستان زبان و ادب فارسی هم هر دو عضویت پیوسته داریم. و یک شباهت دیگرمان هم این است که به خدمات فرهنگی و همیاری با جوانترها یا نوقلم‌ها صادقانه و طبعا بی هیچ چشمداشت مالی قلبا و قدما و قلما علاقه داریم. امیدوارم هیچیک از گفته هایم حمل بر خودستایی نشود.

 

عطف:  از استاد خرمشاهی یک مقاله و یک شعر نیز در مورد استاد فانی به دست عطف رسیده است که به زودی منتشر می‌شود.

 


برچسبها: ,

    يك نظر

  • خرسندم که مدت بسیار کوتاهی در دوره کارشناسی ارشد کتابداری با استاد فانی همکلاس بودم. خدا ایشان را سلامت بدارد و فرصتهای زیادی برای خدمت به فرهنگ ایران زمین در اخیار ایشان قراردهد.

پاسخ بدهيد

دنبالكها

ارسال دنبالك