چرا کتابداری نخواندم ولی کتابدار شدم؟

تجربه — توسط در فروردین ۲, ۱۳۹۳ در ۱۰:۱۲ ق.ظ

سال ها پیش وقتی به اصرار خانواده از دانشگاه علامه طباطبائی به دانشگاه فردوسی مشهد آمدم –شاید- تصور نمی کردم که با انتخاب درس اختیاری- آشنایی با کتابخانه- مسیر آینده حرفه ای خویش را نیز تعیین خواهم کرد! برای من که از کودکی عاشق کتاب و مطالعه بودم و خواندن را حتی پیش از آموزش رسمی  فراگرفته بودم- انتخاب این درس طبیعی و عادی به نظر می رسید اما اینکه حضور در این کلاس ها مسیر زندگی ام را به گونه ای تغییر دهد که در آینده این حرفه را انتخاب کنم- شاید خیلی طبیعی نبود! آن هم برای کسی که با عشق مطالعه دروس روانشناسی و تعلیم و تربیت پای به صحن دانشگاه گذاشته بود.

آنچه باعث شد تا در پایان دوره کارشناس تعلیم و تربیت به- حرفه کتابداری روی بیاورم -صرفا نه علاقه ام به مطالعه و کتابخانه- که رفتار و منش اساتیدی بزرگواری چون آقای دکتر فتاحی و خانم دکتر پریرخ بود. رفتاری که به دانشجو اعتماد به نفس، و جسارت پرسش گری و نقد می داد.

آنها با رفتار و کردار خاصی- که در این سال ها کمتر شاهد آن بودم- مرا جذب حرفه ای کردند که هیچ پیش زمینه ای از آن- جز عشق به کتاب و فراگیری- نداشتم– با تشویق مداوم خود به من و احتمالا خیلی ها توصیه می کردند که در آینده وارد حرفه کتابداری شویم- با این استدلال که کتابداری به سایر رشته های تخصصی نیز نیاز دارد. بخصوص افرادی که عاشق مطالعه هستند.

به این ترتیب پس از اتمام دوره کارشناسی-  نه از بد حادثه- که با خواست و میل قلبی -وارد این حرفه شدم و از آن پس کتابخانه نه تنها محل کار و درآمد که سازمانی برای رشد همه جانبه من گردید!

در گذر زمان و در کنار رخدادهای تلخ و شیرین سازمانی از موهبت آشنایی و کسب تجربه با بزرگانی چون (مرحوم) فرامرز نوروزی، سرکار خانم فرنگیس میرسپاهی و برخی دیگر از عزیزانی برخوردار شدم که کتابداری را نخوانده اما با -عشق-مشق کرده بودند.

در همین سال ها بود که به تشویق این بزرگان و نیز تمایل قلبی خود به تحصیل ادامه دادم و  کارشناسی ارشد مدیریت آموزشی و دکترای مدیریت استراتژیک گرفتم -اما- همچنان در کتابخانه ماندگار شدم!!

انکار نمی کنم که -در این سال ها -بارها- سعی کردم -تغییر پست- دهم و از کتابخانه به قسمتی دیگر از دانشگاه بروم-  تا شاید در پست متناسب با تخصص خود مفیدتر باشم. اما هربار به دلایل مختلف -این خواست- ممکن نشد. دلایلی که متاسفانه -عمدتا- ربطی به شایسته گی های علمی یا تجربی من نداشت و به عضو هیچ شبکه (شبکه های رسمی یا غیر رسمی سازمانی) نبودن من مربوط می شد!. اما این ایستایی و سایر محدودیت های سازمانی نتوانست مانع از گسترش فعالیت های دلخواه من شود.

به لطف حضور در کتابخانه- کسب تجربه و آگاهی در این مکان مقدس- فرصت تالیف و ترجمه کتابهای

۱- کاربرد فنون و روش های آموزشی موفق: راهنمای عملی برای مهارت های تدریس. موسسه عالی آموزشی و پژوهشی مدیریت و برنامه ریزی، ۱۳۸۴.

۲- سقف شیشه ای: بررسی عوامل موثر بر دستیابی زنان به پست های کلیدی. بهنام. 1384

۳- داستان یک رساله: داستانی برای آنها که از پایان نامه هیچ نمی دانند. طراوت، 1389. (تالیف)

۴- هنر برنامه ریزی کوانتومی: درس هایی از تاثیر فیزیک کوانتوم برای جهش در استراتژی، نوآوری و رهبری. مرکز آموزش و تحقیقات صنعتی، 1389.

۵- بالندگی فردی و سازمانی: چگونه پیشتاز بمانیم و در زندگی فردی و کاری پرانرژی، نوآور و موفق باشیم؟ سازمان مدیریت صنعتی، 1391.

۶- هنر ساختن آینده کار: تحلیل نیروهای تاثیرگذار و تغییرات عمده در آینده زندگی کاری. پژواک، بهار 1393.

و همچنین مقالاتی فراهم گشت که احتمالا اگر در جایی دگر مشغول به کار شده بودم- فراهم نمی شد…

گرچه -پس از گذشت ۵ سال از کسب مدرک دکترای تخصصی- من هنوز با مدرک کارشناسی ارشد در سازمان شناخته میشوم. (توضیح: به من گفته شد که امکان درج مدرک دکترای مدیریت استراتزیک در حکم سازمانی من با پست کتابدار نیست) اما دیگر -تاسف- خوردن بابت این مورد را کنار گذاشته ام…

تاسف را کنار گذاشتم- زیرا دریافتم فعالیت در حرفه کتابداری (حرفه غیر مرتبط با تخصص) باعث شده تا من به آگاهی یک شاهد یا ناظر بیرونی bystander برسم. آگاهی که -به عنوان یک متخصص کتابداری یا مدیریت- ممکن بود- هرگز- به آن نرسم!

کتابخانه- همچنان که برای مراجعانش- محل کسب علم و آگاهی ست- برای من نیز چنین فرصتی فراهم کرد. فرصت -شناخت- انسان هایی که تخصص شان – و نگاه شان -به زندگی- به کار و … با من -فرق- داشت. من از مصاحبت -غیر حرفه ای- با آنها لذت بردم (و می برم) و چیزهای زیادی آموحتم و -الهام-  زیادی گرفتم- برای -زندگی و کار…

یاد گرفتم- به زندگی -فقط- از یک -منظر خاص- نگاه نکنم.

یاد گرفتم- که -بودن- و -نشست و برخاست -صرفا- با یک گروه یا جمعی خاص- ممکن است -مانعی- شود برای داشتن -نگرشی همه جانبه- و -درک- ما را از -وسعت و پیچیدگی- این جهان کم کند.

من در -کتابخانه- نگرش سیستمی- را نه فقط کار که -زندگی- کردم!

من در کتابخانه- یاد گرفتم- به سختی های زندگی -همچون اتاق های دربسته- نگاه کنم نه کوهی صعب العبور و …

در این سال ها- من خیلی چیزها از کتابخانه ها و کتابداران آن- یاد گرفتم- هر چند  -گه گاه- احساس کردم- در این مکان به چشم یک -غریبه- به من نگاه می شود- غریبه ای – غ- ا- ص- ب- اما …

اما… اکنون- کتابخانه- خانه- من است! حتی اگر در این -خانه- غریب به نظر برسم… من کتابداری نخواندم -ولی با -اشتیاق- کتابدار شدم و کتابدار  نیز- ماندم…

………………..

سیما مهذب 27 اسفند 1392


    ۹ نظر

  • عبدالحسین فرج پهلو گفت:

    سرکار خانم مهذب
    به خانه خودتان خوش نشسته اید. غریبه که هیج، قطعا صاحب خانه اید. خود من هم از حوزه مدیریت به خانه وارد شدم و از این بابت خوشحالم. برایتان شادمانی و موفقیت بیش از پیش آرزو می کنم. داشتن همکارانی چون شما مایه مباهات است.

    • استاد بزرگوار آقای دکتر فرج پهلو

      از لطف شما بی نهایت سپاسگزارم- از اینکه وقت گذاشتید و نوشته مرا مطالعه کردید و کامنت نوشتید

      من نیز سلامتی شما را خداوند مهربان ارزو دارم

      پاینده و سرفراز باشید

  • کتابدار گفت:

    سلام خانم مهذب
    نمی دانم هدفتان از نوشتن این مطلب چه بود؟ معرفی خود و دادن رزومه… راستش من زیاد عشق و علاقه به کتابخانه و کتابداری را در لابه لای سطور شما نیافتم چه اگر اینطور بود قطعا حداقل شما در یکی از دو مقاطع کارشناسی ارشد و یا دکترا رشته کتابداری یا همان علم اطلاعات میخواندید و الان هم به عنوان خانم دکتر مهذب شناخته میشدید و در کتابخانه هم به شما به چشم غریبه نگاه نمیشد… اما شما تا مقطع دکترا در رشته دیگری تحصیل کرده اید و همیشه هم خواسته اید از کتابخانه به قسمتی دیگر بروید اما موفق نشده اید این دیگر کجایش علاقمندی است؟!! شاید هم در مقطعی کوتاه تحت تاثیر منش و اخلاق اساتید بزرگواری همچون دکتر فتاحی و دکتر پریرخ به این حرفه علاقمند شده اید اما پس از ورود به این حرفه به نظرم آنچه میپنداشتید با آنچه میدید متفاوت بوده و ظاهرا پشیمان شده اید چه اینکه عملکرد شما اینگونه نشان داده یا اینکه حداقل از نوشته شما اینطور برداشت میشود.

    • هرکسی از ظن خود شد یار من
      از درون من نجست اسرار من
      سر من از ناله من دور نیست
      لیک چشم و گوش را آن نور نیست

      درود بر شما کتابدار محترم
      راستش من چنین هدفی نداشتم ولی انگار اینگونه هم می شود نگاه کرد!

  • درود بر شما. مطلبتان خیلی خواندنی بود! از کتابخانه تان بیشتر بگویید.
    موفق و پیروز باشید

    • سیما مهذب گفت:

      با درود
      از لطف شما سپاسگزارم.

      کتابخانه دانشکده پزشکی یکی از قدیمی ترین کتابخانه های دانشگاهی شهر مشهد است. هرچند چند سالی است این کتابخانه به ساختمان جدید (داخل کمپس دانشگاه) نقل مکان کرده اما بنای قدیمی- که بسیار هم زیباست (البته از نظر من) -خوشبختانه هنوز پابرجاست و کتابخانه مرکزی در آن جایگزین شده.
      – با درایت مدیر داخلی -سیستم چرخش شغلی- جند سالی ست که در این کتابخانه اجرا می شود و تحت هیچ شرایطی مراجعه کننده نباید دست خالی از کتابخانه بیرون برود!

  • تهوری گفت:

    درود بر شما
    به عزم راسخ شما در انتخاب بهترین راه زندگی برای خود به جای بهترین جای زندگی تبریک عرض می‌کنم. در شرایطی که زمانه افراد را برای تداوم زندگی اداری-اجتماعی، علیرغم میل باطنی، ناچار به گرفتن مدرک تحصیلی می‌کند شما ثابت کردید که با گرفتن مدرک دکتری هم می‌توان فقط به داشتن موقعیت بالاتر و شاید بهتر اداری فکر نکرد.
    به شما پیشنهاد می‌کنم به عنوان کتابدار فارغ‌التحصیل رشته مدیریت استراتژیک و مدیریت آموزشی دست به انجام پژوهش‌های بین‌رشته‌ای بزنید. تجربه بسیار شیرینی است و البته بسیار مفید برای هر سه حوزه.
    موفق و سربلند باشید.

  • محمد کاظم زندگانی گفت:

    سر کار خانم مهذب مطالب بسیار جالب وقابل تاملی نوشته اید موفق باشید
    زندگانی همکار شما

  • با سلام
    از لطف شما سپاسگزارم
    شما به نکته جالبی بسیار اشاره کردید -ولی- باید اعتراف کنم من نیز سالها همان مسیر- بهترین جای زندگی- را دنبال می کردم! خیلی دیر به این نتیجه رسیدم که -خیلی مهم نیست- چه موقعیتی داریم یا چه کاری انجام می دهیم- مهم این است که از انجام آن کار -لذت- ببریم و مهم تر آن که بتوانیم این لذت را با دیگران یعنی همکاران و مراجعان به اشتراک گذاریم-

پاسخ بدهيد

دنبالكها

ارسال دنبالك