اولین روزی که کتابدار شدم!

تجربه — توسط در فروردین ۲, ۱۳۹۳ در ۷:۴۱ ق.ظ
فقط سه یا چهار روز بود که به دلیل فعالیت ها و تلاش های من در کتابخانه شهید بهشتی  به صلاح دید رئیس ، به کتابخانه شهداء شهر تازه شهر به عنوان مسئول کتابخانه منتقل شده بودم که با استقبال گرم و صمیمی شهروندان مرزنشین این شهر در آن سرمای زمستانی ، مواجه شدم.
شیشه های مخزن کتابخانه با چند تکه سنگ شکسته  و روی زمین ریخته بود ، با مسئول قبلی کتابخانه تماس گرفتم و برای تسریع در تعویض شیشه ها از او راهنمایی خواستم که آدرس شماره تلفن شیشه بر محرم کتابخانه شهداء را در دفترچه تلفن به من داد، وقتی نگاه کردم داخل یک کادر مستطیل دو شماره تلفن بود یکی تلفن ثابت و دیگری همراه ، به توصیه رئیس ، اول به شماره ثابت زنگ زدم کسی تلفن را جواب نداد ، به شماره تلفن همراه زنگ زدم.
صدایی متین آن طرف خط جواب داد و من با عرض پوزش  از اینکه صبح به آن زودی به تلفن همراه یک آقا زنگ زده بودم بدون معطلی تند تند توضیح دادم که اول به مغازه زنگ زدم چون گوشی را بر نداشتید به همراهتان زنگ زدم، خودم را معرفی کردم و توضیح  را تکمیل کردم که حتما تا ساعت 12 بیاید و شیشه های شکسته کتابخانه را عوض کنید چون هم هوا سرد است و هم فردا جمعه است و …بعد از اینکه یک نفس حرف زدم آن صدای متین از من پرسید : شما تازه به آنجا منتقل شده اید؟
توی دلم گفتم به شما چه مربوطه! چه آدم فضولی!!! ؛ اما با ادب جواب دادم بله تازه آمده ام .صدای پشت خط گفت من فیروز هستم ، منکه کاری به اسم و رسم او نداشتم گفتم  اینجا اسمتان را ننوشته اند و دوباره خواسته ام را برایشان شرح دادم تا اینکه باز هم صدای آن طرف خط گفت: من فیروز هستم هر وقت کار واجبی داشتید به این شماره زنگ بزنید؛ الان باید به شیشه بری زنگ بزنید، من هم دوباره … تازه متوجه شدم  چه می شنوم! فیروز!!! مدیر کل بود و من به اشتباه به جای شماره شیشه بری به او زنگ زده بودم و ایشان اصلا به جز آن چند کلمه چیزی نگفتند ، منکه شوکه شده بودم با کلی دلهره برایشان توضیح دادم که اینجا شماره شما را داخل کادر کنار اسم شیشه بری نوشته اند و من به اشتباه مزاحم شما شده ام و خداحافظی کردم، بلافاصله به رئیس زنگ زدم و با نگرانی برایش شرح دادم که چه دسته گلی به  آب  داده ام و ایشان با خنده دلداری ام داد و گفت اتفاق است و پیش می آید.
این شد که دفترچه تلفن جدیدی برای آن کتابخانه خریدم و تمام شماره ها را از نو داخل آن پاک نویس کردم تا دیگر از این اتفاقها پیش نیاید.
در آن سرمای زمستانی عجب  استقبال گرم و صمیمی   بود صورتم  تا بیخ گوشام داغ شده بودن!!!

پاسخ بدهيد

دنبالكها

ارسال دنبالك