دلیر و خردمند و آزاده بود

درنگ — توسط در خرداد ۱۹, ۱۳۹۲ در ۹:۵۶ ق.ظ

صبح شنبه – هفتم اردیبهشت و زمانی که هوا در اوج لطافت و طراوت بهاری بود – پس از پایان کلاس وقت اول به دفترم بازگشتم تا چند دقیقه‌ای استراحت کنم و ببینم تکلیفم برای باقی روز چیست. دیوان حافظ کوچکی که جای مشخصی روی میزم دارد، باز کردم و دوباره آن غزل چند روز پیش را که دربارهء موسم گل دیده بودم خواندم. غزلی که با این بیت شروع می‌شود: «حاشا که من به موسم گل ترک می  کنم   من لاف عقل می‌زنم این کار کی کنم». ابیات غزل را مشتاقانه تا آخر خواندم و راهی کتابخانه شدم. در مسیر کتابخانه و در محوطهء دانشکده آن را در ذهن مرور می‌کردم. این بار بیشتر توجهم به بیت آخر غزل جلب شده بود و زیبایی آن را بیشتر از پیش می‌فهمیدم:

این جان عاریت که به حافظ سپرد دوست      روزی رخش ببینم و تسلیم وی کنم.

شاید این یکی از زیباترین تصویرها و توصیف‌هایی بود که از مرگ تا آن روز خوانده بودم. به دفتر کارم در کتابخانه که رسیدم مثل همیشه مشغول بررسی نامه‌ها و پیگیری کارهای کتابخانه شدم. روزی مثل همهء روزهای دیگر که در تقویم ماه و سال هر یک از ما بسیارند. روزهایی که می‌آیند و می‌روند و فقط ردپایی از هر یک در ذهنمان باقی می‌ماند. ردپایی که در گذر زمان به تدریج محو می‌شود و جای خود را به ماه‌ها و سالها می‌دهند. بجز روزهایی که به دلایل مشخصی با خاطره‌ای شیرین یا تلخ در ذهن می‌ماند. اما آن روز نمی‌دانستم که خاطره‌ای تلخ هفتم اردیبهشت امسال را در ذهنم ثبت خواهد کرد.

غروب بود که در خانه و در پای کامپیوتر فهرستی از کارهای ناتمام را مرور می‌کردم. فهرستی که هرگز خالی نمی‌شود و فقط تنها کاری که از دستم ساخته است، هر روز چند قلم آن را انجام دهم، تا نگذارم بهمن‌وار بر سرم خراب شود. بهمنی از ایمیل‌هایی که باید پاسخ بدهم، مقاله‌هایی که باید داوری شوند، فصل‌های پایان‌نامه‌ای که باید بخوانم، و خلاصه کلی مشق‌های ننوشته و کتاب‌های ناخوانده‌ای که هر روز بر حجمشان افزوده می‌شود.

در میان این بهمن گرفتار بودم که صدای پیامکی از تلفن همراهم مرا از آن فضا بیرون برد. متن کوتاه پیامک را خواندم، اما باورش سخت بود. پیامک خبر تلخی به همراه داشت: دکتر عباس حرّی نازنین از میان ما رفته بود. پس از لحظه‌ای بهت و ناباوری دوباره آن بیت حافظ که فراموشم شده بود، به یادم آمد: این جان عاریت که به حافظ سپرد دوست …. کوچی بهاری در یکی از زیباترین روزهای اردیبهشت و به سوی بهشت. بی‌تردید از این پس هر بار که این غزل حافظ را بخوانم یاد استاد با من خواهد بود. بویژه آنکه در پایان‌نامه‌ای که دربارهء شبکه‌های معنایی در شعر حافظ است، آقای دکتر استاد راهنمای آن رساله بودند و این حقیر به عنوان مشاور – در اصل – افتخار شاگردی ایشان را داشتم. با خود می‌اندیشم بدون دکتر حرّی چگونه شبکه‌های معنایی شعر حافظ را معنا کنیم، آن گونه که با حضور او معنا می‌شد.

این روزها با دوستان که صحبت می‌کنم و یادداشت‌های آنها را در همین مدت کوتاه می‌خوانم، می‌بینم که هر یک از ما در جستجوی خاطره‌هایی هستیم که با او داشتیم. عجیب است که هر گاه یکی از دوستان و نزدیکان از میان جمعی سفر می‌کند، یاد و خاطره او بیشتر زنده می‌شود. گویی که همه می‌خواهیم با یادش، جای خالیش را پر کنیم که البته تلاش نافرجامی است؛ و جایش خالی خواهد ماند. اما این یادها و خاطره‌ها تا حدودی تسلی‌بخش هر یک از ما خواهد بود.

خاطره‌هایی که از دکتر حرّی دارم در ذهن مرور می‌کنم. یک ویژگی مشترک همهء آنها را به هم پیوند می‌زند. از نخستین روزی که ایشان را در پاییز 77 دیدم، تا آخرین دیدار در دفتر کارشان در زمستان گذشته، همیشه دیدار استاد و شنیدن گفتارش برایم با یادگیری همراه بود. تقریباً محال بود که چند دقیقه پای صحبت دکتر حرّی باشی و نکته‌ای از او یاد نگیری. نکته‌ای که دریچهء تازه‌ای برایت باز کند و تو را به تفکر بیشتر دربارهء آن تشویق کند.

مثلاً سال 86 بود که در سفری به بیرجند برای شرکت در همایشی همراه ایشان بودم و در آن چند روز فرصت‌های بیشتری برای گفتگو فراهم بود. یادم هست که در یکی از بحث‌ها دربارهء ماهیت دانش و تفاوت دانش ضمنی و عینی جمله‌ای که در یکی از مقالات تام ویلسون خوانده بودم برایشان بازگو کردم؛ که ظاهراً پاسخی به پرسش‌های آن روزم بود. جمله‌ای این با این مضمون که «دانش دانستنی است، فقط برای دانندهء آن» یا چیزی شبیه آن (Knowledge is knowable only for the knower)؛ که استاد – بی‌درنگ و با آن حضور ذهن  همیشگی– گفتند: البته برای داننده آن هم آشکار نیست! خیلی چیزهاست که ما می‌دانیم اما از آن آگاهی نداریم. بعدها که با گفتگوی سقراطی بیشتر آشنا شدم، فهمیدم که مبنای گفتگوی سقراطی همین است که در فرایند گفتگو دو طرف بحث به هم کمک کنند تا آنچه می‌دانند اما برایشان آشکار نیست، پدیدار شود.

در خاطره‌ای دیگر، ایشان که یکی از یادداشت‌های پریشان مرا در لیزنا خوانده بودند، برایم ایمیلی فرستاند و ضمن اظهار لطف به این کمترین شاگردشان نکته‌ای را تذکر دادند؛ که از آن روز تلاش کردم در نشر آن بکوشم. استاد توصیه کردند از ترکیب غریب «عدم وجود» استفاده نکنم و بجای آن بنویسم «فقدان» یا «نبود». زیرا عدم به معنای نیستی است و وجود به معنای هستی و ترکیب این دو می‌شود «نیستیِ هستی». بعدها که با کنجکاوی بیشتر به فراوانی «عدم» در نوشته‌های علمی توجه کردم دیدم که چقدر استفاده از آن رواج دارد. در اغلب نوشته‌های علمی این روزگار می‌خوانیم «عدم توانایی»، «عدم رضایت»، «عدم آشنایی» و غیره. که به راحتی می‌توان بجای آنها نوشت ناتوانی، نارضایتی، یا ناآشنایی. پشتوانه فلسفی این موضوع نیز جالب است. اگر دقت کنید خوبی‌ها، فضیلت‌ها و ارزش‌ها همه از جنس هستی و بودن است و بدی‌ها، رذیلت‌ها و ضدارزش‌ها از جنس نیستی و نبودن. مثلاً در فقدان آزادی است که سر و کلهء اسارت پیدا می‌شود، در فقدان راستی است که دروغ خودنمایی می‌کند، در نبود زیبایی است که زشتی پدیدار می‌گردد و در غیاب عشق است که نفرت رشد می‌کند.

صحبت از بودن و هستی شد و به یاد آبان 86 و همایش اصطلاحنامه‌ها و هستی‌شناسی در قم افتادم. در فرایند داوری مقالات یک روز کامل در خدمت ایشان بودیم که خود خاطره‌ای دلپذیر از همهء طنزها و لطیفه‌های دکتر در کنار کار جدی داوری بود. به نوعی که هیچ یک به دیگری خدشه‌ای وارد نمی‌کرد و در فضایی صمیمی و دوستانه کار داوری کاملاً جدی و نقادانه انجام شد. در روز همایش نیز ایشان قبول زحمت کردند و ارائه سخنرانی اختتامیه همایش را پذیرفتند. بعد از کلی مقاله و بحث در نشست‌‌های آن روز، مثل همیشه دکتر حرّی مختصر و مفید نتیجهء بحث‌ها را پس از کمی توضیح و در نهایت آرامش و با آن صدای دلنشین در یک بیت مولوی خلاصه کردند: کاشکی هستی زبانی داشتی … تا ز هستان پرده بر می‌داشتی. این ایجاز و اختصار در بیان مفاهیم پیچیده از مهارت‌های ایشان بود که نمونه‌های آن در نوشته‌های استاد نیز بسیارند. امیداورم هر یک از ما نیز تلاش کنیم این ساده‌نویسی و ایجاز و اختصار را در گفتار و نوشتارمان رعایت کنیم.

در پایان این یادداشت همچنان در جستجوی عنوانی برای آن هستم. یادداشتی که در یادبود معلمی خردمند می‌نویسم. معلمی که با نگاه نافذ و گوش شنوایی که داشت – بی آنکه بخواهد –  قلب آدم‌ها را تسخیر می‌کرد. اما همواره بی‌نیاز از تعریف و تمجید آنان بود. معلمی مهربان و ساعی که در کارنامهء زرین خود برای ما گنجینه‌ای از دانش، خرد و آزادگی به یادگار گذاشت. راستی چقدر نام خانوادگی استاد با گفتار و رفتارش همخوانی داشت. آزادیخواهی در نامش و آزادگی در مرامش پدیدار بود. به قول فردوسی: دلیر و خردمند و آزاده بود.

 


برچسبها:

    ۲ نظر

  • هما ارشدی گفت:

    سلام و ادب فراوان. خیلی خوبه که از خاطره ها می نویسید. ما که در محضر این استاد بزرگوار نبودیم تا از دانسته هایشان بهره ببریم. اینطوری هم یادش رو گرامی می داریم هم از مرور خاطره ها تجربه ها کسب می کنیم

  • شاگرد اولی گفت:

    و خاطره من که در یکی از کلاس هایشان مهمان بودم و ایشان چه پرشور از شاگردی که به تازگی رحمت شده بود داد سخن داد و در انتها چشمان پر مهرش به اشک نشست و باورم نشد که استادی برای شاگردی بگرید ولی حری استاد نبود انسانی وارسته بود.چه فروتنانه مرا به کلاس خویش راه داد و از من سوالاتی کرد و برایم آرزو کرد سال بعد در کنار ایشان کسب علم کنم که هرگز نشد و این آرزویی دست نیافتنی بود.

پاسخ بدهيد

دنبالكها

ارسال دنبالك