[corner-ad id=2]

خسته نباشید استاد

تاریخ و تجربه, عباس حری — توسط در خرداد ۱۸, ۱۳۹۲ در ۹:۳۵ ق.ظ

روز خاکسپاری هم “خسته نباشید” بر زبانم جاری شد. اما نه مثل وقت خداحافظی روز تولدش در بیمارستان كه ناخواسته “خسته نباشید” را به جاي “خدانگهدار” ادا كرده بودم. اين بار “خسته نباشید” را درست مثل همان روزهایی بر زبان آوردم که کلاس هایش به پایان می رسید. 

“خسته نباشید”های آخر کلاس او هیچ وقت برای زودتر تمام شدن درس نبود. حضور در کلاس هاي او لذت ناب بود و من در قبال هنرمندی اش جز “خسته نباشید” کلام دیگری نداشتم. او يك راهنماي خوش ذوق و دانا بود كه دست ذهنمان را می گرفت و قدم به قدم از کوچه و پس کوچه های درس می گذراند، وسعت بحث را نشانمان می داد و با مثال هایش ملموس می کرد. مثال هایش به اندازه ای نزدیک بود که حس می کردیم کل مبحث را در مشت گرفته ایم. اما وقتی که گام در ظرایف می گذاشت، تازه متوجه مي­شديم همه اش همین نیست و بايد دقيق تر باشيم. همین جا بود که ظرافت کار با شوخ طبعی و خاطره هایش  در هم مي آميخت، و لبخند و گاه قهقهه مهمان لب هایمان می شد. و من هنوز نمي دانم كه چگونه ذهنش بين دورترین خاطره ها و مباحث علمي چنين رابطه معناداري برقرار مي كرد. کار به همین جا ختم نمی شد. همان طور که چهره هایمان را به خنده گشوده بود، دستمان را می گرفت و از فضا خارج می کرد تا از بیرون نگاه كنيم و زوایای دیگر را بررسي كنيم. با مطرح كردن نگاه های منتقد و موافق پيرامون مسئله مورد بحث كم كم چراغ های ذهنمان روشن مي شد و ديگر وقت آن مي رسيد كه نظرمان را جویا شود. همان جا بود كه احساس مي كرديم مباحث با پیشینه های ذهنی مان تلفیق شده و در مي يافتيم كه فکر کردن را یادمان داده است. برای نظرهایمان احترام بی اندازه ای قائل بود. نظرش را بعد از حرف های ما مطرح می کرد تا مبادا اندیشه اش بر تراوشات ذهنمان غلبه کند، و نتوانیم در سایه تفکرش، ایده هایمان را بپروریم. از اینجا به بعد گفتگو شکل می گرفت. ما را به جایی می رساند که در برابر نظرهای حکیمانه اش قد علم می کردیم و مخالفت و موافقتمان را نشان می دادیم. البته همان جا که از عقایدش می گفت، منصفانه ديدن را نيز آموخته بود. ما این گفتگوها را دوست داشتیم. همیشه در ساعت پایانی درس، زماني مشخص برای گفتگو وجود داشت. اما ارائه آراء به هیچ وجه برای گذران وقت نبود، چه برای او زمان از ارزشمندترین هایی بود که همواره به استفاده بهینه اش تشویقمان می کرد. با دقت و حوصله به دغدغه هاي ذهنمان گوش می داد، آنها را جدی می گرفت و آنچه را به ذهنش می رسید بی هیچ تعارف یا حب و بغضی مطرح می کرد. در کلاس او پاسخ هیچ سئوالی سرسری و باری به هرجهت نبود. قرار نبود هیچ جوابی برای از سر باز کردن دانشجو باشد. آنقدر روشنمان کرده بود که سئوال ها هم برای دست انداختن یکدیگر ساخته نمی شد. گفتم که. ما در کلاس او کیف می کردیم. مشکل اینجا بود که هیچ وقت در حدی نبودیم که بتوانیم برای آن همه هنرمندی به او “دست مریزاد” بگوییم. ما فقط و فقط همان یک “خسته نباشید” را داشتیم که با چشم هایی که از شوق آموختن و اندیشیدن برق می زد، تقدیم می کردیم.

روز خاکسپاری هم “خسته نباشید”م می آمد. این بار اما چشم هایم به جای برق، اشک داشت. نگاه مصممش پیش رویم بود و مشت گره کرده اش از مقابل چشمانم دور نمی شد. او از سرطان نترسید. انگار کرد که یک کار پژوهشی جدید است. در ذهن به خوبی تبیینش کرد و برای حل آن مناسب ترین روش را جست. مثل همیشه که اعتقاد داشت همه چیز به ذهن، نگرش و نحوه تفکر آدمی باز می گردد، این بار هم اندیشه اش را  برای یافتن راه حل به کار گرفت. همه این ها را می توان از همان روزهای نخست در به کارگیری دقیق واژه به واژه اصطلاحات مربوط به بیماری و جدیت در مشاوره با پزشکان مختلف مشاهده کرد. پس از آن بود که درست مانند وارد شدن به حیطه اجرای پژوهش، گام به گام مسير درمان را صبورانه پيمود تا اینکه در نهایت بعد از شش ماه نوروز نود نوید بهبود را به همراه آورد. از نظر من او تنها به انجام پژوهش و به انتظار نشستن نتيجه اي كه رقم خواهد خورد، اكتفا نكرد. او براي مسئله اش فرضيه داشت. “حدس بخردانه” او به کارکرد ذهن مربوط بود. برای همین نه از کم شدن حجم موهای سرش ناخشنود شد و نه جلسه های پی در پی شیمی درمانی او را از پای انداخت. به اندازه ای در تمام جمع های حرفه ای شرکت کرد و به قدری با جدیت به پیگیری مسائل تخصصی رشته پرداخت که چهره جدید و روحیه فولادینش بی هیچ حس ترحمی، احترامی دو چندان را به دنبال آورد. او قوی بود و در آخر هم موفق شد یک بار هم كه شده غول سرطان را به زمین بزند و یک سال و نیم دیگر با سلامت در جمع مان حضور داشته باشد. حتی اگر فرضیه او رد شده باشد و بپنداريم كه سرنوشت بازی خود را به نمايش گذاشته است، خودش یادمان داد که رد فرضيه به معناي كاهيدن ارزش كار نيست و نتيجه اي كه حاصل مي شود، دركي از مسئله صورت مي دهد كه بر روشن شدن راه اشاره دارد. نتیجه راهی که او از پاییز 89 تا اردیبهشت 92 پيمود، قدر دانستن لحظه لحظه زندگی و از دست ندادن امید به هر قیمتی است. حاصل این تلاش انتشار کتاب های نو، ارائه ديدگاه مؤثر در باب تغيير نام رشته، برگزاری کارگاه های مهم و تشکیل حلقه ای مطالعاتی است که چه بسا بی حضور او جامعه حرفه اي از میراث گرانش بی بهره می ماند. درس آخر به ما یاد داد که زندگی ارزش بی اندازه ای دارد و بايد به خاطرش جنگيد. از درس آخر آموختيم که باید راه زندگی را تا منزل آخر پیش رفت و تقدیر را پیش از آنکه رقم بخورد، با ناامیدی رقم نزد. برای همین است که روز خاکسپاری هم خواستم “خسته نباشید استاد” جایگزین “خداحافظ” باشد.


برچسبها:

پاسخ بدهيد

دنبالكها

ارسال دنبالك