زندگی نامه ای برای مراسم تدفین

تجربه, عباس حری — توسط در اردیبهشت ۱۵, ۱۳۹۲ در ۹:۰۸ ق.ظ

شنبه‌­ها روزهای سخت و پرکاری است برای من. از یک کلاس ساعت هشت صبح شروع می­شود و با یک جلسه­ی سه ساعته در شورای کتاب کودک که ساعت هفت تمام می­شود، ادامه پیدا می­کند. یک روز شنبه بود، ساعت از هشت گذشته بود که به خانه رسیدم. میان وسوسه نوشیدن یک چای، یا چک میل کردن، دومی برنده شد. امیدوار بودم با خواندن ایمیل عزیزی از راه دور، کمی سر دردم بهتر شود. داشتم نامه­هایم را می­خواندم که یک ایمیل تازه رسید. سابجکتش یک جمله­ی چهار کلمه­ای بود: “دکتر عباس حری درگذشت”. اولین حسم، بهت بود. مدتی به این جمله خیره شدم. نمی­توانستم این ایمیل را باز کنم، قطعن نمی­توانستم! لب تاب را بستم! انگار امیدوار بودم اگر ببندمش این خبر هم محو می­شود. اما می­دانستم که نمی­شود. هشیاری به مغزم بازگشته بود. رفتم سراغ تلفن. سلام اشک­آلود یک دوست کافی بود که بفهمم خبر راست است. رفتم سر کمد، چطور در آن شرایط یادم آمد روسری مشکی ام کجاست؟ نمی­دانم! گاهی فکر می کنم برخی اعمال مان بیش از آنکه برخاسته از فرمان مغز باشند، به صورت غیرارادی و ناخودآگاه انجام می­شوند. بعد خودم را دیدم که پشت فرمان ماشینم و دارم می­رانم به سمت خانه­ی استاد. کم کم تلفن­ها و اس ام اس ها شروع شد. توی آینه آسانسور منزل استاد نگاهی به خودم کردم. یاد این شعر فروغ افتادم:

تمام روز در آیینه گریه می­کردم

….

بعد فکر کردم این اولین باری است که به خانه استاد می­روم و در درگاهی در نایستاده است. فضای خانه، فضای شیون و زاری نبود. همه چیز بسیار آرام و مغموم در جریان بود. متانت استاد اینجا هم تأثیرگذار بود. همسر استاد مثل همیشه مادرانه و دلسوزانه مشغول رتق و فتق امور بود. این بار اما با چشمانی قرمز و چهره­ای شکسته.

آقای حقیقی و دکتر کرمدوست و پسر استاد مشغول برنامه ریزی و هماهنگی برای مراسم بودند. حرف از مسجد بود و ترتیب زمانی مراسم و … باورم نمی­شد دارند در مورد دکتر حری حرف می­زنند. آخرین باری که در این خانه بودم، استاد را روبروی کیک تولدش دیده بودم و حالا داشتند از تشییع جنازه حرف می­زدند. یاد زری “سووشون” افتاده بودم، چه زود یوسف شد جنازه … و حالا چه زود دکتر حری … همه چیز در همان یکی دو ساعت معلوم شد. ترتیب زمانی مراسم تشییع، محل دفن، ساعت ختم و …

یک نفر گفت در روز مراسم باید مطلب مختصری در مورد متوفی خوانده شود. مطالب زیادی در مورد استاد هست اما باید یک نوشته­ی مختصر و کوتاه از آنها تهیه شود که بشود روز تشییع جنازه آن را خواند. من هنوز به این الفاظ “جنازه” و “متوفی” عادت نکرده بودم. مردها قرار بود فردا بروند دانشگاه و بیمارستان و بهشت زهرا تا ترتیب کارها را بدهند. فکر کردم شاید بد نباشد که از خانم دکتر نشاط بخواهند که این مطلب را بنویسد، می­دانستم که توی راه است و دارد می­آید. هم منتظر بودم که بیاید و هم می­ترسیدم از رو به رو شدن با او. باز هم آخرین بار همین جا هم را دیده بودیم و با هم کیک تولد استاد را خورده بودیم. حالا در خانه­ی بی استاد …

وقتی آمد، همان طور که کمابیش انتظار داشتم، دیدم پریشان احوال­تر از آن است که بتواند دست به قلم ببرد این روزها. به آقای حقیقی گفتم من آن زندگی نامه­ی مختصر را می­نویسم. منابعش را هم در خانه دارم.

بوی حلوا توی خانه پیچیده بود. فکر کردم تا دیر نشده باید بروم که بتوانم ترتیب کنسل کردن سفر شیرازم را بدهم. چهارمین همایش ادبیات کودک روز سه شنبه و چهارشنبه در شیراز برگزار می­شد و من هم ارائه مقاله داشتم و هم باید در داوری جشنواره کمک می­کردم. اما به هر حال نمی­شد که بروم. می­خواستم بمانم. شاید این طوری رفتن استاد را باور می­کردم.

تلفن­هایم را زدم. سفر را کنسل کردم. اما پای رفتن به خانه را نداشتم. این طور وقت­ها فقط یک نفر می­تواند مرا آرام کند. شماره­ خانم انصاری را گرفتم. صدایی مغموم اما صاف و بدون بغض. همان چیزی که لازم داشتم. گفتم می­آیم که ببینمتان. پیری نعمت بزرگی است. آدم­ها را به مرزی از پختگی و آرامش می­رساند که مرگ یک همکار و همراه و چهل و اندی ساله را این طور آرام و متین تحمل کند. فکر کردم چند بار روی این شانه­ها گریه کرده­ام؟ خدا می­داند! داشتند متن تسلیت روزنامه را تنظیم می­کردند. با هم در انتخاب واژه­ها و جمله­ها همفکری کردیم. باز هم فروغ در گوشم زمزمه کرد:

به مادرم گفتم

دیگر تمام شد

همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می­افتد

باید برای روزنامه­ها تسلیتی بفرستیم.

وقتی به خانه برمی­گشتم، تصمیمم برای نرفتن به شیراز عوض شده بود. خانم انصاری گفت که مطمئن باش خود دکتر حری هرگز چنین سفری را کنسل نمی­کرد. او خوشحال­تر خواهد بود که تو بروی و تمام کارهایی را که به عهده­ات گذاشته شده انجام دهی. اگر مقاله­ای را که این همه در نوشتنش به تو مشاوره داده، در روز خاکسپاری­اش ارائه کنی، به آرامش روحش بیشتر کمک می­کنی. برو و مطلبی را که در موردش وعده داده­ای بنویس. این نوشتن به تو کمک خواهد کرد که کمی آرام شوی.

راست می­گفت. وقتی برای نوشتن مطلب رفتم سروقت زندگی­نامه و یادنامه و یادداشت­هایی که از استاد داشتم، غرق دنیای دیگری شدم. یاد روحیه­ی شوخ و بذله­گویش افتادم. لبخندی تلخ گوشه­ی لبم بود از این تناقض. فکر کردم دارم “زندگی­نامه”­ای می­نویسم برای مراسم “تدفین”! استادجان! هیچ وقت دست از شوخی با ما برنمی­دارید!


برچسبها:

    ۳ نظر

  • صمیمی نژاد گفت:

    سپاس. سوگنامه ای موثر و زیبا بود، هماهنگ با همان پارادوکس های دلنشین در شخصیت استاد روانشادمان. جمله آخر مرا یاد سنگ نبشته مزار شاهرخ مسکوب انداخت: “علت مرگ، زندگی”!

  • هنوز هم واژه هاي جنازه و متوفي و مقبره و آرامگاه و مرحوم، براي اين استاد بزرگ غريب مي نمايد و فكر نمي كنم هيچ وقت برايش آشنا شود از بس كه زندگي حتي در مرگش جريان دارد.

  • z.z گفت:

    هنوز می شود بود وماند اما متاسفانه این گونه انسانها کم هستند خدا رحمت کند بزرگمرد واندیشمند جناب آقای دکتر حری ودیگر بزرگمردان وبانوانشیفته علمرا.

پاسخ بدهيد

دنبالكها

ارسال دنبالك