[corner-ad id=2]

مرتضی کوکبی: شیفته فروتنی این انسان بزرگ هستم

عباس حری, يادداشت — توسط در اردیبهشت ۱۰, ۱۳۹۲ در ۴:۲۷ ب.ظ

در سال 1383 هنگامي كه در كمتر از دو هفته پدر و مادرم را از دست دادم، درست يادم نمي­آيد در اواخر مجلس ترحيم كدام يك از اين عزيزان بود كه ناگهان با ناباوري دكتر حري را ديدم كه به مجلس ترحيم آمده بودند. از اين جهت شگفتزده بودم كه تلاش كرده بودم خبر درگذشت عزيزانم تا جايي كه امكان دارد پنهان بماند تا مزاحم دوستان و آشنايان نشوم و نمي­دانم دكتر از كجا متوجه شده بودند كه اين ضايعه براي بنده پيش آمده است. شگفتي ديگر من به اين دليل بود كه تا آن زمان ارتباط چنداني با دكتر حري نداشتم و ايشان را تنها در چند همايش و جلسه ديده بودم. مانده بودم كه ايشان كه تا آن زمان چندان ارتباطي با بنده نداشتند و با آن همه مشغله و با ترافيك سنگين تهران چگونه خود را به آن همه زحمت انداخته بودند كه حتماً به مراسم بنده برسند. در همان حالت شگفتزدگي متوجه شدم كه دكتر با لحن و چهره اي پوزش­خواهانه دارند توضيح ميدهند كه چرا دير رسيده اند! از آن زمان شيفته انسانيت و فروتني اين انسان بزرگ شدم؛ فروتني واقعي كه ناشي از درجه اعلاي علمي و انسانی او بود و امثال بنده هنوز مانده است تا به آن برسيم. از آن پس هر با كه ايشان به اهواز تشريف ميآوردند با اتوميبل شخصي خود به پيشباز ايشان ميرفتم اما در فرودگاه هم رفتار فروتنانه دکتر مرا غرق شرمندگي ميكرد. اكنون با اندوهي بزرگ دست به گريبانم كه رهايم نمي­كند. هر بار كه به دفترم مراجعه ميكنم تصوير دكتر که به در دفترم چسبانده شده اين اندوه را چند برابر ميكند. اما او به اندازه­اي دوست داشتني است كه نميتوان تصوير را برداشت. شايد گفتن ايه حرف درست نباشد اما آن چه كه اندوه و درد مرا اندكي كاهش ميدهد اين است كه اكنون همدردان بسياري دارم. او از پيش ما رفته است اما به مصداق فرمايش مولي علي (ع): العلماء باقون مابقي الدّهر،‏ او تا زماني كه دهر باقي است باقي خواهد ماند.

همدرد شما همدردان فقدان جانسوز دكتر حري


برچسبها:

    يك نظر

  • ناهید پروینی گفت:

    بنی آدم اعضای یکدیگرند/که در آفرینش ز یک گوهرند
    چو عضوی به درد آورد روزگار/دگر عضوها را نماند قرار
    در یک کلمه استاد بزرگوار ” انسانیت ” یعنی این. به خاطر همینهاست که او “دکتر حری ” است .
    استاد از درون تحت تاثیر کلامتان قرار گرفتم.این همه خاطرات از همه خواندم ولی واقعااین خاطره شما یه حس و حال عجیبی بهم داد. واقعا استاد،این نوشته ها را باید آب طلا داد و به قاب گرفت و در دیوار زد تا همیشه جلوی چشممان باشد : “انسان بودن” را و ” انسانیت” را. روح پدر و مادر و استاد بزرگوارمان رحمت و قرین خدا باد.

پاسخ بدهيد

دنبالكها

ارسال دنبالك