عیار استادی

عباس حری, يادداشت — توسط در اردیبهشت ۸, ۱۳۹۲ در ۶:۲۸ ب.ظ

روز ابتداي هفته‌اي است كه در انتها به روز معلم ختم مي‌شود. دارم ويژه برنامه “كتاب فرهنگ” با موضوع روز معلم را گوش مي‌كنم. حوالي آخر برنامه كسي تماس مي‌گيرد. صداي غريبي است. خودش را معرفي مي‌كند و توي هياهوي ماشين‌ها و قطع و وصل هميشگي صداي موبايل و وز وز راديو، اسمش را نمي‌فهمم. پيامش را اما مي‌فهمم. مي‌گويد عده‌اي از دانشجويان در نظر دارند براي روز معلم كه آخر همين هفته است، به عيادت استاد حري بروند. و مي‌خواهد كه من اين كار را هماهنگ كنم. از ايده خوبشان تشكر مي‌كنم و مي‌گويم كه احتمالا استاد در موقعيتي نيستند كه بشود اين كار را كرد، با اين حال قول مي‌دهم كه پيگيري كنم و خبرش را بدهم. اين دو اتفاق مرتبط با روز معلم يعني برنامه كتاب فرهنگ و ديدار با معلمي دوست داشتني و قديمي، به هم گره مي‌خورند و نشانه‌هاي مثبتي مي‌آفرينند كه ايده ديدار شاگردان با استاد يك لحظه رهايم نمي‌كند. ظهر مي‌شود كه يادم مي‌آيد و تماس مي‌گيرم. كسي گوشي را بر نمي‌دارد. بعد از چند زنگ، صداي آشنا و صميمي خود استاد را روي پيغامگير مي‌شنوم كه مي‌گويد لطفا پيغامتان را بگذاريد. اين صدا از يادم مي‌برد كه چه مي‌خواستم. بعد از بوق كوتاه، پيغامي براي سلامتي‌شان مي‌گذارم و قطع مي‌كنم. بعد يادم مي‌آيد كه كلا فراموش كرده‌ام كه براي چه زنگ زده بودم.

عصر دارم به خانم بر مي‌گردم و اتفاقا فكر مي‌كنم كه دوباره الان تماس بگيرم شايد كسي جواب دهد و بشود آن برنامه ديدار شيرين را ترتيب داد. آخر اين فكر خيلي ناب است و در اين روز عزيز و براي معلمي عزيزتر اگر بشود برنامه‌اي رديف كرد، ديگر قند مكرر مي‌شود. در همين اثنا پيامكي مي‌آيد. با ديدن “انالله و انا اليه راجعون” در پيشاني اين پيام، پشتم مي‌لرزد. خداي من، يعني چه اتفاقي افتاده. و نرسيده به سطر دوم پيام، ديگر به حال خودم نيستم. ديوار كناري را مي‌گيرم و تكيه مي‌دهم. نمي‌دانم كجا هستم و چه شده است؟ كمي مي‌نشينم و وقتي خودم را پيدا مي‌كنم كه رهگذران، خيره دارند نگاهم مي‌كنند. آنها چه مي‌دانند چه شده است؟ خودم هم باور نمي‌كنم براي كسي كه نه قوم و خويشم است و نه فاميل سببي و نسبي‌ام، و نه وابسته درجه يك، اينگونه منقلب شوم. و سيل تلفن و پيام است كه مي‌آيد و من ديگر نمي‌شنوم. يعني نمي‌خواهم كه بشنوم. نمي‌خواهم باور كنم. مي‌خواهم در همين گيج و گنگي بمانم و آرزو مي‌كنم هيچ حقيقتي وجود نداشته باشد.

حالي غريب مرا با خود به دورتر از حالم مي‌برد. و يكي يكي، دارد صحنه‌هايي از او كه استادي مسلم بود را برايم نمايش مي‌دهد. انگار قصد كرده كه همين جا و در اين حال عجيب تكليفش را روشن كند كه نكند بدهكار اين استاد باشم؟ نكند حق شاگردي را به جا نياورده باشم؟

به آخرين ديدار مي‌رسم. بيست فروردين 92 بود كه در يك روز پر طراوت بهاري، با همكارانم در مركز اطلاعات و مدارك علمي كشاورزي به ياد استادمان افتاديم. فكر كرديم كه در اين شرايط چه مي‌توانيم بكنيم. خبر داشتيم كه حال استاد خوب نيست و تازه از بيمارستان مرخص شده‌اند و با اين حال نمي‌شود مزاحم ايشان شد. نمي‌شد كه بي تفاوت هم نشست. تصميم بر اين شد كه يك سبد گل را با همه آرزوهاي خوبمان عجين كنيم و درب منزل تحويل دهيم تا انرژي مثبت و دعاهاي خيرمان را پيامبري كند و مزاحمتي هم براي استاد و خانواده محترم به وجود نياوريم. يك متن هم براي استاد نوشتيم و همه شاگردانش احساساتشان را بر آن حك كردند.

با گل و اين لوح سراسر آرزوي سلامتي رهسپار شديم و در ورودي منزل با استقبال و اصرار خانواده محترم استاد قرار شد لحظه‌اي را بنشينيم و رفع زحمت كنيم. اما انگار بخت يارمان بود. چون آقاي دكتر آن ساعت بيدار بودند و لطف كردند و تشريف آوردند و سعادت ديدارشان نصيبمان شد. هرچند كه از ته دل از اين ديدار خوشحال شديم، اما بارها آرزو كردم كه كاش دكتر حري را در اين حال نمي‌ديدم. آن مرد صاحبِ اراده آهنين و ابهت عجين با افتادگي ذاتي، بسيار تكيده و ناتوان، اما همچنان خندان روبروي ما بود. بهت‌زده نگاهش مي كرديم و از ته دل آرزوي سلامتي‌اش را در سر مي‌چرخانديم. و يك لحظه هم در مخيله‌مان نمي‌گنجيد كه اين آخرين ديدار ما با اين استاد فرزانه باشد. استادي كه مي‌شود او را سنجه واژه استادي قلمداد كرد و عيار استادي و نااستادي را با او سنجيد.

920119 - Salamati Dr Hori

بازهم گامي به عقب‌تر در هزارتوي خاطره‌ها برداشته مي‌شود. 9 اسفند 1391 مراسم پنجاهمين سال تاسيس شوراي كتاب كودك است. روزي تاريخي كه معمولا و تحت هر شرايطي استاد هم در آنجا حضور مي‌يابند. خرسندي و خوشحالي فراواني مي‌يابيم وقتي كه ايشان را سلامت و به همراه خانواده و نوه‌شان مي‌بينيم. در همان روز، دوستان مي‌گويند كه قرار است به مناسبت تولد استاد كه روز 15 اسفند است مراسمي برگزار شود و مي‌خواهند كه اگر عكس يا فيلمي از ايشان داريم بفرستيم كه كليپي درست كنند. همان روز كه به خانه مي‌رسم به سراغ فايل‌هاي عكس و آلبوم‌هاي قديمي مي‌روم. عكس‌هاي سال 1372 را پيدا مي‌كنم. يعني 20 سال پيش. يعني وقتي كه من دانشجوي ترم 4 كتابداري بودم و در همايش اطلاع‌رساني كه شركت نفت ميزبان آن بود شركت كرده بودم و اين افتخار را پيدا كرده بودم كه از نزديك يكي از اساتيد به نام رشته‌مان يعني دكتر حري عزيز را ببينم و مهمتر اينكه در يك عكس در كنار ايشان بايستم. اين عكس قديمي را به همراه بيش از صد و پنجاه قطعه عكس ديگر آماده مي‌كنم و به برگزار‌كنندگان مي‌رسانم.

پنجشنبه 17 اسفند قرار است مراسم بزرگداشت و تولد استاد در دانشكده علوم تربيتي دانشگاه تهران برگزار شود. برف سنگيني كه آن روزهاي آخر اسفند باريده همه را غافلگير كرده. با زحمت خودم را به دانشكده مي‌رسانم كه بازهم بتوانم استاد را ببينم و لحظه‌هايي در محضرش باشم. اما، خبري سرد حال همه دگرگون مي‌كند. استاد حالشان بد شده و در بيمارستان بوده‌اند و تازه مرخص شده‌اند؛ و همه تلاش‌شان را مي‌كنند كه به مراسم برسند. اما دريغ كه اين بار بخت يارمان نيست و سعادت ديدار استاد برايمان مهيا نمي‌شود. كارت تبريك تولدي كه مزين به عكس استاد است را دست به دست در بين حضار مي‌گردانند و قرار است هر كس خطي به يادگار براي استاد بنويسد. بي اختيار قلم در دستم مي‌چرخد و اين سطور را آنجا نقش مي‌كند.

امرزو خجسته روزی است

که میلاد استادی را

به تبریک نشسته‌ایم

که نه برای حضور جسمش

که برای روح بزرگ او

و متولد ساختن اندیشه‌های ما

دانشجویان عطشناک فکر

احترام و سپاس و شاگردی

بار دیگر معنا می‌شود

911217 - Tavalode Dr.  Hori


برچسبها:

    ۵ نظر

  • تصویر ایشان در ذهن و قلب همه ما همیشه همانطور جذاب و باابهت خواهد بود..

  • الهام گفت:

    فقط افسوس و صد افسوس

  • حجازی گفت:

    این حس براییم خیلی غریب است، با این که تنها یک بار در جلسه ای 2 ساعته استاد را ملاقات کردم، اندوه فوت ایشان چنان مرا تحت تاثیر قرار داده که خواندن هر مطلبی درباره ایشان قلبم را می فشرد و بغض راه گلویم را می بندد. شاید این حس همدلی و نزدیکی با استاد به واسطه نوشته های ایشان بوده، نوشته هایی که با عشق و علم همراه بوده و چنان شاگرد نوپایی را تحت تاثیر قرار داده که بعد از گذشت 3 روز منتظر است تا از خواب بیدار شود، صدقه ای بدهد، و در دل بگوید انشاالله خیر است، تن استاد همیشه سلامت باشد…

  • ناهید پروینی گفت:

    نقش معلم در دلهاست و دیگری جای او را نمی گیرد،آن که دلها به عشق او زنده است، در دل عاشقان نمی میرد.
    در هفته عزیزی قرار داریم و ین هفته را باشور و شعفی خاص آغاز کرده بودم، در فکر بودم که چگونه و با کدام واژه که در خور شان و مقام معلمهای بزرگ زندگمیان باشد تبریک بگویم و ظهر هم اتفاقا برنامه “کتاب فرهنگ” را گوش می دادم. اما حیف که ر چه رشته بودم پنبه شد و…
    حیف و صد حیف که معلم بزرگمان دیگر در میان ما نیست بدون شک نام نیک ایشان بر زبانهایمان جاری و یادشان تا ابد بر لوحه دل هایمان محفوظ خواهد ماند. همه خوب می دانیم که معلم بزرگ همه ما کتابداران ، چه در مکتب او نشسته و شاگردش شده باشیم ،چه نوشته هایش را خوانده باشیم و چه سخنانش را شنیده باشیم همه کوچک و بزرگ شاگرد اوئیم.
    بیائید همه باهم در”هفته معلم” برای آمرزش روح آن استاد بزرگوار ، و سلامتی و تندرستی استادانی که دنباله رو راه دکتر حری خواهند داد و جای خالی استاد را بسان “دکترحری” برایمان پر خواهند کرد دعا کنیم.

  • آزادمهر دانش گفت:

    درود بر انسانهای خوب آنان که در اندیشۀ دیگران تصویر زیبا مینگارند.
    تا آنجا که یادشان زیبا و خاطرشان همواره در دل خواهد ماند.
    یادشان گرامی باد…

پاسخ بدهيد

دنبالكها

ارسال دنبالك