آخرین میهمانی دسته جمعی و شاد با دکتر حری

تاریخ و تجربه, عباس حری, يادداشت — توسط در اردیبهشت ۸, ۱۳۹۲ در ۹:۰۰ ب.ظ

نمی دانم هر کاری می کنم این اشک ها روان می شوند. راستی تو کی بودی و از کدام دیار.  تو از جنس معلمان سلسله مراتبی نبودی تو خودت بودی و خودت. صفحه مانیتور در مقابل چشمان من مه گرفته است. من دیر با تو همکلام شدم اما چه دوستی نابی. روش های پژوهش را می دانستم اما در کارگاهت شرکت کردم، روش معلمی بیاموزم، نوع نگاه بیاموزم، روش سخنوری بیاموزم. روش در روشی بیاموزم که از هیچ کتاب و هیچ معلمی نیاموخته بودم. دیر رسیدم و تو در کلاس بودی و روش تحلیل محتوا را درس میدادی. پشت در نشستم ، صندلی ای پشت در کلاس گذاشتم و به خود اجازه ندادم کلامت را با حضورم قطع کنم. به صحبت هایت گوش کردم، منتظر زنگ خوش خوراکی ها به لفظ شما بودم. انگار آن روز خوراکی در کار نبود. هر چه صبر کردم نشد که نشد. دیگر طاغتم تاخت شد، زیرا اگرچه شنیدن صدای دکتر خود کافی بود اما حضور در کلاس وی لطفی دگر داشت، میس کال ها به دوستان و اس ام اس ها بالاخره کارساز شد، وارد کلاس شدم، دکتر خنده ای کرد و گفت ظهرت به خیر. تو از کجا آمدی؟ گفتم … بعد ادامه دادن به صحبت  و گفتم دکتر به نظر من…. گفت مگر تو می دانی چه گفتیم ها ها ها. بله من پشت در  بودم .نگاهت خاشعانه بود و دوست داشتنی و هرگز فراموش نشدنی.

یادمان هست زمانی که برای جشن تولدت همه را دعوت کردیم و شما در بیمارستان بودی و گفتی من خودم را می رسانم، شما ادامه بدهید، جلسه را به خاطر من متوقف نکنید. دلهره ای عجیب داشتم، آن لحظات هم صدایت به من دلگرمی داد.

دکتر ما جشنی را برایت گرفتیم که بمانی و در کنارت باشیم و بدانی که بسیار عزیزی. برف می آمد برفی سنگین.  اما همه به خاطر تو آمدند به خاطر دوست داشتنت به خاطر مهرت به خاطر لطفت. همه دور هم جمع شدیم. به یادت شمع فوت کردیم کیک برش زدیم. باز هم دلمان راضی نشد.

به خانه ات آمدیم، جلوی در ایستادی، تازه یک ساعتی بود از بیمارستان آمده بودی. من انتظار داشتم ما به عیادت تو بیاییم اما تو به استقبال ما آمدی جلوی در.  بعد از چاق سلامتی، گفتی خوب چه خبر از حلقه ی ماد؟ من نبودم چه گذشت چه کار کردید؟

. واقعا  انسان چقدر می تواند فروتن باشد که در آن لحظه و بعد از خستگی های بیمارستان باز هم روی خوش نشان دهد و از دغدغه اش بپرسد. بعد از این که کلی با شما  شوخی کردیم و گفتیم چه گذشت. گفتی: ببخشید من این طور صحبت می کنم دکتر به من گفته باید کلمه ها را یواش یواش ادا کنی و زیاد صحبت کنی تا خوب بتوانی به قدرت تکلم قبلیت برگردی.

و من به شوخی گفتم: دکتر برای همینه این همه رو جمع کردیم آوردیم خونه ی شما. هر کی یک کلمه هم بگه دیگه تا شب تمومه از ما هم تندتر می تونید صحبت کنید. خنده ی ملیحی زدی.

کیکت را برش زدی و شمعی را فوت کردی و ما برایت آهنگ تولد تولد را دسته جمعی خواندیم. چه می دانستیم که این آخرین باری است که قرار است. تولد دکتر را جشن بگیریم دیگر نمی توانم ادامه دهم. فقط خوش به حالت که جمعی به خاطر از دست دادنت روزگارشان تلخ است و خوبی هایت را در ذهن ورق می زنن و تنها چیزی که به آن ها قوت قلب می دهد آن است که در کنار حق آرامشی دگر و بی وصف برای توست که ما آن را نمی فهمیم.

برای شادی روح دکتر صلواتی ختم کنید.


برچسبها:

    ۵ نظر

  • زینب سادات صندید گفت:

    خانم فهیمی‌فر عزیز!
    از قلمتان اندوه می چکد. مطلب تأثیرگذاری نوشته‌اید.
    خاطرم هست روز قبل از تولد دکتر حری همراه با خانم فهیمی فر در مراسمی شرکت کردم و در مسیر برگشت نیم ساعتی را قدم زنان راستای خیابان ولیعصر را باهم همقدم شدیم، دقیقا تمام نگرانی‌ها و تماسهایی که برای هماهنگی مراسم فردا داشتند در ذهنم تداعی می شود.
    از اینکه چقدر ندارک دیده‌اند و دوستان را دور هم جمع کرده‌اند و از کیک تولد و عکس دکتر و اینکه هنوز مشخص نیست که خود استاد بتوانند بیایند ولی گفته‌اند که خودشان را می رسانند و غیره درگیری های ذهنی استاد من برای جشن تولد استادش بود. همه و همه را یادم هست و اینکه دعا کردیم همه چیز به خوبی پیش رود…
    فردا صبح برف ناگهانی سنگینی همراه با کوله باری از اضطراب بارید!
    چند روز بعد که خانم فهیمی فر را دیدم و جریان تولد و اوضاع جسمی دکتر را جویا شدم. گفتند: که تولد را گرفتند و بعد به منزل دکتر رفتند.
    یادم هست که حتی علیرغم وجود مهر و محبتی که شاگردانشان نسبت به دکتر داشتند و شیفته ملاقات ایشان بودند اما رعایت حال خانواده و احترام به آرامشی که باید در آن روزها برای دکتر فراهم می شد، در میان همه عزیزان وجود داشت.
    با اشتیاقی که آن روز از میان کلام خانم فهیمی فر درباره دکتر حری احساس کردم، تصمیم گرفتم که به پیشنهاد ایشان به حلقه ماد بپیوندم. امــــــــا..ناگهان چقدر زود دیر می شود…
    +کسانی را که دوستشان داریم هر روز در قلبمان متولد می شوند…

    • سپیده طالبی گفت:

      من هم آن روز را به خوبی به یاد دارم… در کل مسیر نگرانی شما برای برگزاری تولد استاد بود … و دعا برای بهتر شدن حال استاد .

      آره بعد از آن روز ما هم قرار بود وارد حلقه ماد بشویم و چه خوشحال بودیم که بالاخره از این طریق می توانستیم استاد را زیارت کنیم … اما دیر تصمیم گرفتیم … حیف ! 🙁

      + یادشان گرامی

  • مصطفی اسبک تبار گفت:

    در گذشت استاد فرزانه آقای دکتر حری را به همه کتابدارا و خانواده آن مرحوم تسلیت می گم. روحش شاد. خوشا به حال کسایی که دانشجوی این بزرگ مرد بودند

  • زینب دینارزاده گفت:

    فقط خوش به حالت که جمعی به خاطر از دست دادنت روزگارشان تلخ است
    و خوبی هایت را در ذهن ورق می زنن و
    تنها چیزی که به آن ها قوت قلب می دهد آن است که در کنار حق آرامشی دگر و بی وصف برای توست که ما آن را نمی فهمیم.

  • هاشمی سید مصطفی گفت:

    هنوز هم جنس سخن گفتنت در ذهنم است، چیدمان واژگانت مسحور کننده بود… براستی تو معنای حقیقی علم، فرهنگ و انسانیت بودی…
    روحت همنشین نیکوترین‌ها باد

پاسخ بدهيد

دنبالكها

ارسال دنبالك