دوکاری یا دورکاری؟

جشنواره‌ای از نوشته‌های شما - اسفند 91, طنز — توسط در اسفند ۲۶, ۱۳۹۱ در ۱۰:۴۷ ق.ظ

با کلي قرض و قوله و اين در و اون در زدن بالاخره تونستم يه واحد آپارتمان فسقلي فکستني يه خوابه تو يه مجتمع 16 واحدي مستقر در  سه راه آذري ته خيابون قدرت پاکي نزديک خط راه آهن تهران- تبريز بخرم و وصيت پدر خدابيامرزم رو بي خيال شم. وصيت پدرم چي بود؟  هرچي خاک اون خدابيامرزه بقاي عمر شما، هميشه مي گفت پسرجان از خريد خونه اي که تو خيابون اصليه يا کنار مسجده يا فرودگاه و خط راه آهن برحذر باش چون ناخواسته باعث ازدياد مواليد مي شه. اما من دو مورد ديگه رو موقع وصيت به پسرم اضافه مي کنم:اولا خطوط مترو که از زير خونه اي رد شه و دويما” اجاره خط پرسرعت اينترنت که از ساعت 12 تا 6 صبح نصف قيمت هزينه اش باشه. القصه روز اول اسباب کشي آقاي جعفري که بعد فهميدم مدير ساختمونه با يه جعبه شيريني گل محمدي که بايد تو آب مي ذاشتيش تا دو ساعتي خيس بخوره و نرم شه تا بلع و حل آن جهاز هاضمه رو نخُله  با خوشرويي و تبريک ورود اومد و گفت يه 90 هزار توماني شارژ معوقه چند ماهه آقاي حسين زاده فروشنده خونه تون بدهکار هست که لطف بفرماييد قبل از جابجايي وسايل، تسويه حساب کنين تا رفاقت ما از همين لحظه کنتورش شماره بندازه. تا گفتم آقاي حسين زاده چيزي به من نگفته در اين مورد اخم بر صورت تاروند و زبان نرم قبلي رو با سخت تر از فولاد معاوضه کرد و آماده کارزار شدو گفت: پس بي زحمت وسايل رو جابجا نکين و ديدار به شوراي شهر محله. ديدم اگه کل بندازم قافيه رو باختم و دستم به جايي بند نيست و کلي هزينه اسباب کشي روي دستم مي مونه،  پس در طرفه العيني با خنده اي تلخ گفتم داشتم مزاح مي کردم. با غيضي فوران شده گفت: حليم نخورده پسر خاله شدين؟ بي زحمت في الفور تسويه کنين. بدجوري بور شدم و پکيدم. بالاجبار هر چي تو جيب داشتم به انضمام قرض يه تراول پنجاهي از برادر خانم نازنين کف دست آقاي جعفري گذاشتم و ايشان خنده کنان در حاليکه دور مي شد گفت: رسيد وجه رو مي دم پسرم براتون بياره و دو نکته 1- با آسانسور وسايل رو جابجا نمي کنين2- وسايل مازاد خود را در پارکينگ و راه پله ها و پشت بام ولو براي يک ثانيه قرار ندين. با لبخندي زورکي گفتم چشم امرتون مطاع. امر خطير بار و اسباب کشي و جابجايي و چيدمان وسايل تو خونه جديد  تا زوال آفتاب به طول کشيد. اما اما نمي دوني ريختن چاي ليپتوني دوغزال عطري از فلاکسي ژاپني تو چاله گلو اون هم از دست همسر بانوي مکرم براي ما ته کشيده‌هاي حس و حال اسباب کشي چه مدي تيشني بود تو اون لحظه براي قامت و جسم و جان .

    فردا صبح با عبور قطار ساعت 6 تبريز- تهران از خواب مثل فنر جهيدم و نيم بند صبحونه خورده نخورده لباس هام رو پوشيده و به سمت محل کارم “کتابخانه وطني” رهسپار شدم. از بوفه کتابخونه يه ده تايي شيرکاکائو پاکبان و کلوچه گردويي نادر براي شيريني خونه خريدم و و بين همکارهاي بخش توزيع کردم و سهم رئيس رو تو يه پيش دستي گذاشتم و براي عرض ادب دق الباب کردم. رئيس با خوشرويي تبريک گفت و موقع خروج گفت: به بچه ها بگو ظهر جايي نرن خبر مهمي رو بايد بهشون بگم. چشم گويان از اتاقش خارج شدم. خبر رو به همکارها گفتم و پشت ميزم لميدم. کلي کتاب براي فهرستنويسي از روز قبل که مرخصي بودم روي ميزم چشم به راهم بود. تا ظهر 15 تايي کتاب فهرستنويسي و ورود اطلاعات تو نرم افزار کتابخونه کردم. اذان ظهر نگفته رئيس با برگه اي به دست همه رو به صف کرد: بخش نامه اي اومده که براي کاهش هزينه ها از هفته ديگه دورکاري تو بخش سازماندهي عملياتي مي شه حتما مي پرسين چطوري؟ يه خط اي دي اس ال 128 کي و يه پي سي به هر نفر فهرستنويس داه  مي شه و شنبه صبح هر هفته ماشيني از اداره 105 تا کتاب تحويلتون دم درب منزلتون مي ده و شما تا شنبه صبح هفته آينده وقت دارين که اون 105 تا کتاب رو از طريق اينترنت در نرم افزار سرور کتابخونه فهرستنويسي و ورود اطلاعات کرده و عودت بدين و 105 تا کتاب بعدي رو تحويل بگيرين. هر ماه 420 تا کتاب بايد ورود اطلاعات در نرم افزار کتابخونه بشه. بعد از کنترل و ارزيابي اونها، حقوق شما به شماره حسابتون واريز مي شه.

    بعد ازظهر با ورود به منزل و ديدن همسر بانو که در حال چيدمان مجدد وسايل به سليقه خودش بود از بخشنامه جديد گفتم ومزاياي اون: نداشتن دغدغه کله سحري بلند شدن، رفت وآمد و ترافيک  و خلاصه خستگي راه، تازشم وقت بيشترو آزادي براي کارهاي شخصي و صد البته کمک حال اهل خونه  دارم . عيال مربوط از تو آشپزخانه که انگار گوش رو فقط دروازه کرده بود گفت: بيا اين دو پارچ کريستال ها رو بذار طبقه بالايي کابينت من دستم نمي رسه. تا شنبه هفته بعد کامپيوتر رسيد و  خط اينترنت پرسرعت هم وصل شد و 105 تا کتاب هم صبح شنبه توسط آقا عظيم، راننده کتابخونه تحويلم شد يواشکي با آسانسور کارتن‌هاي کتاب ها رو بردم خونه. نمي دونم کدوم شيرپاک خورده اي کله صبحي زاغ سياه ما رو چوب مي زد که راپورت ما رو به آقاي جعفري داد. کارتن‌کتاب ها رو وانکرده با زنگش در رو باز کردم. با ابروهاي گره کرده بجاي مشتش گفت: آقا جان روز اول گفتم که جابجايي اثاثيه با آسانسور ممنوع است. گفتم اثاثيه مدنظر شما کتاب بود و بسته فرهنگي. گفت: کتاب يکي دو تا نه سه کارتن. گفتم حق با شماست. با قول عدم تکرار ازش خداحافظي کردم. روز اول 25 تا کتاب رو فهرستنويسي کردم و ورود اطلاعات در نرم افزار و روز دوم 35 تا و روز سوم 45 تا شب وارد کردم و اَلخلاص. با خانم مکرم شور گرفتم که مي شه دنبال کار دوم …..  هنوز  جمله تو دهانم خيس نخورده بود که نازي خانم ( بابا جوون زنم رو مي گم) گفت: ببين اصغر( خودم يا راوي اول شخص داستان ) اتفاقا شوکت خانم( با قيافه متعجب و علامت سئوالي ام نشون دادم کدام شوکت؟) همون رفيقم که باهاش مي رم صبح ها کلاس هاي ايروبيک مي گه الان يه ماهيه بسته آموزشي ساخت گل چيني رو گرفتم و تا حالا فروش خوبي هم از راه فروش اون داشته‌م. اگه بخواهي مشخصاتش رو مي گيرم. با کمي مکث گفتم بد فکري نيست باشه. روز بعد بسته آموزشي که شامل کتاب و دي وي دي و مقداري وسايل کار بود رو خريديم و تو چند جلسه کارگاه ساخت هم حضور پيدا کرديم و چون بدنم گرم بود نفهيمدم که  اين تراول هاي پنجاهي بي زبون مادر مرده رو چطوري مثل ريگ براي آموزش گل چيني مي سريدم . هفته اول هر چي درست  کرديم مثل تنور اول نونوايي ها يا خوب شکل و فرم نمي گرفت و يا رنگ و روي خوبي نداشت و بالاجبار همه رو به سطل آشغال حواله داديم. از هفته دوم کارمون بهتر شد اما خريدار با اينکه اين در و اون در زديم و به همه مغاز هاي لوازم خونگي و لوکس فروشي خبررساني کرديم يکي دو نفر بيشتر پيدا نشد که نشد . هر دو کار کم و بيش خوب داشت پيش مي رفت که در هفته چهارم خط اينترنت کند شد. رسانه ها خبردادن که لنگر کشتي باري يوناني به کابل اصلي اينترنت ايران در قعر خليج فارس گير کرده و قلوه کنش کرده. اون هفته فقط 45 تا کتاب رو فهرستنويسي کردم و الباقي کتاب ها موند. 105 تا کتاب سهميه هفته بعد رسيد زنگ زدم کتابخانه وطني و گفتم نمي تونم فهرستنويسي کنم چون اينترنت قطعه. گفتن نمي شه کار کرد وقت بيشتري براي بعد که اينترنت وصل شد بذار. القصه هي کتاب ها اضافه شد و شد و شد. تو خونه پرکتاب شد و از اون ور کار ساخت گل چيني هم اون طور که انتظار داشتيم پيش نمي رفت. کلافه شدم. هر کابينتي رو به جوون عزيزت باز مي کردم پر از کتاب شده بود و براي گريز،  وسايل خونه رو تو اتاق خواب چيديم  تا فرجي حاصل شه . بعد از سه هفته خط خوب شد و مجبور بودم تا پاسي از شب‌ها رفته کار کنم. خوراکم کم شده بود و استرسم زياد. گردنم چنان تير از قفا و مهره هايش مي کشيد که انگار مي خواد زه رو براي اکوان ديو بکشه و بالنتيجه درد و رنج و نداي آي گردنم آي گردنم گوش نازي رو کر. سفارش هاي مخلوط طب سنتي و جديد مادر خودم  و مادر خانم براي گردن درد من بيچاره از راه رسيد: زرده تخم مرغ با زردچوبه، پماد اکبردو، کرم رز ماري، روغن شتر، و…. اما اين درد بي مصب با اين چيزها التيام نيافت. ببخشين انگار از روايت پرت شدم، باشه مي رم سربقيه ماجرا:

فردا صبح با درد ماسيده بر تن پشت دستگاه نشستم و هرکاري کردم ارور سرور پيغام مي اومد. زنگ زدم اداره گفتن نرم افزار مشکل پيدا کرده و يکي  دو روزي طول مي کشه تا درست شه. چندتا ليچار و نفرين اون هم از نوع نفرين‌هاي مادر که تو بچگي عينهو نقل و نبات نثارمون مي کرد،  بدرقه طراح دورکاري کردم. کارتن‌هاي جديد کتاب که رسيد يواشکي به راه پله منتهي به پشت بوم که کمتر کسي به اونجا رفت و اومد داشت منتقل کردم چراکه  هم خونه و هم انباريمون پر کتاب شده بود. دو روز بعد آقاي جعفري خندان و با ملاحت دوراز انتظار قبض رسيدي به دستم داد و فرمود: با کمک دو تا از همسايه هاي گرام کتاب هايي که تو راه پله گذاشته بودين و حتما مازاد بود رو به کيوسک هاي بازيافت کاغذ شهرداري فروختيم و مبلغ ناچيز اون رو هم واريز به عمران ساختمان کرديم که اون هم قبض رسيدش بود خدا امواتت رو بيامرزه. گلوم خشک شد و رگ گردنم از شدت غيظ و غضب سيم بکسل. آقاي جعفري که  حال دگرگون من رو ديد، ديگه  درنگ رو جايز ندونست و با گفتن به اميد ديدار از تير رس من جلدي جست.

دو روز  گوش شيطون کر خط خوب بود و مقداري زيادي کتاب وارد نرم افزار کردم. روز سوم تا لاگين تو نسخه کلاينت نرم افزار کردم و خواستم ورود کتاب شناختي کتاب ها رو بکنم پيغام اومد که به وب سايت کتابخونه مراجعه شود. مراجعه کردم ديدم زکي عکس پفک نمکي روي سايت کتابخونه جا خوش کرده و در زير اون نوشتار متحرکي ” يکي تو يکي من. يکي تودو تا من” از جلوي چشمم رژه  مي رفت. نمي دونستم بخندم يا اشک بريزم. بالاجبار زنگ به کتابخونه و واگويي مشکل. گفتن سايت کتابخونه هک شده و نسخه تحت وب نرم افزار مشکل پيدا کرده.دارن پورت ها و لاگ ها رو  بررسي مي کنن که ببين از کجا هگ شده تا جلوي حفره‌ها رو بگيرن، عجالتا” يکي دو روزي فرصت بدين تا انشاء الله مشکل حل شه.  از فرصت ناخواسته استفاده کردم رفتم ميدون انقلاب تا کتاب هايي که آقاي جعفري نماينده محترم لطف کرده و چوب حراج زده بود رو طبق ليست با موجودي عابر بانکم ابتياع و با آژانسي به خونه منتقل کردم.

دو روز بعدبا سلام و صلوات ورود اطلاعات مجددا روي غلطک سريد . اما مشکل بعدي خودش رو وانما کرد. از ساعت 4 بعد از ظهر و کل روزهاي پنجشنبه و جمعه وقتي مشکلي براي سرور پيش مي اومد بايد تا روز کاري بعد صبر کرد چرا که به دليل محدوديت و نحيفي بودجه و منابع مالي سازمان، اضافه کاري ها لغو شده و کسي از برو بچ شبکه نمي موندن که روپا بودن سرورها رو ساپورت کنن. از اون ور غرولندهاي نازي بود که  آپ ديت شده بود و ورژنش نوبرانه و مغز استخون سوز: نه دورکاريت رو خواستم و نه بودنت تو خونه رو. موقعي که نبودي کمتر چايي و تنقلات و غذا  و بشور و بساب داشتم. الان يه پام تو آشپزخونه است  و يه دست ديگه ام تو بشور و بساب سِير مي کنه . آخه خونه خراب من هم آدمم نگاه کن نه استراحتي نه خوشي و نه آسايشي. خونه هم که از کارتن هاي کتاب نفس تنگي گرفته و داره بالا مياره . درهرجا رو باز مي کني پر کتابه. اگه حيا نمي کردي تو جاي اوديه ها هم کتاب مي چپوندي. نه مي تونم کسي رو به خونه دعوت کنم و نه به خاطر اين دورکاري حضرت عالي مقام شامخ جايي بريم. زودتر فکري کن دارم ديونه مي شم.

تصميم خودم رو گرفتم. با نازي نقشه ام  رو در ميون گذاشتم. نمي دونست بخنده يا گريه کنه. فردا رفتم آرايشگاه سرم رو با تيغ زدم. عينک آفتابي به چشم و با ساکي پر از کتاب که به سختي حملش مي کردم به سمت کتابخونه وطني راه افتادم. از در نگهباني با کارت عضويت کتابخانه رد شدم. الحمدالله نه شک کرد و نه شناختم. رفتم تو سالن مطالعه. سکوت دل نشيني تو کتابخونه حاکم بود. چند نفر ديگه هم با عينک و کلاه پشت دستگاه بودن. کتاب ها رو يکي يکي در آوردم و لاگين کردم و شروع کردم به ورود اطلاعات تو  نرم افزار. داشتم از خوشحالي تو آسمون ها سير مي کردم. چنان فرت و فرت کتاب ها رو واردکردم که وقتي بعد از يک ساعت همه کتاب ها تموم شد بي اخيتار جيغي از خوشحالي زدم. تا به خودم بياد بغل دستيم گفت آقا يواش تر. برگشتم و گفتم ببخشين ببخشين. خوب که نگاه کردم ديدم زکي اين که رستم خاني همکارمه. اون هم من رو شناخت و زد زير خنده. رستم خاني گفت: اصغري جوون مادرت يواش تر بفهمن که ما اينجاييم از کار بي کار مي شيم. برگشتم با تعجب گفتم: چي شد اومدي اينجا داري ورود اطلاعات مي کني؟ گفت به همون دليل که تو اومدي. گفتم چند روزه داري ميايي؟ گفت سه روزه. اون دو نفر ديگه رو مي بيني؟ (به محل تلاقي اشاره اش نگاه انداختم ديدم دو نفر کلاهي با عينک دودي و قهوه اي دارن دست تکون مي دن)خنگول جعفرزاده و رزاقيان همکار هستن که دارن ورود اطلاعات مي کنن مثل من و تو. پوزخندي زدم .

    مهم نفس و نيت خير کار است چرا که ما داشتيم دورکاري رو تو  کتاخونه وطني و از چند قدمي سرور نرم افزار با موفقيت عملياتي مي کرديم ( جوون مادرتون فقط به رئيس نگينا ) و از اون ور متوليان و طراحان طرح فخيمه دورکاري سرمست از اجراي موفقيت آميز آن  و مصاحبه پشت مصاحبه با اصحاب  رسانه جمعي براي مزايا طرح و کاهش هزينه ها، قلت رفت و آمدها و کاهش آلودگي و تسريع در ورود اطلاعات و در دسترس قرار دادن اطلاعات و رتبه نخست در خاورميانه از اين حيث و ….

چند روز بعد اس ام اسي ا ز کتابخونه وطني واصل شد که فلج فکري و حسي شدم: در نطر است به جاي فرستادن شکل چاپي کتاب‌ها به درب منازل فهرستنويسان محترم و کاهش هزينه ها، نسخه الکترونيکي اون کتاب‌ها  از طريق اينترنت به ميل وطنيتون ارسال شود تا ا ز اونجا دانلود براي فهرستنويسي کنين.

 این داستان می تواند ادامه داشته باشد!


[1] abrajabi@gmail.com


پاسخي بدهيد به لیلا

دنبالكها

ارسال دنبالك