از قلب یک کتابخانه،یک خاطره شاید!

تاریخ و تجربه — توسط در مهر ۱۶, ۱۳۹۱ در ۱۰:۴۷ ق.ظ

از آن جائیکه این خاطرات را برای نشریه ی آن لاین عطف می نویسم، نیازی به یادآوری این مسئله نیست که چقدر دیدگاه دیگران در مورد کار کردن در یک کتابخانه با آن چه در واقع در کتابخانه رخ می دهد، فرق دارد.

صدای خنده دانشجویان در سالن مطالعه پیچیده است. همه مشغول تماشای کلاه قرمز ی نود و یک هستند. وارد سالن مطالعه میشوم . عصبانی هستم از این بی نظمی. فریاد می زنم کلاه قرمزی تماشا می کنید?. صدایی از لپ تاپ بیرون می ریزد: بره بره.(بله گفتنهای آقای فامیل دور) خنده ام می گیرد. خواهش می کنم صدا را کم کنند و از  سالن مطالعه بیرون می آیم.

نمایشگاه کتاب نزدیک است. تلفنی با امور مالی درباره تامین هزینه مالی خرید دانشکده صحبت می کنم. یکی از دانشجویان تحصیلات تکمیلی که مدتی است دنبال کتاب نایابی است، مکالمه مان را می شنود. جلو می آید و می پرسد آیا کتاب مورد نظر او را هم می شود از نمایشگاه خرید؟ می پرسم آخرین ویرایش کتاب مربوط به چه سالی است؟ جواب می دهد سال 1968. در فهرست کتابخانه کنگره جستجو می کنم .آخرین چاپ، مربوط به سال 1980 است. برای دانشجو توضیح می دهم که نمایشگاه محل فروش کتابهای تازه است. مستاصل است. فهرست کتابخانه بریتانیا را جستجو می کنم. خوشبختانه کتاب موجود است. از طریق سفارشات کتابخانه مرکزی دانشگاه برای سفارش BL اقدام می کنیم. توضیح می دهم که کتاب را امانت می گیریم و و دوباره بر می گردانیم. اصرار دارد که کتاب را برای خودش داشته باشد. می گوید در هر صورت به نمایشگاه کتاب می رود. شاید بتواند کتاب را بخرد.فقط نگاهش می کنم. چطور فکر می کند کتاب 32 سال پیش را هنوز می توان از نمایشگاه خرید؟

روز بسیار شلوغی بوده است. تمام مدت مشغول امانت دادن و چیدن قفسه ها بوده ام. خیلی خسته ام. وقت نهار در کتابخانه را قفل می کنم و با همکارم مشغول خوردن غذا می شویم. پنجره کتابخانه پرده کرکره عمودی دارد. من می توانم راهرو های دانشکده را ببینم ولی دانشجویان نمی توانند داخل را ببینند. یکی از دانشجویان به طرف در کتابخانه می آید. دستگیره را محکم فشار می دهد. عصبانی از تعطیلی کتابخانه محکم چندین لگد به در می کوبد. خستگی جا خوش می کند.

یکی از دانشجویان کارشناسی ارشد برای تکمیل یکی از فصل های پایان نامه اش به مقاله ای احتیاج دارد. مقاله در دانشگاه ما قابل دسترسی نیست و البته بسیار قدیمی. آن لاین با دو نفر از دوستان کتابدارم در دو کتابخانه متفاوت چت می کنم و مشخصات مقاله را برایشان می فرستم. بالاخره یکی از دوستان با یکی از دوستانش که در یکی از دانشگاههای آلمان درس می خواند، تماس می گیرد. در عرض نیم ساعت مقاله تمام متن در اختیار دانشجو قرار می گیرد.

دانشجویان دوره های ارشد و دکتری ترم های آخر که موقع نوشتن پایان نامه هایشان است از مشتریان پر و پا قرص کتابخانه می شوند. مقاله هایی که پیدا نمی شوند. اساتید راهنمایی که گرفتارند. دخترها اشک می ریزند. پسرها عصبانی اند. فصلهایی که ویرایش می شوند و بر می گردند. اصلاحات و اصلاحات تا بالاخره روزهای جلسه دفاع تعیین می شوند. شیرینی و گل و فارغ التحصیلی. و فراموش می شود کتابداری که به دردلها یشان گوش میداده. کتاب برایشان پیدا می کرده. فایلهای به هم ریخته شان را رو براه می کرده و باعث تسلی خاطرشان می شده است.

خرید از نمایشگاه تمام شده است. 120 نسخه کتاب خریده ایم. علاوه بر امور آماده سازی و فهرست نویسی ،  تمام کارهای مالی اش هم به عهده خودم است. هر روز دانشجویان به سراغم می آیند تا کتابها را امانت بگیرند. توضیح می دهم که نمی شود بدون  انجام مراحل بالا کتابها را امانت دهم. پیشنهاد کمک می دهند. چند نفر را می نشانم تا کتابها را مهر بزنند. احساس خوبی است. بچه ها با شوخی و خنده مهر زدن 120 نسخه کتاب را در نیم ساعت تمام می کنند.

با شروع ترم جدید از امور مالی دانشکده برای خرید کتابهای جدید درخواست بودجه می کنم . رئیس دانشکده صدایم می زند. بعد از اینکه 5 سال است از کار کردنم در این کتابخانه تخصصی دانشگاهی (علوم ریاضی و کامپیوتر)  می گذرد به من تاکید می کند که کتابهای مرتبط بخرم. به قول همکارم فکر می کند تا به حال چه می کرده ام؟ برای درمانگاه دانشگاه کتاب می خریده ام؟

گاهی اوقات پسرم بعد از پایان مدرسه اش به محل کارم می آید و شاهد مکالمه های بین من و دانشجویان است. می نشیند روبروی کامپیوترم. کارت عضویت بچه ها را که اسکن می کنم، سعی می کند نام خانوادگیشان را بلند بخواند. با سواد کلاس دومی اش بعضی وقتها موقعیتهای کمدی ای ایجاد می شود. گلرو به ضم گاف را می خواند گلرو به کسر گاف. به دانشجوها اخم می کند وقتی کلمه دیرکرد کنار اسمشان چشمک می زند وبلند می گوید مامان جریمه اش کن!


    ۱۱ نظر

  • Mohammad گفت:

    زیبا نوشته اید. واقعا زیاد مهم نیست چقدر و چه کسانی قدردان کار شما هستند. قدردان واقعی شما خدا خواهد بود.

  • خانم دونده مدام مي خوانند و اينبار كه نوشته اند تازه مي فهمم كه آن خواندنها چقدر موثر بوده. نوشته شيريني بود. ياد كتاب “اين مردم نازنين” از رضا كيانيان مي افتم. به همين سبك نوشته اند. بد نيست كه اين ستون در هر شماره عطف ثابت باشد.

  • یک کتابدار گفت:

    با سلام و خدا قوت
    با خواندن نوشته خانم دونده احساس بسیار خوبی به من دست داد که قابل توصیف نیست. واققا” ممنونم.شمامعنای رسالت واقعی رشته خوبمان و درس انسانیت و اطلاع رسانی توام را به خوبی نشان دادید .

  • وحيده گفت:

    خيلي زيبا و قشنگ نوشتي من بسيار لذت بردم. با پيشنهاد آقاي زين العابديني كاملا موافقم ادامه بده! سبك روان و دلنشينت به جانم نشست و من رو برد به همون كتابخانه و تصاوير ذهني كاملي برايم ايجاد كرد. ممنونم

  • الهام گفت:

    سلام
    خانم دونده خیلی مملموس و زیبا نوشته بودید حس سنگین کار روی تراز شش ماهه رو ار تنم خارج کرد
    (مشهد-یک حسابدار)

  • پروانه مديراماني گفت:

    دوست و همكار قديمي
    سلام. از نوشته ات بسيار لذت بردم و به ياد دوراني افتادم كه در يك كتابخانه باهمديگر مشغول به كار و خدمت بوديم. راستش را بخواهي كتابخانه با كتابخانه فرق نمي كند، رود دنيا جاريست، دست ما در كف اين رود به دنبال چه مي گردد؟ اين آنچيزيست كه فرق مي كند. بازهم بنويس، بازهم بنويس. هميشه صبور و بانشاط و با انگيزه.

  • ملیحه ناظم گفت:

    خانم دونده

    چقدر از نوشته ات لذت بردم . روان ، راحت ، و دقیق درد هر کتابدار مسوول آگاهی را نشان داده بودی . اما عزیزم مگر قرار جز این بوده است؟!!!!!!!!
    هرکه او آگاهتر پر دردتر هر که او هشیارتر رخ زردتر
    پس :
    خوشا در فصل دیگر زادنی سبز
    خوشا چون سروها استادنی سبز
    خاطره زیبای همکاری با هوشمند نازنینی چون تو همیشه با من است.

  • بسیـار زیبا بود. همین خاطرات تلخ و شیرین است که سختی‌های کار در کتابخانه را زیبا و دلنشین می‌کند.

  • رویا مکتبی گفت:

    خانم دونده
    ممنونم که انقدر ساده و صمیمانه یک دنیا کار و خاطره را اینجا ثبت کردی. خیلی از این تجربه های برای من ملموس است. اما یک چیزی! واقعن شد پنج سال؟! عجب زود می گذرد ها!

  • راحله کریمی گفت:

    زیبا بود … به دل نشست.

  • بهاره زمردیان گفت:

    خانم دونده عزیز
    از دست نوشته بسیار زیبایت بسیار لذت بردم.یاد دورانی افتادم که در بیمارستان امام رضا همراهت در کتابخانه در مقابل کامپیوترت می نشستم و به من در مورد کار بسیار جالبت توضیح می دادی .ممنون که منو به اون دوران بردی. به نوشتن ادامه بده.

پاسخ بدهيد

دنبالكها

ارسال دنبالك