حال همه ما خوب است،نوروز برگرد!

جشنواره‌ای از نوشته‌های شما - اسفند 90 — توسط در فروردین ۲۰, ۱۳۹۱ در ۱۱:۰۵ ق.ظ

هوا عجیب گرفته است به پشت پنجره اتاق میروم و بازهم بیرون را نگاه میکنم به درختان که افسرده اند سلام میکنم به درخت خرمالویی باغچه همسایه که سر زده وارد حیاط خانه ما شده بود به رسم دوستی لبخندی زدم به افتخار ایستاده انتظار کشیدنش چشمانم به وسط حیاط خیره مانده بود جایی که همیشه حوض آبی کودکیم ماه را در خود زندانی میکرد حالا پر از برگهای زرد وخسته شده است وخبری از رقص ماهی ها در آن نیست سمفونی صبحگاهی کلاغ ها یک بار دیگر نگاهم را دور و ور چرخانید ….چشمانم را میبندم نفس عمیقی میکشم و آرام با باد یک دست میشوم و دستم را به او میدهم و میچرخم دوچرخه ام را زیر کنتور قدیمی  خانه زیارت میکنم که تیکیه گاهش دیوار آجری ای بود که با او  بر آن چه یادگاری هائی که بر روی آن ننوشتیم ترنم داوودی سکوت سراچه خیالم را تا بوی کولوچه مادر بزرگ ….بوی گل وگلاب..هم زدن سمنو با دستان دختر همسایه  …آش نظری آخر ماه صفر ….رقص  هندوانه ها  در حوض ..مرا ودار میکرد که چشمانم را باز نکنم و تا آخر در آن زمان بمانم یادش بخیر وقتی کنار حوض با دوچرخه میچرخیدم لذت خاصی داشت شاید شبیه لذتی که بعضی ها از خرد کردن جوانیم نصیبشان شد….در ضمیر نا خودآگام دریافتم که باید چشمام را باز کنم کم کم این صبح خاکستری دور تسلسل افکارم را باز هم به برهانی عیب کشانید تا  بوی زمستان طارمی را از خاطرم برود سرامیه به اتاق برمیگردم تا  به صندوقچه قدیمی   سری بزنم و نامه ای که کنون برایت نخوانده ام را برایت بخوانم:

سلام حال همه ما خوب است اما این را فقط تو میدانی. تو از روز اول هم با همه فرق میکردی برای همین است که به تو میگویم حال همه ما خوب است حتی برای خدا حافظی تا دم ایستگاه با ما آمدی …..چه بارانی میامد…همه جا را مه گرفته بود جز چشمهای بی ریایی تو که تنها بدرقه بعد از به راه افتادنم بود…هیچگاه این چنین شوق و اشتیاق  را از نزدیک لمس نکرده بودم ….تا یادم نرفته برایت بگویم شانه ات تکیه گاهی بود و لبخندت گریزگاهی و بودنت سایه سار امنی در هوای بی چگونگی آن روز بی بازگشت  همان لحظهای که تو تو بودی و من آیینه تو…باورش برای همه ما سخت است لباس  نقره ای شب کجا تو را در آغوش گرفت در آن لحظه های ناب کجا بودی که بود که تو  را با من آشنا کرد چند باری از رنگین کمان نشانیت را پرسیدم به شبنم پیغام دادم دم دم های صبح سر نماز شب وقتی به خاک بوسه میزنی به تو بگوید حال همه ما خوب است ..قسم به گل آفتابگردان خوردنم هم فایده ای نداشت قسم به هر ترنمی که زدم به حس جنون حال همه ما خوب است پیاده دویدن های من هم اثر  نکرد شب رفت و تمام  ماجرای ما ناتمام ماند  ناچار باید خود را به ساحت امن عشق برسانم و به او بگویم حال همه ما خوب است اینجا نقطه عطف گذشته و حال است اینجا ورقی از دفتر عمرم بود که از برگهای زندگیم جدا شده بود اینجا خاطرات منقوش را به یاد میاورم تمامی آنچه را که گم کرده ام باید برایت بگویم حال  همه ما خوب است نوروز است برگرد.


پاسخ بدهيد

دنبالكها

ارسال دنبالك