با محمد خندان: 2 ساعت گفتگو درباره یک پرسش غلط !

گفتگو — توسط در مرداد ۱۶, ۱۳۹۰ در ۹:۵۴ ق.ظ

-مقدمه

  نامش را بعد از گفتگوهای نه چندان کم تنش گروه بحث کتابداری (مشهد) در چند ماهه اخیر شنیدم و از فحوای کلام و موضوعات حاشیه ای دریافتم که علاقه مند به مباحث فلسفی  است و میخواند و مینویسد؛ بخشی که به گمانم شاید از آن غفلت بسیار شده باشد. بخشی که هم راهگشا میتواند باشد- البته به شرط شفافیت- و هم راهزن ، اگر درهم ریخته و غبار آلود باشد. گمان من اینست که کار تفلسف!  و یا فلسفه ورزی، شفا ف کردن ذهن و زبان است و پالودن مفاهیم از ضایعات و اضافات، پس هرآنچه غبارآلوده‌تر باشد از این دایره خارج تر. گفتگوی من با محمد خندان بعد از یکی دو پیام الکترونیکی و چند گفتگوی شفاهی برقرار شد. عصر روز یکشنبه 19تیرماه ساعت 3 در ساختمانی که محل کارش بود. با اینکه آشنایی من با او بعد از تنش های گروه بحث بود با خود قرار گذاشته بودم که هیچ از مسائل حاشيه‌اي نپرسم و نپرسیدم و مخاطبان آگاه و ناظران منصف هر حکمی که لازم باشد را قطعا صادر کرده اند پیشتر! پس گفتگو را تنها در چند و چون مباحث فلسفی راه بردم. جان آنچه میخواستم بدانم این بود که آیا تلاش های ذهنی و یا فلسفه ورزی به بيان او و تفلسف! به زبان من، بر مکانیسم هاي اطلاع رسانی اثر میگذارد یا نه؟ آیا کار را در گردآوری، حفاظت، ساماندهی و اشاعه و بازیابی هرانچه اطلاعات نام دارد، روان تر میکند؟ گرچه این نوع طرح پرسش به نظر محمد خندان غلط بود یا باید جور دیگر مطرح میشد و سعی بر جور دیگر هم رفت، اما پس از دو ساعت گفتگو دریافتم که بیشتر وقت و انرژی صرف این پرسش شده است. محمد خندان در توضیح و تببین نظراتش از حوزه های مختلف و از کسانی که  در فلسفه آوازه ای دارند، نام میبرد. از پروتاگوراس مشهور ترین سوفسطایی  تا راجر بیکن فيلسوف مسيحي اواخر قرون وسطي (لطفاً با فرانسيس بيكن اشتباه نشود!)  و البته از دکارت ، کانت ، هایدگر ، پوپر ، نیچه و…دیگران. به گمان محمد خندان آینده کتابداری و اطلاع رسانی در ایران با رشد و گسترش مسا ئل فلسفی و نظری این حوزه همراه خواهد بود، اگرچه در مورد تأثير مستقيم آن در كارهاي روزمره كتابداري، بايد با احتياط سخن گفت.

  آنچه مشهود و روشن بود، علاقه ی محمد خندان به فلسفه ورزی بود  که تلویحا و با اندکی مزاح! اشاره کردم کتابداری را رها و به حوزه فلسفه مهاجرت کند.

 به هر حال محمد خندان دوره کارشناسی خودر ا در دانشگاه فردوسی مشهد گذرانده، دوره کارشناسی ارشد را در دانشگاه تهران و هم اینک نیز دانشجوی دکتری در همین دانشگاه است. او همچنین مدیر کل پژوهش و نوآوری نهادکتابخانه های عمومی کشور است.

اميدوارم که این گفتگوی نسبتا طولانی  خوانده شود و علاقه مندان دست به قلم برده و بر شفافیت این حوزه بیفزایند.

 

–  قبل از اينكه وارد محورهاي اصلي بحث شويم، شما فكر مي‌كنيد در پايان، اين گفتگو چه نتيجه‌اي خواهد داشت؟ يا بهتر بگويم آيا مي‌توانيد از همین حالا يك نمره‌اي ميان صفر تا بيست به اين گفتگو بدهيد؟

–     اميدوارم نمرة بالايي بگيريم.

–  به هر حال اين نمره را بايد مخاطبان عطف  بدهند و من هم اميدوارم نمره خوبي داشته باشد. خب از علاقه‌مندي‌هاي شما، آنگونه که روشن است مباحث نظری است. لطفاً توضيح دهيد كه مباحث نظري از نگاه شما- فارغ از حوزه كتابداري- چه اهميتي دارند؟ چه ارزش و اعتباري دارند؟ و چه كاركردي براي آنها متصور است؟ پس از آن هم اگر علاقه داشتيد آن را در حوزة كتابداري توضيح دهيد.

–  اولين نكته كه میخواهم بگويم اينست كه من معمولاً سعي مي‌كنم از عبارت «مباني نظري» يا «مباحث نظري» اجتناب كنم. در زبان انگليسي وقتي مي‌گويند speculation، (به معناي نظرورزي)، مخصوصاً بعد از رواج پوزيتيوسم، يك معني تحقيرآميز دارد و اگر كسي موضوع كارش «نظرورزانه» باشد، مي‌گويند كارش ذهني است و پايي در تجربه ندارد. در فلسفه علم پوزيتيويسيتي، وقتي صحبت از ذهن مي‌شود گويا دارد از يك هيولا صحبت مي‌شود. براي همين من بيشتر مايلم كه از عبارت «مباني فلسفي» استفاده كنم تا «مباني نظري». اصل در اين رويكرد،رجوع به ذات فلسفه است. فلسفه، همانگونه كه از اسم آن پيداست، يك نوع آمادگي دروني انسان است. واژه هاي يوناني philia  (به معني دوستي) و sophia (به معني دانش) همين را نشان مي‌دهند. اين آمادگي دروني همان «دوستي دانش» است. فلسفه يعني اينكه انسان با يك تعلق خاطر به دانش رو كند. اين روي‌كردن كه برخاسته از طلب دروني و داشتنِ ذهني مسأله‌مند است، براي من ارزش دارد. اگر علم به معناي اخص كلمه مد نظر باشد و در نهادهاي اجتماعي همه فرايندهاي مكانيكي هم تعبيه شود، اما تعلق خاطر به دانش وجود نداشته باشد، علم پا نخواهد گرفت. علم با فلسفه ايجاد مي‌شود. فلسفه به ما ياد مي‌دهد كه با پرسش و جستجو به سراغ علم برويم و اين روحيه علم را بارور مي‌كند. اگر ما مي‌خواهيم علم در جامعه ما فراگير شود بايد حال دوستي دانش در افراد بيدار شود. ما زماني مي‌توانيم از توسعه و علمي شدن حرف بزنيم كه بگوييم اين علم با جان مردمان چه نسبتي دارد. مي‌دانيد كه سرچشمه فلسفه يونان است. يوناني‌ها با فلسفه حال جستجوگري پيدا كردند. تا قبل از سقراط و افلاطون، مردم يونان براي همه چيز پاسخي حاضر و آماده در آستين داشتند، براي اينكه در فضاي اسطوره زندگي مي‌كردند و جواب سؤال‌هايشان را از انبان  اسطوره‌ها مي‌گرفتند. ولي فلسفه يعني اينكه من حق دارم در چنين جواب‌هاي از پيش آماده‌اي شك كنم. هم سقراط كارش را با شك آغاز كرد و هم دكارت: دو تا بنيان‌گذار! میدانید که  مبناي علم جديد در يونان است و رنسانس با رجوع به يونان شكل گرفت. در غرب همه چيز با فلسفه‌ي يوناني آغاز مي‌شود. حتي فلاسفه قرون وسطي، كساني مانند سن توماس، ويليام اوكام، راجر بيكن و آلبرت كبير- مخصوصاً دو نفر آخر- يك پايشان در مسيحيت بود و يك پايشان در فلسفه. به طور کلی فلسفه يعني ايجاد و تربيت روح جستجوگري.

–  در همين جا چند مسأله براي من پيش آمد. فلسفه را «دوستداري دانش» ترجمه كرديد و درست است.البته فلسفه «دوستي دانش» است و اين دوستي و عشق به هر حال كمي قضيه را عاطفي مي‌كند. يعني مي‌خواهم بگويم در پس اين دوستي يك كندوكاو كاملاً عقلاني و ساختارمند و دقيق وجود دارد. مسأله ديگر اينكه در بخش آخر حرف‌هايتان گفتيد سقراط يكي از بنيان‌گذاران «شك» بود! در حالي كه به نظر مي‌رسد سقراط پدر «پرسش‌هاي جديد» بود و همين نقطه اوج و قوت او بود و اين نشان مي‌دهد ايجاد پرسش درست عمده‌ترين كار فيلسوف است و در انداختن پرسش درست بار عاطفي ندارد. آيا اين تفكيك را مي‌كنيد كه اگر ترجمه فلسفه دوستي دانش است، اما عمل فلسفه‌ورزي كاملاً عقلاني و ساختارمند است؟

–  من براي كلمات ارزش قائلم. اگر درون كلمات را بكاويم حق و حقيقت را آشكار مي‌كنند (ريشه‌شناسي يا اتيمولوژي يعني رفتن به حقيقت كلمات). من گفتم فلسفه قبل از هر چيز يك حال است (فيليا سوفيا)، اما اين حال الزاماً عاطفي نيست. بيشتر يك جور طلب است. فيلسوف در حال فلسفه‌ورزيش از عقل نمي‌گر‌يزد. اجازه دهيد به مسأله‌اي تاريخي اشاره كنم. اگر به عقب برگرديم و تجربه‌ي تاريخي خودمان را نگاه كنيم، مي‌بينيم كه در قرون سوم و چهارم در زمان تمدن اسلامي، ما با پديدة انتقال علوم از جهان‌هاي بيگانه (هندي، سرياني، يوناني و …) به جهان اسلام روبرو هستيم، چيزي مانند همين وضعيتي كه الآن داريم. يعني ايراني قرن 21 ميلادي، مانند ايراني قرون سوم هجري، با مسأله مهمي به نام انتقال دانش از يك جهان بيگانه (جهان مدرن) به جهاني ديگر (جهاني كه سنت در آن غلبه دارد) روبه‌روست. مسأله آن قرون هم انتقال علم بود. در قرون 2 يا 3 هجري هم همين وضعيت انتقال دانش مطرح بود.

–     كه اين انتقال با رشد و اوج نهضت ترجمه در آن زمان شكل گرفت.

–  هم ترجمه و هم تأسيس. فرق ما با گذشتگان اين است كه آنها مقلد و مصرف‌كننده نماندند، اما ما همچنان در علم و تكنيك مقلد و مصرف‌كننده‌ايم. اگر به تاريخ نگاه كنيم، مي‌بينيم كه در پي نهضت ترجمه، فلسفه اسلامي تأسيس مي‌شود كه در اساس با فلسفه يونان تفاوت دارد. همچنين در علم و نجوم و طب مسلمان‌ها «مجتهد» شدند، در حالي كه در حال حاضر ما مجتهد نيستيم، مصرف‌كننده هستيم. ما در حال حاضر مطلقاً توليدكننده علم نيستيم. در آن زمان مسلمان‌ها از تقليد خارج شدند و شأن مؤسس پيدا كردند. آيا آن زمان با مصوباتي نظير مصوبات وزارت علوم اين مسأله رخ داد؟ آيا با تبديل دانشمندان به افرادي مقاله‌نويس اين كار صورت گرفت؟ آنچه مسلمانان را به پيشرو توليد علم تبديل كرد، در حقيقت «طلب» و «دوستي دانش» در آنها بود. از زماني كه عباس ميرزا در مواجهه با فرانسوي‌ها به آنها گفت كه «اي فرنگي‌ من تو را رها نمي‌كنم، مگر اينكه بگويي اين علم و دانش را از كجا آورده‌اي؟» حدود 200 سال مي‌گذرد. 200 سال است ما در تب و تاب علم و دانش جديد هستيم، اما ناكام مانده‌ايم. هنوز دانشگاه به معناي دقيق و مدرن كلمه در جامعه ما وجود ندارد. ما در همه بخش‌هاي علم مقلد هستيم. اين مسأله مهمي است. جوابي كه متفكران جديد ما به علل اين ناكامي مي‌دهند، اينست كه مي‌گويند ما با يك «طلب» و خواسته حقيقي به سراغ علم نرفتيم. به قولي ما مدرنيته را با صداي تو‌‌پ‌ روس و عثماني حس كرديم و از علم جديد فقط تكنيك را ديديم. مي‌دانيد كه دكارت نامه معروفي دارد به يكي از دوستانش به نام پيكو. در آنجا مي‌نويسد كه «علم همچون درختي است كه ريشه‌اش متافيزيك یا فلسفه است، تنه‌اش فيزيك است و ميو‌ه‌اش مكانيك و تكنيك است». ما در دوره جديد تاريخ خودمان، فقط دست دراز كرديم براي چيدن ميوه‌ها و از ريشه‌ها غافل شديم. براي اينكه ذهن ما اصلاً درگير «پرسش» نبود.

–     در حقيقت «طلب دانش» و «عطش معرفت» دروني ما نشده است؟

–  دقيقاً همينطور است. ما كار علم و دانش را جدي نگرفتيم و اين مسأله بزرگي است. ما مي‌توانيم بيانيه‌هاي مختلف بنويسيم و گله كنيم كه دولت بودجه نمي‌دهد، دانشگاهها خوب كار نمي‌كنند، دسترسي به مقالات سخت است و … البته اين نوع تحليل اشكالي ندارد و در جاي خود هم صحيح است، اما عمیق نيست. اما اگر با رويكردي تاريخي بخواهيم توضيح دهيم كه چرا علم جديد در كشور ما پا نگرفته است، مي‌توانيم بگوييم كه ما در شرايطي هستيم كه هيچ «طلبي» در روح قومي ما شكل نگرفته است. در گذشته و در جريان تأسيس تمدن اسلامي، مسلمان‌ها اراده كرده بودند به فهم «ديگري». آنها كنجكاوي و طلب بي‌غرض داشتند. اين اراده كه شكل بگيرد، از تبعاتش هم توسعه علم و تكنيك است. اما اگر از همان اول غرض‌ورزانه فقط به توسعه‌ي تكنيك فكر كنيد، در تحكيم مبناي علم موفق نخواهيد شد؛ چون با «اراده به قدرت» به علم روي كرديد، نه با «اراده به فهم». نگاه كنيد كه در قرون 18 و 19 دانشمنداني هستند در غرب كه به معناي واقعي كلمه خودشان را وقف علم كردند: ازدواج نمي‌كردند، از شهر محل ولادتشان بيرون نمي‌رفتند و البته سرمايه‌داران نيز از آنها حمايت مالي مي‌كردند. براي اينكه فقط به تعلق خاطرشان، يعني علم، اهتمام داشتند.

–  خب دربارة سقراط و شك توضيحي نداديد. به گمان من كار سقراط ايجاد پرسش بود؛ آن هم پرسش دقيق! يعني تلاش مي‌كرد تا مردم يونان به مفهوم و برداشت جديدي از مفاهيمي اخلاقي مانند، شجاعت، تواضع، ادب و … برسند. ظاهراً سوفسطائياني كه روبه‌روي سقراط بودند بيشتر مي‌توانند به در انداختن شك و ترديد نزديك باشند و شايد با همان روش سفسطه‌آميز كه در بحث‌ها و مدل‌ها اتخاذ مي‌كردند، به ايجاد شك هم ناخودآگاه كمك مي‌كردند.

–  متأسفانه ما تصورات كليشه‌اي از سوفسطائيان داريم. مثلاً تصور مي‌كنيم كه آنها شكاك و نسبي‌گرا بوده‌اند و جمله‌اي از پروتاگوراس را پيوسته بر زبان جاري مي‌كنيم  كه مي‌گويد انسان ملاك و ميزان همه چيز است … ببينيد! مسئله كلان‌تر از اين حرفهاست. زماني كه سقراط ظهور كرد، شهرهاي يوناني يك نظم مستقر داشتند. در اين نظم اجتماعي، اشراف (آريستوكرات‌ها) حاكم بودند. حيات آرماني اينها اين بود كه در مجامع سياسي شهر «نظر» بدهند و سخنوري كنند. اين طبقه اهل «كار» نبودند، و مباهات مي‌كردند كه آزادانه مي‌توانند تمام وقت خود را به شركت در گردهمايي‌هاي سياسي اختصاص دهند. به همين دليل، در يونان برده‌داري رواج فراوان داشت. خود افلاطون 16 برده داشت! در طبقه‌بندي علم ارسطو اصلاً جايي براي «كار» درنظر گرفته نشده است، اما فارابي كه در افق عالم اسلامي مي‌زيست (اسلامي كه پيامبرش بر دستان كارگر بوسه مي‌زد)، «كار» را لحاظ مي‌كند. ما مي‌گوييم فارابي ارسطوئي است، ولي چون كار در اسلام مهم بوده است افق فلسفه‌ي فارابي تغيير كرده است. بگذريم! انسان كامل در يونان باستان، پهلوان عرصه نبرد و مرد ميدان سخنوري بود. لازمه‌ي اين نظم مستقر آريستوكراتيك، رواج خطابه بود. خطابه در پيوند با نظم اقتصادي- سياسي يونان بود. سوفسطائيان معلم خطابه و حافظ نظم موجود بودند. آنها پول مي‌گرفتند و به جوانان ياد مي‌دادند چگونه سخنوري كنند؛ البته دانشمند هم بودند. در اين شرايط است كه سقراط مي‌آيد و درباره مفاهيم مختلف (مانند عدالت، شجاعت و …) بحث مي‌كند و نظم مستقر را زير سؤال مي‌برد. سقراط خودش را به چند چيز تشبيه كرده بود: يكي «قابله انديشه» و ديگري «خرمگس شهر آتن». اتهام سقراط در دادگاه چه بود؟ اينكه جوان‌ها را گمراه و به دين موجود بي‌اعتقاد مي‌كند.

–     در حقيقت او را به «تشويش اذهان» متهم كردند.

–  بله همينطور است. شما اگر مكالمات اوليه افلاطون را كه سقراط در آن حضور جدي دارد ببينيد، متوجه مي‌شويد كه حتي يك نوع رذالت هم در سقراط وجود دارد؛ يعني به هر صورتي مي‌خواهد تشكيك كند و مسأله را بپيچاند. چرا؟ براي اينكه دقيقاً مي‌خواهد بگويد كه آنچه نظم مستقر در ذهن شما فرو كرده است و آنها را بديهي فرض مي‌كنيد، بديهي نيستند. فلسفه همين كار را مي‌كند. اگر برويم سراغ فلسفه پست‌مدرن و پست‌پوزيتويستي، خيلي از تلقيات بديهي پنداشته ما را با چالش روبه‌رو مي‌كند. اصلاً عظمت فلسفه در این است که ذهن را از تحجر و جمود دور مي‌كند و مي‌برد به سمت حقيقت. اين كل عظمت فلسفه و ضرورت آن است.

. اگر ما مي‌خواهيم علم در جامعه ما فراگير شود بايد حال دوستي دانش در افراد بيدار شود

–  ببينيد اينكه سقراط شك مي‌كند را من اينجوري مي‌فهمم – شما هم نظر موافق و مخالف خودتان را بگوييد-: در يكي از ديالوگ‌هاي سقراط با یک سردار یونانی،  سقراط آن سردار يوناني را به جايي مي‌رساند كه در تبيين معني شجاعت، این عمل در ميدان جنگ فقط محدود به پيشروي نباشد و هر كه جلوتر باشد را شجاع‌تر نخوانند، بلكه به عنوان ابزار و استراتژي جنگ، عقب‌نشيني را نيز بخشي از شجاعت ذكر مي‌كند. در حقيقت سقراط اگر يك نظمي را در ذهن مخاطبش مي‌شكست با يك استدلال قوي‌تر يك نظم برتر و جديدتر هم جانشين آن مي‌كرد. آنطور نبود كه صرفاً شك كند، بشكند ذهنيات طرف مقابل را و او را رها سازد. موافقيد هستيد با اين برداشت؟

–     بله، اصولاً نفي و اثبات هميشه با هم هستند.

–  موضوع اين است كه وقتي مي‌گوييم «شك»، ما شكاكان قهاري داشتيم كه حداقل سقراط را به اين صفت نمي‌خواستند. اگر در زماني دكارت مي‌آيد و مي‌گويد «من فكر مي‌كنم پس هستم» يعني بودن خودش و موجوديت خودش را به انديشيدن گره مي‌زند، براي اينست كه پيش از او فردي به نام مونتني  پدر «شك» بود و آنقدر آن دوره شک آلود  عميق و تأثيرگذار بود كه موجب شد كسي چون دكارت پس از او بيايد و در پي اثبات وجود انسان باشد!

–  مي‌دانيد كه شك دكارتي، شك دستوري است؛ شك روشي است؛ شكي است كه به‌واسطه آن مي‌توانيم خرافه‌هاي بديهي‌نما را كنار بگذاريم. شك سقراط هم چيزي قريب به اين مضمون بود. من وقتي مي‌گويم فلسفه يك جور تشكيك است، منظورم اين است كه فلسفه تشكيك در وضع موجود و بديهي‌نماهاست؛ پرسشگريست؛ پرسشگري در معني Questioning انگليسي: پرسش همراه با نقد. در فارسي هم مي‌گويند «فلاني، فلاني را زير سؤال برد». زير سؤال بردن يعني متزلزل كردن موقعيت تثبيت شده. فلسفه در مقاطع مختلف صلبيت و جمود را به چالش كشيده است، از طريق پرسشگري. آنچه درباره‌ي مفهوم شجاعت و گفتگوي سقراط ذكر كرديد، در واقع تأييد سخن من است: اينكه سقراط مي‌آيد و مفهوم شجاعت را تغيير مي‌دهد. شما مي‌دانيد كه اخلاق پهلواني و جنگاوري كه در يونان باستان بود و در اشعار حماسي آنها متجلي است، اخلاق خاصي بود. پهلوان به كسي مي‌گفتند كه در ميدان نبرد تصميم مي‌گرفت و روي تصميم خود مي‌ايستاد و اگر آن تصميم به كشتن همه لشگر هم منجر مي‌شد، باز هم پهلوان ما از تصميم خود صرفنظر نمي‌كرد. پهلوان يوناني اينگونه انساني بوده است.

–     به عبارتي، پهلوان يوناني، «انسان مصمم» است؟

–  بله انسان قاطع. سقراط مي‌آيد و شجاعت را جور ديگر تفسير مي‌كند؛ يعني در بناي تثبيت‌شده‌ي كهن، تزلزل مي‌افكند.

–  از كلمه «نظري» به اينجا رسيديم! اما حالا مي‌خواهم پرسش و محور ديگري را مطرح كنم. تا اينجا هم تقريباً بر روي «پرسش و پرسشگري» به عنوان يك كار فلسفي تأكيد كرديم. سؤال من اينست كه آن مباني فلسفي در گذشته به چه پرسش‌هايي پاسخ مي‌داده است و در دنياي معاصر پاسخ چه پرسش‌هايي را جستجو مي‌كند؟ آيا جنس پرسش‌ها تغيير كرده است؟ يا اينكه فلسفه كماكان به دنبال «‌چرايي» است؟ آيا هنوز فلسفه به دنبال تعريف ماهيت پديده‌هاست؟ يا اينكه آنطور كه مي‌گويند فلسفه قيد ‌«چرايي» را زده است و به دنبال «چگونگي» است؟ به هر حال مي‌خواهم بدانم كه از نظر شما فلسفه در گذشته به چه سؤالاتي پاسخ مي‌داده و درحال حاضر به چه پرسش‌هايي پاسخ مي‌دهد.

_ بين فلسفه با كليت يك تمدن رابطه است. پرسش‌هايي كه در فلسفه مي‌شود به يك نظام تمدني ربط دارد. در يونان باستان «كيهان ‌مداري» وجود داشته است. مثلاً مي‌بينيم كه در نيايش‌هاي يوناني، «كيهان» جايگاه بالايي دارد. از منظر يونانيان، «كيهان» ويژگي‌ اصلي‌اش «نظم» (هارموني) است. پرسش اصلي فلسفه در يونان، پرسش از همين كيهان و عناصر آن است. بحث‌هاي قوه و فعل و علت غايي که ارسطو مطرح مي‌كند، با «كيهان‌مداري» رابطه دارد. حتي فلسفه سياسي افلاطون حول اين محور شكل گرفته كه نظم حاكم در «كيهان» در شهر (پوليس) نيز پياده شود؛ يعني اگر در سطح بالاي وجود، عالم مثل يا معقول است و در سطح متوسط، عالم رياضيات و در سطح پايين، عالم ماده، شهر نيز بايد  همينطور باشد: عده‌اي در بالا (شاه – فيلسوف)، عده‌اي ديگر در وسط (نظاميان) و عده‌اي هم در پايين (كشاورزان و مردمان عادي). در يونان مسائل فلسفي حول مسأله «كيهان‌مداري» دور مي‌زد. اما در قرون وسطي «خدامحوري» مطرح بود. در دوره بعد از رنسانس هم انسان به تلقي جديدي از شأن خودش مي‌رسد كه همان «بشرمداري» است. در فلسفه مسيحي قرون وسطي، شناخت متكي به ذهن انسان نيست، بلكه از منبع بالاتري به نام «عقل دهم» يا «عقل فعال» حاصل مي‌شود و ذهن پس از تمرين و ممارست بسيار، مي‌تواند با عقل دهم ارتباط بگيرد و از آن علم دريافت كند. اما در دوره جديد گفته مي‌شود كه منبع همه چيز ذهن انسان است و حتي دكارت وجود خدا را با اين استدلال اثبات مي‌كند كه چون من در ذهن خودم مي‌توانم به كمال مطلق فكر كنم، پس لاجرم آن كمال مطلق وجود خارجي دارد. طبيعي است كه وقتي اين تلقي از انسان (انسان به‌عنوان جوهر انديشنده) مطرح  مي‌شود، پرسش بعدي اين مي‌شود كه حدود شناخت و كاربرد عقل كه وجه تمايز انسان از ساير موجودات است، كجاست. اگر در فلسفه يونان به علت «كيهان‌مداري»، اُنتولوژي مهم بوده است و در قرون وسطي به علت «خدامداري»، فلسفه به علم كلام (تئولوژي) نزديك مي‌شود، در دوره جديد به دليل تبديل شدن انسان به سوژه، يعني فاعل شناسا، مسئله‌ي معرفت‌شناسي و تعيين حدود شناخت در فلسفه اصالت مي‌يابد. سوبژكتيويته، يعني تقليل انسان به ذهن، روح مدرنيته است و من در نوشته‌هايم بسيار به آن اشاره كرده‌ام.  البته بعدها اگزيستانسياليست‌ها همين تلقي از انسان را نقد كردند و گفتند دكارت چه بي‌معني حرف زده است كه گفته: «مي‌انديشم پس هستم.» حالا از اين بگذريم! اما در فلسفه دكارتي، كانتي و همه فلسفه‌هاي خردگرا در دوره جديد كه بر شناخت تأكيد دارند، انسان در قوه تعقل خلاصه شده است و بايد با اتكا به ذهن خود، به همه چيز تعيّن بدهد. در اين دوره پرسش اينست كه حدود شناخت انسان كجاست؟ در دوره انسان‌مداري مدرن اين پرسش نقش اصلي را بازي مي‌كند. كل فلسفه كانت و نئوكانتي در همين مسأله خلاصه مي‌شود و اصلاً هايدگر نقد خود از مدرنيته را از همينجا شروع مي‌كند و معتقد است كه انسان با قوه شناختش شناخته نمي‌شود، بلكه جهانمندي خصلت اساسي انسان است: من جهان‌مندم (دازاين). حتي فلسفه‌هاي پست مدرن نيز در همين افق ميزان توانايي شناخت انسان خلاصه مي‌شوند. اين يك مسأله‌اي است كه فلسفه را به فلسفه علم نزديك مي‌كند. فلسفه‌هاي تحليل زباني نيز كمك به تعيين ميزان توانايي شناخت انسان است.

ما در حال حاضر مطلقاً توليدكننده علم نيستيم. در آن زمان مسلمان‌ها از تقليد خارج شدند و شأن مؤسس پيدا كردند. آيا آن زمان با مصوباتي نظير مصوبات وزارت علوم اين مسأله رخ داد؟ آيا با تبديل دانشمندان به افرادي مقاله‌نويس اين كار صورت گرفت

 – خب من مجدداً وجوه ديگر سؤال خودم را مطرح مي‌كنم. ببينيد، اينكه «انسان حيوان ناطق است» از نظر ارسطو در حقيقت تعريف انسان است. چيستي انسان در ناطق بودن او خلاصه مي‌شود و با آن تعريف و تبيين مي‌شود. اما آيا شما در حال حاضر كسي را در دنيا سراغ داريد كه برود به دنبال «چيستي» پديده‌ها؟ آيا سؤال از «چيستي» انتها دارد؟ مي‌خواهم بگويم به نظر من پرسش در آن زمان معطوف  به كنه و ذات و ماهيت پديده‌ها بود.  اما از زماني به بعد ظاهراً فلسفه به دنبال «چيستي» نمي‌رود و به جاي آن به دنبال پرسش از «چگونگي» رفته است و پديده‌ها را با توجه به چگونگي تولد و رشد و داد وستد آنها با مسائل ديگر بررسي مي‌كند. نظر شما در اين باره چيست؟

–     اجازه بدهيد بگويم كه اينگونه مرز كشيدن كمي انتزاعي است. ما مي‌گوييم انسان حيوان ناطق است …

–  لطفاً اين را بگوئيد كه اصلاً هيچ فيلسوفي به سراغ چنين پرسشي مي‌رود كه بخواهد انسان را تعريف كند؟

–  همانطور كه گفتم، بين علم و فلسفه و كليت يك تمدن رابطه است. يونانيان باستان قائل به طبايع اشياء و پديده‌ها بودند و معتقد بودند كه رفتار پديده‌ها ناشي از طبايع آنهاست. مثلاً سنگ ‌طبعي دارد، آتش‌ هم طبعي دارد خاص خود. در چنين جهان‌بيني‌اي علم هم مي‌خواهد ماهيت (طبيعت) پديده‌ها را كشف كند. عالم يوناني عالم طبع‌گرا بود. اما علم جديد با اعراض از اين طبع‌گرايي ايجاد شد. گاليله و ساير دانشمندان در علم جديد، كار خود را  با مخالفت با اين وضعيت آغاز كردند؛ يعني گفتند كه ما به دنبال طبايع نيستيم، بلكه مي‌خواهيم روابط بين پديده‌ها را بررسي كنيم؛ آنچه از پديده‌ها سر مي‌زند ناشي از نسبت‌هاي آنها با يكديگر است نه ناشي از طبع آنها. اين نسبت‌ها هم مي‌توانند متفاوت باشند. اگر سنگ در جايي به سمت پايين حركت مي‌كند به دليل نسبت جرم آن با جاذبه زمين است، نه ناشي از طبع آن كه ميل دارد به سوي «حيّز طبيعي»اش حركت كند. ممكن است در جايي ديگر، و در مناسباتي ديگر، مثلاً در خارج از جو، چنين مسأله‌اي رخ ندهد.

–     پس در حقيقت «چگونگي» سقوط سنگ را تبيين مي‌كنند!

–  نه! تبيين مي‌كردند كه «چرا» سنگ به طرف پايين و آتش به طرف بالا حركت مي‌كند: «زيرا» مكان يا حيّز طبيعي يكي زمين و ديگري آسمان است. اينكه مي‌گوييد در زماني پرسش از «چرايي» بوده و در زماني ديگر پرسش از «چگونگي»، اين پرسش‌ها در علم بوده، نه در فلسفه. فرق فيزيك مدرن با فيزيك سنتي همين است. يك جايي علت غايي مهم بوده و لذا پرسش از «چرايي» به ميان مي‌آمده است. اما در جايي ديگر، يعني در قرون جديد صحبت از «چرايي» نيست، زيرا علم جديد با نقد مفهوم علت غايي در تفكر ارسطو (كه بر سراسر قرون وسطي حكومت داشت) آغاز شده است. ارسطو فكر مي‌كرد كه همه چيز به سمت كمال (علت غايي وجود هر چيز) حركت مي‌كند و مثلاً اگر بذر درخت رشد مي‌كند، به دنبال رسيدن به كمال خود (تبديل شدن به درخت كامل و ثمردهي) است. وقتي اين غايت‌انگاري ارسطويي نقد و رد مي‌شود، آنوقت ديگر رشد درخت از براي رسيدن به كمال نيست، بلكه بذري در خاك مي‌افتد و از مواد معدني خاك تغذيه مي‌كند و بعد به واسطه نور خورشيد و آب و … رشد مي‌كند. در اين وضعيت ما از رابطه بين پديده‌ها حرف مي‌زنيم. هركس در پاراديم سنتي حرف مي‌زند- چه مسيحي و چه اسلامي- غايت برايش مهم مي‌شود، اما در علم جديد غايت مهم نيست. با اين حال حساب فلسفه جداست. فلسفه اگر در گذشته به دنبال كشف ماهيت بوده، در دوران جديد دنبال كشف حدود توانايي انسان است. «علم» انسان به چگونگي مي‌پردازد، اما «فلسفه» نه. فلسفه به شرط امكان پديده‌ها مي‌پردازد. دكارت مي‌پرسيد شرط امكان معرفت چيست؟ كانت هم دنباله‌ي همين پرسش دكارتي را گرفت. ماركس مي‌پرسيد شرط امكان عدالت چيست؟ فوكو مي‌پرسيد شرط امكان آزادي بشر در جامعه «سراسربين» چيست؟ ويتگنشتاين مي‌پرسيد شرط امكان معنا چيست؟ و هر كدام به اين پرسش‌ها پاسخي دادند. مثلاً به‌زعم ويتگنشتاين كودك ياد نمي‌گيرد كه «اين صندلي‌ست»، بلكه ياد مي‌گيرد كه «روي صندلي بنشيند». او معتقد است گزاره‌هاي زبان معنايشان را در پيوند با كنش‌هاي ما به دست مي‌آورند. مي‌خواهم بگويم اگر قرار باشد دقيق سخن بگوييم، بايد گفت كه «فلسفه عبارتست از تحقيق در شرط امكان چيزها».

–  حالا بد نيست وارد حوزة كتابداري و اطلاع‌رساني بشويم. اولاً بگوييد به نظر شما وضعيت فلسفه كتابداري چگونه است؟؛ هم در جهان و هم در ايران. به هر حال كتابداري يك علم جوان است و نمي‌تواند فلسفه كهني داشته باشد و به گمان من اگر هم از چيزي به عنوان «فلسفه كتابداري» ياد مي‌شود در حقيقت وام گرفته از ساير حوزه‌هاست. شما بگوييد كه مباني فلسفي كتابداري در كجاها ريشه دارد و از آن مهم‌تر چه گره‌اي از كار كتابداران باز مي‌كند؟ چون به هر حال اين حرفه بسيار عملياتي‌ست و آنجا كه به منصه ظهور مي‌رسد، جايگاهي‌ست كه انساني (كتابدار) با انساني دیگر(مراجعه‌كننده) رودررو قرار مي‌گيرند و دادوستد اطلاعات صورت مي‌گيرد. اين فلسفه چه گره‌اي از اين كار باز مي‌كند. آيا فكر مي‌كنيد خيلي مهم است؟ اصلاً كتابداري بدون فلسفه فكر مي‌كنيد آسيبي مي‌بيند؟

–  اول از همه بايد نكته‌اي را مورد اشاره قرار دهم و آن اينكه من هيچ ادعا ندارم كه فلسفه‌ي كتابداري خيلي مهم است و گره‌گشاي همه‌ي مشكلات است. از منظر فعاليت شخصي هم فكر نمي‌كنم همه بايد آنچه را من مي‌پسندم بخوانند و بياموزند. من براي آزادي افراد خيلي حرمت قائل هستم. انسان‌ها را نمي‌توان مجبور به كاري كرد و مثلاً با انواع و اقسام توجيه‌ها به آنها گفت كه آن چيزي را بخوانيد كه من مهم مي‌دانم. حال به پرسش شما برگرديم كه درباره نسبت فلسفه و كتابداري‌ست.

–  بله! در حقيقت اين را بگوييد كه آن ريشه‌ها كه حرفش را زديد و آن ميوه‌ها (نتايج و اثر) چه ربطي با هم دارند. اگر روزي به نظر شما اين ريشه‌ها قطع شوند قطعاً در ميوه‌ها تأثير مي‌گذارد، يا اينكه اين ريشه‌ها اصلاً ربطي به اين ميوه‌ها ندارند؟

–  اينكه كتابداري يك تكنيك است پيش‌فرضي‌ست كه من آن را قبول ندارم. ما مي‌گوييم «علم كتابداري و اطلاع‌رساني» (library and information science). معمولاً اين «علم» در ترجمه فارسي حذف مي‌شود. كتابداري و اطلاع‌رساني علم است. اينكه مي‌گويند «كتابداري علم است يا هنر يا حرفه؟» به نظر من بحث اصيلي نيست. كتابداري و اطلاع‌رساني يك «ديسيلين» مدرن است. چرا مي‌گويم ديسيپلين است؟ و از به كار بردن واژه حرفه خودداري مي‌كنم؟ زيرا در دانشگاه متخصص تربيت مي‌كند و به قول ايمره لاكاتوش براي خودش «برنامه تحقيقاتي» دارد. علم در واقع مجموعه معرفت نظام‌يافته‌اي است كه بخشي از واقعيت را مورد مطالعه قرار مي‌دهد. هر علمي بخشي از واقعيت را مطالعه مي‌كند و قانون‌مندي‌هاي حاكم بر آن بخش از واقعيت را مورد بررسي قرار مي‌دهد. كتابداري و اطلاع‌رساني نيز علمي‌ست كه مي‌خواهد بخش خاصي از واقعيت را مطالعه كند.

–  ». ما در دوره جديد تاريخ خودمان، فقط دست دراز كرديم براي چيدن ميوه‌ها و از ريشه‌ها غافل شديم. براي اينكه ذهن ما اصلاً درگير «پرسش» نبود.

–  خب پرسش اصلي اين علم كتابداري واطلاع‌رساني چيست؟ مطالعه‌اش حول چه محوري دور مي‌زند؟

–  هر علمي يك «ماده‌ي موضوعه» يا Subject matter دارد. همچنين هر علمي با «مسائل» خاصي در مورد ماده‌ي موضوعه‌اش سر و كار دارد و در حول آن مسائل پرسش طرح مي‌كند. اصل در علم نوع پرسش‌ها نيست، بلكه Subject matter است. ببينيد! من اين تقسیم بندي قديمي را خيلي دوست دارم: هر علمي 3 جزء دارد. اول موضوع، دوم مسائل، سوم مبادي. موضوع، آن چيزي‌ست كه به قول قديمي‌ها مي‌خواهيم اعراض ذاتي آن را مورد بحث قرار دهيم. مسائل جوانبي از موضوع هستند كه مي‌خواهيم بررسي‌شان كنيم و مبادي در هر علمي، سنگ بناهاي بدیهي آن علم را تشكيل مي‌دهند. كتابداري و اطلاع‌رساني ناگزير است تكليف خودش را با اين 3 مورد روشن كند و در هر كدام از اين بحث‌ها هم به فلسفه نياز دارد. هيچ علمي از مبادي خودش پرسش نمي‌كند. هيچ علمي در بررسي موضوعش خودكفا نيست. هيچ علمي در تعيين حدود مسائل خود مستقل نيست. علوم در اين سه مورد به فلسفه احتياج دارند. لفظ «علم» در اينجا به علوم مرتبه اول اشاره دارد؛ علومي كه در آنها، معرفت ما معرفت مرتبه اول است. چرا مرتبه اول؟ به‌عنوان مثال فيزيك را در نظر بگيريد. در علم فيزيك، چون مستقيماً با اشياء سروكار داريم به آن مي‌گوييم معرفت مرتبه اول. شيمي هم به همين صورت؛ جامعه‌شناسي هم به همين صورت. علم كارش اينست: كشف قوانين حاكم بر عرصه‌ي مشخصي از واقعيت (اعم از واقعيت طبيعي و اجتماعي) و تشكيل مجموعه‌ي منسجمي از معرفت مرتبه اول. اما آنچه فلسفه علم مي‌ناميم، معرفت مرتبه دوم است؛ معرفت و دانشي است كه كارش بررسي مستقيم واقعيت‌هاي جهان خارج نيست، بلكه تئوري‌ها و روش‌هاي مطرح در علوم مرتبه اول را مورد بحث قرار مي‌دهد. مثلاً مي‌پرسد: قلمرو فيزيك كجاست؟ روش‌شناسي‌اش چگونه‌است؟ كتابداري و اطلاع‌رساني نيز به عنوان يك «علم» مجموعه‌اي از معرفت مرتبه اول را دارد. مثلاً ما در مطالعات علم‌سنجي قوانين حاكم بر انتشارات علمي را كشف مي‌كنيم. بهرحال اين بخش از واقعيت، قانونمندي‌هايي دارد؛ در استناد، در هم استنادي و … خب! ما بايد اينها را به عنوان قانون (با درجه‌اي از احتمال) كشف كنيم. چيزهايي كه در كتابداري به عنوان يك علم رشد كرد، مانند قانون «بردفورد» يا قانون «لوتكا»؛ اينها همه قانونمندي‌هاي حاكم بر انتشارات علمي را مورد بحث قرار مي‌دهند.

ما نبايد فكر كنيم كه علم كتابداري صرفاً مي‌خواهد منابع اطلاعاتي را در دسترس مردم قرار بدهد، بلكه به عنوان يك ديسيپلين كه در حال تربيت متخصص و كارشناس است، «موضوع» خاص خودش را دارد و قانونمندي‌هاي بخشي از واقعيت را مي‌خواهد كشف كند. وقتي ديسيپليني چنين ادعايي دارد پس نياز به معرفت مرتبه دوم دارد؛ به يك علمِ علم!

–     مي‌خواهيد بگوييد فلسفه علم!

–  بله دقيقاً. يك ديسيپلين بايد خودش را در معرض نقادي معرفت مرتبه دوم بگذارد. يعني ما كه در حال كشف قانونمندي‌هاي فلان عرصه هستم، بايد بشود از ما پرسش كرد كه اعتبار روش‌شناسي‌هاي ما چقدر است. بايد بشود از ما پرسيد كه اصلاً ما چه مسأله‌اي را مي‌سنجيم و …

–  به هر حال بحث كمي پيچيده شد. من چند مورد را ذكر مي‌كنم و شما توضيح بدهيد. به هر حال تمام اين بحث‌هاي فلسفي يا معرفت‌هاي درجه اول و دوم و فلسفه علم و … چه تأثیری در كار كتابداري و اطلاع‌رساني دارند و چه كمكي به بخش های مختلف آن یعنی  گردآوري، حفاظت، سازماندهي، اشاعه و بازيابي اطلاعات مي‌كنند؟ به هر حال اين تعريفي است كه از كتابداري و اطلاع‌رساني مي‌كنند و مقبوليت جهاني دارد. و اگر در اين چند مورد اتفاقي نيفتد، گويي اصلا هيچ اتفاقي نيفتاده است. مي‌خواهم بدانم كه آن فلسفه علم كه شما از آن حرف مي‌زنيد آيا روش‌ها را در عرصه گردآوري، حفاظت، سازماندهي، اشاعه و بازيابي اطلاعات هم وارسي مي‌كند؟ البته قبل از اينها بهتر است بدانيم كه تعريف شما از كتابداري و اطلاع‌رساني چيست؟ به اين هم بپردازيد كه چرا  مباني فلسفي اين علم در ايران ضعيف است؟

–  باز هم از آخر شروع كنيم. بحث‌هاي فلسفي در كتابداري ايران يك جريان غالب نيست و اين وضعيت شايد هم طبيعي باشد. مي‌خواهم جرأت كنم و بگويم علم در كشور ما تابع بازار شده است. دانشجوي كتابداري حق دارد كه از خود بپرسد بعد از خواندن فلسفه، چه آينده‌اي منتظرش هست. به هر حال ديكتاتوري بازار هم وجود دارد. عامل عمده عدم توجه به فلسفه كتابداري در ايران شايد همين بازار كار باشد. ولي اين هم انكارنشدني‌ست كه وضع تأمل فلسفي در رشته ما در ساليان اخير بهبود پيدا كرده است. مقالات در حال افزايش است. البته كلي‌گويي و شارلاتان‌بازي نيز وجود دارد. ولي در سالهاي اخير اوضاع بهتر شده و بهبود هم پيدا مي‌كند. كتاب‌هاي زيادي در راه هستند.

–  اين «بهتر شدن» كه شما مي‌گوييد ريشه در يك نياز اساسي دارد يا صرفاً علاقه شخص يا اشخاصي‌ست به فلسفه در حوزه كتابداري و اطلاع‌رساني؟

–  آن تعريفي كه شما از كتابداري كرديد، من اسم آن را تعريف تيلوري مي‌گذارم. ببينيد! اگر از شما بخواهند پزشكي را تعريف كنيد چه مي‌گوييد؟ مي‌گوييد پزشكي يعني معاينه بيمار و درمان آن؟

 هركس در پاراديم سنتي حرف مي‌زند- چه مسيحي و چه اسلامي- غايت برايش مهم مي‌شود، اما در علم جديد غايت مهم نيست. با اين حال حساب فلسفه جداست. فلسفه اگر در گذشته به دنبال كشف ماهيت بوده، در دوران جديد دنبال كشف حدود توانايي انسان است. «علم» انسان به چگونگي مي‌پردازد، اما «فلسفه» نه. فلسفه به شرط امكان پديده‌ها مي‌پردازد

–     من مي‌گويم تشخيص درد و  تجويز درمان و دارو!

–  خب اگر اينگونه است شما داريد پزشكي را با بخشي از آن، نه با همه‌اش، تعريف مي‌كنيد؛ يعني فقط آن چيزي كه در  مطب و بيمارستان وجود دارد. پزشكي به نظر من يك مرتبه عمومي دارد، مثل كتابداري در كتابخانه‌ها و مراكز اطلاع‌رساني. اما همين پزشكي در مرتبه‌اي بالاتر در دانشگاه تدريس مي‌شود و تحقيق و پژوهش دارد. اين مرتبه‌اي است كه ديسپلين‌هاي دانشگاهي مدرن آن را دارند؛ مرزهاي عمل را مي‌برند جلو. و در مرتبه بالاتر، فلسفه هم دارند. آيا ما بايد همه هويت پزشك را به همان مرتبه مطب و بيمارستان تقليل بدهيم؟ يا پزشك كسي‌ست كه دانشمند نيز هست؟ كار عملي مي‌كند در پيوند با نيازهاي مردم و در عين حال براي بهبود كارهاي عمليش، به علم و تحقيق متكي است؟ در كتابداري هم همينطور است. علاوه بر پيوند با مردم در كتابخانه، يك بخش تحقيق و پژوهش دانشگاهي نيز در كتابداري وجود دارد. اين بخش تحقيق و پژوهش خواه ناخواه با مسائل فلسفي، به ويژه فلسفه علم تماس پيدا مي‌كند. البته بخش عملي هم با مسائل فلسفي بي‌ارتباط نيست و از سوي ديگر، تحقيق و پژوهش بايد در راستاي مرتبة عملي باشد.

اينكه كتابداري يك تكنيك است پيش‌فرضي‌ست كه من آن را قبول ندارم. ما مي‌گوييم «علم كتابداري و اطلاع‌رساني» (library and information science). معمولاً اين «علم» در ترجمه فارسي حذف مي‌شود. كتابداري و اطلاع‌رساني علم است. اينكه مي‌گويند «كتابداري علم است يا هنر يا حرفه؟» به نظر من بحث اصيلي نيست. كتابداري و اطلاع‌رساني يك «ديسيلين» مدرن است

–  خب من بحثي ندارم واقعاً. ولي اگر شما نتوانيد بين مباحث نظري و بخش خدمت‌رساني ارتباطي برقرار كنيد به نظر ما آنوقت شما با دو جزيره سروكار داريد كه…

–  خب اين دو خواهي نخواهي از هم اثر مي‌پذيرند. به نظر من در اين رابطه، از فلسفه همان كار را بايد بخواهيم كه انتظار مي‌رود انجام ‌دهد. اما نكته ديگر اينكه وقتي از اصطلاح Lis (علم كتابداري و اطلاع‌رساني) استفاده مي‌كنيم و مي‌گوييم قرار است فرايندهاي گردآوري، حفاظت، سازماندهي و … را بهبود دهيم، براي اين كار نياز به تحقيق داريم و براي تحقيق هم نيازمند روش‌شناسي و فلسفه علم هستيم. نقش تحقيق حمايت از كار عملي روزمره در كتابخانه‌هاست. مثلاً بررسي رفتار اطلاعاتي در يك كتابخانه خاص، كه در موردش هم در مقطع دكتري و هم در كارشناسي ارشد پايان‌نامه نوشته مي‌شود، ما را راهنمايي مي‌كند كه در تهيه منابع چه كاري انجام دهيم يا كاربران را چگونه آموزش دهيم. فلسفه به ما كمك مي‌كند كه در انجام اينگونه تحقيقات، مباني مستحكم‌تري داشته باشيم. البته يك سطح ديگر هم داريم و آن اينست كه سؤال كنيم همين «اطلاعات» كه شما آن را به مخاطب مي‌رسانيد چيست؟ اين مي‌شود فلسفة اطلاعات. يعني ما در مباحث فلسفي در يك جا بحث «فلسفه علم» داريم كه عمدتاً به معرفت‌شناسي و روش‌شناسي مي‌پردازد و در جاي ديگر مي‌پرسيم كه Subject matter شما چيست؟ مي‌گوييد «اطلاعات». بعد مي‌پرسيم خب «اطلاعات» چيست؟

–     يعني مي‌رويد سراغ «چيستي» اطلاعات؟

–     مي‌پرسيم: «ما هو»؟ يعني در اصطلاح منطقيون پرسش «ماي حقيقيه» را مطرح مي‌كنيم.

ما نبايد فكر كنيم كه علم كتابداري صرفاً مي‌خواهد منابع اطلاعاتي را در دسترس مردم قرار بدهد، بلكه به عنوان يك ديسيپلين كه در حال تربيت متخصص و كارشناس است، «موضوع» خاص خودش را دارد و قانونمندي‌هاي بخشي از واقعيت را مي‌خواهد كشف كند. وقتي ديسيپليني چنين ادعايي دارد پس نياز به معرفت مرتبه دوم دارد؛ به يك علمِ علم!

–     پس شما قائل به پرسش از «چيستي» پديده‌ها هستيد.

–  بله! اين بحث «ما هو» را در قرن 20 به آن «پديدارشناسي» مي‌گويند؛ يعني علم مطالعه ظهور ماهيت‌ها بر آگاهي ما، آنگونه كه هوسرل مي‌گويد. اين آن جنبه پديدارشناختي «فلسفه اطلاعات» است. فلسفه اطلاعات نيز مرتبه‌اي از همين Lis (علم كتابداري و اطلاع‌رساني) است، اما يك مرتبة انتزاعي‌تر. اگر ما ندانيم كه «اطلاعات» چيست، تحقيقي كه در سطح مياني انجام مي‌دهيم ناقص خواهد شد. گفتيم دریک هرم فرضی براي علم كتابداري و اطلاع‌رساني، مرتبه اول یعنی سطح پایین آن كارهاي روزمره در كتابخانه است، در مرتبه مياني تحقيق و پژوهش دانشگاهي است و در نهايت فلسفه اطلاعات. در اين صورت اگر ندانيم فلسفه اطلاعات چيست، گزاره‌هايي كه به عنوان گزاره‌‌هاي علمي بيان مي‌كنيم دقيق نمي‌شود. فلسفه كمك مي‌كند تا از اغتشاشات معنايي جلوگيري شود. الان يكسري مسائلي كه ما در حوزة كتابداري داريم و تحت عنوان بحران هويت و … به آن اشاره مي‌كنند، ناشي از كاربرد غيردقيق همين واژ‌گان است. ببينيد مثلاً مي‌گوييم «انفجار اطلاعات»، بعد آمار مي‌دهيم كه تا فلان تاريخ مقالات علمي فلان تعداد بوده و در سال‌هاي بعد دو برابر شده است و اسم اين را «انفجار اطلاعات» مي‌گذاريم؛ در حاليكه اينجا ما فقط درباره «مقالات ادواري‌ها» حرف مي‌زنيم نه «اطلاعات»! اين فاجعه است. يعني ما راجع به چيزي حرف مي‌زنيم كه نمي‌دانيم آن چيز چيست! حتي به محض اينكه مي‌گوييم كار ما «اطلاع‌رساني»ست، اول به ذهن شنونده «روابط عمومي» مي‌رسد. «يورلاند» و «كاپورو» درباره واژه «اطلاعات» اعتقاد دارند كه به شكل اقناعي وارد كتابداري شده است؛ يعني واژه‌اي آمده است، بدون اينكه كاركرد نظري آن را لحاظ كرده باشند. خب اگر معتقديم «اطلاعات» Text است، خب Text را به كار ببريم. اگر «اطلاعات» محمل است، همان Carrier را استفاده كنيم. ما اغلب نمي‌دانيم كه وقتي از «اطلاعات» حرف مي‌زنيم از چه حرف مي‌زنيم؟ اينجاست كه جهت‌گيري تحقيقات منحرف مي‌شود. مي‌خواهم عرض كنم ما در كتابداري عمدتاً با Document سروكار داريم و اين Document يك چرخه حيات دارد. اگر از من بپرسند Subject matter كتابداري چيست من مي‌گويم بررسي قانونمندي‌هاي حاكم بر جهان اطلاعات مضبوط. گردشگاه اصلي اطلاعات مضبوط هم كتابخانه‌هاست و قانونمندي خاص خودش را دارد. همه ما اين را در سطح ديسپلين دانشگاهي بررسي مي‌كنيم. منتهي جهت‌گيري آن بايد پشتيباني از آن سطح عملياتي- از آن «مطب پزشك»- باشد. كمااينكه جهت‌گيري تحقيقات پزشكي پشتيباني از فعاليت‌هاي آن مطب است. هرگونه انحرافي در اين سطح اتفاق بيفتد، فلسفه بايد آن را برملا كند. اگر من باشم، مي‌گويم در برداشتن پايان‌نامه و قبول مقالات، اولويت با آنهايي‌ست كه نشان مشخص از فعاليت‌هاي كتابخانه و پشتيباني از فعاليت‌هاي روزمره آن را دارند. اما چه چيز مي‌تواند به ما كمك كند كه مرزها را دقيق كنيم و بدانيم در يك تحقيق دقيقاً از چه سخن مي‌گوييم؟ فلسفه! از طريق توضيح مفاهيم. فلسفه به ما كمك مي‌كند تا هندسه معرفتي رشته خودمان را بشناسيم. مثلاً بگوييم مسائل اولويت‌دار رشته‌ ما چيست. خب اين با بحث فلسفي به دست مي‌آيد، نه با اين بلبشو كه از بحث فرهنگ مطالعه تا رتبه‌بندي دانشگاه‌ها در دانشكده كتابداري انجام مي‌شود. خب اين چه ربطي به آن تعريف آقايان عملگرا كه ضدفلسفه هستند دارد؟ آنها خودشان مي‌گويند كار ما گردآوري، سازماندهي، حفاظت، بازيابي و اشاعه اطلاعات است. مي‌توان پرسيد كه اين كارها چه ربطي به علم‌سنجي دارد؟ يا اين چه ربطي دارد به رتبه‌بندي دانشگاه‌ها؟ خب اين هدر رفتن انرژي ذهني دانشجويان خوب و بااستعداد اين رشته است.

علم در كشور ما تابع بازار شده است. دانشجوي كتابداري حق دارد كه از خود بپرسد بعد از خواندن فلسفه، چه آينده‌اي منتظرش هست. به هر حال ديكتاتوري بازار هم وجود دارد. عامل عمده عدم توجه به فلسفه كتابداري در ايران شايد همين بازار كار باشد. ولي اين هم انكارنشدني‌ست كه وضع تأمل فلسفي در رشته ما در ساليان اخير بهبود پيدا كرده است. مقالات در حال افزايش است. البته كلي‌گويي و شارلاتان‌بازي نيز وجود دارد

–  لطفاً يك پاسخ صريح به من بدهيد. اول اينكه به نظر شما كتابداري و اطلاع‌رساني به چه مقدار «فن‌مدار» است، آنهم در تمام بخش‌هاي اين رشته؟ دوم اينكه بهرحال شما يك تعريفي از اين رشته و حوزه داريد كه در همه جاي دنيا مقبوليت دارد.

–     من به تعريف همه‌ دنيا كاري ندارم؛ وحي منزل كه نيست.

–     بهرحال اين تعريف مورد پذيرش متخصصان اين رشته در خارج و داخل است.

–     گفتيم فلسفه در آن پذيرفته‌شده‌ها شك مي‌كند.

 الان يكسري مسائلي كه ما در حوزة كتابداري داريم و تحت عنوان بحران هويت و … به آن اشاره مي‌كنند، ناشي از كاربرد غيردقيق همين واژ‌گان است. ببينيد مثلاً مي‌گوييم «انفجار اطلاعات»، بعد آمار مي‌دهيم كه تا فلان تاريخ مقالات علمي فلان تعداد بوده و در سال‌هاي بعد دو برابر شده است و اسم اين را «انفجار اطلاعات» مي‌گذاريم؛ در حاليكه اينجا ما فقط درباره «مقالات ادواري‌ها» حرف مي‌زنيم نه «اطلاعات»! اين فاجعه است. يعني ما راجع به چيزي حرف مي‌زنيم كه نمي‌دانيم آن چيز چيست!

_ حال به آن هم می‌رسیم اجازه بدهید…

–  ببینید من اول و آخر حرف‌هایم با هم می‌خواند.

 اگر از من بپرسند Subject matter كتابداري چيست من مي‌گويم بررسي قانونمندي‌هاي حاكم بر جهان اطلاعات مضبوط

–  حالا اين را به من بگوييد! همه فعاليت‌های همان تعريف پذيرفته‌شده از كتابداري، در جايي به نام كتابخانه فرصت ظهور پيدا مي‌كند، يعني شما نمي‌توانيد خودتان را درگير يكسري مفاهيم فلسفي بكنيد، ولي مخاطب شما در كتابخانه معطل باقي بماند. كمااينكه همين فلسفه‌ورزي به زعم شما و تفلسف به زبان من كه شما آن را در رأس هرم قرار داديد و توضيح هم داديد، اگر به تسريع تشخيص بيماري و تجويز دارو از جانب پزشك منجر نشود، عمل بيهوده ی است به نظر من. شما نمي‌توانيد مدام فلسفه‌ورزي كنيد، اما كتابخانه‌ها ناكارآمد باشند. من مي‌توانم پرسش خودم را جور ديگري هم مطرح كنم و آن هم اينست كه اگر كتابخانه‌ها (به عنوان ميوه) خوب كار نكردند و مطلوب نبودند يعني فلسفه (ريشه) آن آب نخورده است و در آن بخش كار نشده است؟ جواب شما به اين سؤال طبق صحبت‌هاي قبلي شما «بله»، «خير» و يا حد وسط مي‌تواند باشد. چون به هر حال شما و علاقه‌مندان به حوزه فلسفي و از آن طرف عمل‌گرايان و فن‌مداران اين رشته، همه بايد باشند تا مخاطبان كتابخانه‌ها معطل نمانند و بيماري در مطب منتظر نماند. به گمانم  همه بايد جوري رفتار كنند كه در نهايت يك كتابدار بتواند در تشخيص نياز مخاطب و تجويز منبع درست به سرعت قابل قبولي دست پيدا كند. حالا با اين تفاصيل بفرمائيد فلسفه به چه ميزان ربط وثیق و تنگاتنگ با اين وضعيت دارد؟ يعني اگر فردا فلسفه‌ورزي را بگذاريم كنار، آيا كار كتابخانه‌ها با مشكل روبه‌رو مي‌شود؟ آيا كشف قوانين آنجوري كه شما گفتيد گرفتار سكته مي‌شود؟ آنوقت شما مي‌گوييد بحث‌هاي فلسفي در حوزه كتابداري در ايران در حال گسترش و تعميق است و البته اين را من هم اعتقاد دارم، پس آيا بايد منتظر باشيم كه وضع كتابخانه‌ها بهتر شود؟ بالاخره ما كه در خلاء فلسفه‌ورزي نمي‌كنيم، شما خودتان از فلسفه علم اسم برديد و اين فلسفه‌ورزي به نظر من بايد به يك خدمت و كاركردي منتج شود. جاي خدمت و كاركرد اين فلسفه‌ورزي كجاست؟ به گمانم كتابخانه‌ها! همان مطب دكتر.

–  خب متشكرم از توضيحات شما. اما چند نكته را عرض مي‌كنم. اولاً شما آن حلقه وسط را حذف كرديد، يعني بخش پژوهش را. ديگر اينكه جغرافياي كتابداري صرفاً كتابخانه نيست. من كتابخانه را انكار نمي‌كنم و اين كتابخانه بايد خدماتي ارائه بدهد. مديريت اين مكان مهم است و براي مديريت به مباني متقن براي پژوهش نياز داريم. ديگر اينكه درست است كه تفكر فلسفي معادل فن‌محوري و استفاده از تكنيك نيست، اما اتفاقاً به ما كمك مي‌كند كه چگونه از تكنيك استفاده انساني كنيم. البته ما در ايران فن سالار و تكنوكرات نداريم، در ايران هيچ چيز نداريم؛ نه تأويل‌گرا داريم، نه پوزيتويست داريم و نه تكنوكرات. ما فقط با يكسري آدم طرفيم كه به هيچ مكتب فكري‌اي تعلق ندارند…

–     ببينيد با همان نسبتي كه هستند صحبت كنيد، با همان توانايي كه وجود دارد.

–  ما بايد كاملاً از تكنيك استفاده كنيم. در كتابخانه‌هاي ما، در همين نهادي كه من در آن كار مي‌كنم، تلقي از كتابدار اينست: فردي كه برود و كتاب را از قفسه بيارود و به دست مخاطب برساند. من مي‌گويم اگر تكنيك را توسعه بدهيم و بگذاريم كتابدار به وظايف اصلي‌اش برسد، يعني سياست‌گذاري، مديريت، ارائه مشاوره به مخاطب، اين خيلي خوب است. من بين فلسفه و تكنيك تقابلي نمي‌بينم و آن را در صحبت نمي‌آورم. ديگر اينكه مسائل اصلي كه ما در همين كتابخانه‌هاي عمومي داريم، به‌عنوان مثال بحث مراجعه‌كننده‌ست؛ بحث مجموعه‌سازي‌ست. عده‌اي مي‌گويند مجموعه‌سازي از بالا به پايين باشد و عده‌اي ديگر معتقدند از پايين به بالا. در اينجا چالش اصلي چيست؟ چالش اصلي بحثي است در فلسفه سياسي و آن هم «حق شهروندي» است و اين يك مسئله فلسفي است كه بر كاركرد كتابخانه‌ها اثر مي‌گذارد. اصلاً اين چيزي كه شما مي‌گوييد «معطل نگذاشتن مخاطب»؛ اين مفهوم از قرن 18 در فلسفه سياسي – اجتماعي در اروپا بر روي آن بحث شده است. بررسي اينكه اساساً اين مفاهيم در شرايط تاريخي ما چگونه محقق مي‌شوند (تأمل در شرط امكان پديده‌ها كه قبلاً اشاره كردم)، كار فلسفه است. فلسفه كه فقط اين نيست كه بپرسيم «اطلاعات چيست؟». اگر مي‌خواهيم مراجعه‌كننده معطل نماند، يكي  از مباحث فلسفي همين حق دسترسي به اطلاعات است. اين توضيح كلي من درباره حرف‌هاي شماست.

–  ببينيد! لطفاً اين را مشخص كنيد! اگر بخش فلسفي پررونق شود؛ فربه شود، كاركرد كتابخانه‌ها بهبود پيدا مي‌كند؟

–  اساساً فلسفه خدمتكار هيچ چيز ديگري نيست. ولي به نحو غيرمستقيم در تعيين جهت‌گيري صحيح فعاليت‌هاي ما نقش اساسي دارد. شما اصلاً از فلسفه چه توقعي داريد؟ يك وجه عقلانيت اينست كه ما از هر چيزي به اندازه خودش توقع داشته باشيم. آيا از فلسفه توقع داريم كه مثلاً فنون فهرست‌نويسي الكترونيكي ما را بهبود دهد؟ نه!

–  ببينيد! ما از فلسفه در حوزه كتابداري و اطلاع‌رساني حرف مي‌زنيم. ما دربارة كنش‌هاي سياسي حرف نمي‌زنيم. بحث ما فلسفه سياسي نيست و به دنبال آن علم سياست، يا فلسفه علوم اجتماعي و نقش انسان و جامعه و … ما درباره كتابداري و اطلاع‌رساني صحبت مي‌كنيم. درست است كه انساني وجود دارد و اطلاعات را به مخاطبي ديگر مي‌رساند، ولي اين دليل نمي‌شود كه هر چه از فلسفه سياست و جامعه و … مي‌دانيم سعي در تبيين آن در همين حوزه كنيم. راستش من هنوز نفهميدم كه گسترش و تعميق فلسفه‌ورزي، كمك مي‌كند به كارآمدي بيشتر كتابخانه‌ها و كتابداري يا نه؟ شايد هم اصلاً از نگاه شما اينها به يكديگر ربطي ندارد. همه حرف‌هاي من را به عنوان پرسش درنظر بگيريد.

–     اجازه دارم بگويم كه اين پرسش شما نادرست طرح شده است؟

–     بله هيچ اشكالي ندارد.

–  پرسش شما نادرست طرح شده است. ما يكسري علوم كاربردي داريم كه فلسفه جزو آنها نيست. ما از علم كاربردي توقعي داريم كه از فلسفه نداريم. فلسفه به جهت‌گيري درست يك علم كاربردي كمك مي‌كند.

–     خب همين يك كاركرد هست يا خير؟

–     اجازه بدهيد! … چيزي كه شما گفتيد «ما به فلسفه سياسي نياز نداريم»، اتفاقاً نياز داريم.

–  منظور من اين بود كه در حال حاضر بحث ما انسان در صحنه سياست و اجتماع نيست. انسان در صحنه‌ايست كه كتابداري نام دارد و بايد خدمتي ارائه دهد.

–  اتفاقاً ما به اين بحث‌ها نياز داريم. پرسش شما اين بود: «نسبت فلسفه با سطح پراگماتيك فعاليت كتابداري چيست؟».

–     بله! در كتابداري.

–     يعني نسبت نظر با عمل چگونه است. درست است؟

–  بله، براي اينكه اگر شما صادقانه وارد جامعه‌شناسي و علوم سياسي شويد، اتفاقاً حرف‌هاي شما درست است. اما ما در حوزه كتابداري و اطلاع‌رساني حرف مي‌زنيم كه بخش‌هايي از آن علم است، فن است. حتي در همان جامعه‌شناسي يا علوم‌سياسي كه شما حرفش را مي‌زنيد، رشد مثلاً نظريه‌هاي كاركردگرايانه اصلاً به معناي «رشد جامعه» نيست. شما همان نسبت نظر و عمل را توضيح دهيد.

–  خب من هم همان را توضيح دادم! شما گفتيد كه به دانشگاه و فلسفه آن كاري نداريد، ولي من مي‌گويم اين هويت …

–  فلسفه به ما كمك مي‌كند تا هندسه معرفتي رشته خودمان را بشناسيم. مثلاً بگوييم مسائل اولويت‌دار رشته‌ ما چيست. خب اين با بحث فلسفي به دست مي‌آيد، نه با اين بلبشو كه از بحث فرهنگ مطالعه تا رتبه‌بندي دانشگاه‌ها در دانشكده كتابداري انجام مي‌شود. خب اين چه ربطي به آن تعريف آقايان عملگرا كه ضدفلسفه هستند دارد؟ آنها خودشان مي‌گويند كار ما گردآوري، سازماندهي، حفاظت، بازيابي و اشاعه اطلاعات است. مي‌توان پرسيد كه اين كارها چه ربطي به علم‌سنجي دارد؟ يا اين چه ربطي دارد به رتبه‌بندي دانشگاه‌ها؟ خب اين هدر رفتن انرژي ذهني دانشجويان خوب و بااستعداد اين رشته است.

–     اتفاقاً براي من هم مهم است، ولي من دنبال ربط آنها هستم.

–     من هم ربطش را توضيح دادم. نسبت ايضاح مفهومي (كه كار فلسفه است) و تحقيق را توضيح دادم.

–  خب اگر توضيح داديد به گمان من هنوز نامشخص است. پاسخ شما به اين يك پرسش كه اگر فلسفه، اين معرفت مرتبه دوم كه مي‌گوييد در رأس هرم قرار دارد، اگر قوي‌تر بشود آنوقت در آن سطح پايين هرم كه نياز به كارهاي عملياتي‌تر داريم تأثير مي‌گذارد؟

–  ببينيد، به همان معنا كه علوم كاربردي «كاربرد» دارند، فلسفه كاربرد ندارد. كاري كه يك مهندس شيمي انجام مي‌دهد، با آنچه فيلسوف انجام مي‌دهد متفاوت است. كاربرد فلسفه از سنخ كاربرد علوم پراگماتيكي نيست. البته اين تفاوت، به اين معنا نيست كه فلسفه بيهوده است. نخير! فلسفه بيهوده نيست. سود فلسفه از سنخ ديگري‌ست. آن سنخ چيست؟ اينست كه به ما بصيرت (insight) مي‌دهد كه جهت‌گيري ما چگونه باشد. راه را باز مي‌كند. ببينيد! به‌عنوان مثال، مسأله‌اي كه من مطرح كردم مسأله مهمي در فلسفه سياسي‌ست. تشكيل كتابخانه‌هاي عمومي مبتني بر حق دسترسي آزاد همه اقشار به كتابخانه و اطلاعات است و اين تحولي بود كه ابتدا در فلسفه سياسي رخ داد. نمي‌توان اينها را از هم تفكيك كرد.

–     خب اينجا بحث حقوق به صورت كلي‌ست.

–  بله! و اين اساساً مبتني بر ايده حقوق طبيعي جان‌لاك است. و ايده حقوق طبيعي هنوز نيز گرفتار بحث فلسفي‌ست. التفات داريد كه فلسفه عمل را تغذيه مي‌كند، اما رابطه آن با عمل خيلي مشهود و آشكار نيست. اساساً آن چيزي هم كه ما اكنون «تكنيك» مي‌ناميم، محصول فلسفه است؛ همين «فن» كه مي‌گوييم. شما اگر رساله «پرسش از تكنيك» هايدگر را بخوانيد، متوجه مي‌شويد كه اگر اين تلقي از انسان به وجود نمي‌آمد كه انسان در مقام سوژه در نظر گرفته شود، همين تكنولوژي جديد هم ايجاد نمي‌شد و اين تلقي ابتدا در فلسفه رخ داد. يك رشته نامرئي ميان فلسفه و عمل برقرار است. من خيلي سربسته گفتم. يكي از چالش‌هاي اساسي ما در ايران اينست كه حق افراد براي دسترسي آزاد به اطلاعات رعايت نمي‌شود. عده‌اي نگاه بهداشتي به حوزه فرهنگ دارند. همين اينترنت پاك كه مطرح شده است، نشان مي‌دهد كه چالش اصلي ما كجاست. چالش اصلي ما اينجاست كه در بحث‌هاي مربوط به حق دسترسي به اطلاعات و دانش هنوز تكليف‌مان روشن نيست. به يك اجماع نرسيده‌ايم.

–     خب اصلاً در اينجا من با شما بحثي ندارم و احتمالاً حق با شماست …

–  خب اين نمونه‌اي از آن حرف من است كه گفتم فايده فلسفه از سنخ علوم كاربردي نيست. فلسفه به ما راه را نشان مي‌دهد. به ما مي‌گويد فلان راهي كه مي‌رويم غلط است؛ كتاب پاك، اينترنت پاك و … به همان اهداف پاك كردن هم نمي‌رسيد. فلسفه مي‌آيد و افق را به ما نشان مي‌دهد. اجازه دهيد چند مثال بزنم.

–  ببينيد من دربارة «حق دسترسي آزاد به اطلاعات» نه تنها با شما بحث ندارم، بلكه به احتمال زیاد حق با شماست، يا مثلاً حقوق شهروندي. خب اينها ملموس و بديهي‌ست و اين “حق” مثلاً زيربناي تشكيل كتابخانه‌هاي عمومي شده است.

–     و يا حتي دانشگاهي.

–     بله، به طوركلي جايي به نام كتابخانه و هر جایی که  به توزيع اطلاعات مي‌پردازد.

–  خب اگر جايي اين حق به رسميت شناخته نشود، انگيزه‌اي براي نوآوري در ارائه خدمات هم ديده نمي‌شود. انگيزه‌اي براي ارتقاء فن و تكنيك هم باقي نمي‌ماند.

ما در ايران فن سالار و تكنوكرات نداريم، در ايران هيچ چيز نداريم؛ نه تأويل‌گرا داريم، نه پوزيتويست داريم و نه تكنوكرات. ما فقط با يكسري آدم طرفيم كه به هيچ مكتب فكري‌اي تعلق ندارند…

–  خب اين خيلي كلي است و شما مي‌توانيد بگوييد كل فلسفه همه تكيه به اين مفهوم «حق» داده‌اند و همه دنبال اين مسأله هستند.

–  بله، مي‌توانيم. در كتابداري كليدواژه اصلي «حق دسترسي» است و واكاوي ابعاد اين مسأله در حوزه فلسفه بايد صورت گيرد. براي مثال شما اگر كتابي سرشار از اطلاعات غلط در پزشكي يا داروشناسي در كتابخانه داشته باشيد، چگونگي رفتار شما با اين كتاب بستگي به اين دارد كه از چه بعد فلسفي به آن نگاه كنيد. مثلاَ شايد فلسفه ما را به آنجا برساند كه بگوييم آن كتاب را سانسور نكنيد، اما يك برچسب هشدار روي آن بزنيد. ببينيد اين يك كاركرد است. يك بهبود در فرايند اطلاع‌رساني‌ست كه تكليفش در فلسفه روشن مي‌شود.

–  من در اين بحثي با شما ندارم. اما آن وقت تمام تكيه شما مي‌آيد روي مفهومي به نام «حق» كه خيلي كلي است و البته خيلي مهم است. ولي صرفاً در حوزه كتابداري اين مسأله بررسي نمي‌شود.

–  خب اينهم يك بُعد حق است كه در كتابداري و اطلاع‌رساني مصداق مي‌يابد. اگر بخواهيم براساس آن هرم كه در سطح پايين، مطب پزشك و در سطح بالاتر تحقيق پزشكي و در نوك آن فلسفه پزشكي قرار دارد صحبت كنيم؛ – ببينيد آقاي حيدري‌نژاد!- در سطح فلسفي،  فلسفه مدني، فلسفه سياسي، اخلاق اطلاعات و حق دسترسي است كه حرف اصلي را مي‌زند. اما اگر فقط در حوزه پژوهشي حرف بزنيم، فلسفه علم مي‌آيد جلو. ما كه نمي‌خواهيم خيلي متعصبانه با فلسفه برخورد كنيم. در هر حوزه‌اي يك جور بحث فلسفي پيش مي‌آيد و به سهم خود كمك مي‌كند ما كاركردهاي كتابخانه را بهبود ببخشيم.

–  الان يك تفكيكي صورت گرفت ميان حرف‌هاي شما، گفتيد يك جايي فلسفه به معناي معرفت مرتبه اول پيش مي‌آيد و يك جايي فلسفه علم به عنوان معرفت مرتبه دوم. يك جايي هم گفتيد از چيستي اطلاعات سؤال مي‌كنيم، كه به گمان من اين پرسش پاسخ صريحي نخواهد داشت؛ يعني انتها نخواهد داشت و ابعاد بسيار زيادي را دربرمي‌گيرد و تعريف‌هاي تمام‌نشدني شايد داشته باشد. اما اگر بخواهيم چگونگي رفتار اطلاعات و چگونگي آمدوشد آن را بررسي كنيم، باز شايد ما را به جايي برساند. من مي‌گويم اگر اين فعل و انفعالات عنصري به نام «اطلاعات» بررسي شود، آن وقت به آن قسمت پايين هرم نيز خدمت مي‌رساند؟ و اينكه مي‌گوييد «حق»، اين «حق»- «حق دسترسي»- به نوعي مفروض گرفته مي‌شود. وقتي در اين سطح صحبت مي‌شود، يعني در تمام نظريات كتابداري و اطلاع‌رساني كه شما حتماً بهتر از من مي‌دانيد، به گمان من اين حق مفروض گرفته شده است و گرنه چه نياز و حاجتي به نظرياتي درخصوص فرايندهاي گردآوري و حفاظت و بازيابي و … وجود دارد؟ حتي جوامع اقتدارگرا نيز به سادگي اين «حق» را نفي نمي‌كنند.

–  نه! اين حرف درست نيست. هيچ جامعه‌اي كاملاً همگون نيست و امروزه ما با جوامع چند فرهنگي مواجهيم. در اين جوامع به رسميت شناختن حقوق فرهنگ‌هاي ديگر مهم است. در همين مهد دموكراسي- آمريكا- ما در دهه 50 جريان مك‌كارتيسم را داريم كه يكي از مسائل آن پاك‌سازي كتابخانه‌ها از كتاب‌هاي كمونيستي بود. اينكه آيا ما حق داريم صداي مخالف را خاموش بكنيم يا نه؟ اين كاملاً مسأله‌اي عملي است كه تكليفش در فلسفه مشخص مي‌شود. رواداري، عدالت، ديكتاتوري اكثريت كه بعد ديگر دموكراسي‌ست؛ اينها همه بحث‌هاي چالش‌برانگيز در حوزه فلسفه اطلاعات است. عقلانيت غربي يك عظمت و پويايي دارد و به بهانه «عمل»، جلوي كنجكاوي علمي و فلسفي افراد را نمي‌گيرد. اساساً اينكه ما همه چيز را به عمل‌گرايي گره مي‌زنيم، با آزادي آكادميك در تضاد است. آدمها حق دارند همه جا سرك بكشند و خود شما همين حالا اين «حق» را انكار كرديد! با گفتن اينكه: «پرسش اطلاعات چيست- اگر فايده عملي نداشته باشد- نبايد دنبال شود».

–     من فقط به دنبال ارتباط اين حوزه‌ها هستم، همين!

–     فرض كنيد يك كنجكاوي ذهني! مگر شما مي‌خواهيد حق آزادي انديشه را انكار كنيد؟ ببينيد ديكتاتوري …

–  خب پس بگوييد اينها جزيره‌هايي هستند جدا و تنها. شما مي‌توانيد بنشينيد فلسفه‌ ورزی كنيد و همكاران شما هم در همين حوزه به دنبال راههاي عملياتي‌تر و فن‌مدارانه باشند!

–  نه! اصلاً اينطور نيست. من تنها مي‌خواستم بگويم آن «حق» كماكان مسأله است. در همين زمان آقاي جرج بوش قانوني تصويب شد كه براساس آن پليس فدرال مي‌توانست پيشينه افراد را در كتابخانه‌ها بررسي كند. اين باعث شد كه كتابداران در آمريكا اعتراض كنند. عده‌اي ديگر در غرب گفتند اگر امنيت به خطر بيفتد ما مي‌توانيم بعضي از مرزها را زير پا بگذاريم. پس اصلا‌ً اينطور نبايد فكر كرد كه بحث «حق» پذيرفته و تمام شده است. واقعيت اينست كه ما در كارهاي روزمره كتابداري و اطلاع‌رساني با چالش‌هاي حقوقي و اخلاقي روبه‌رو هستيم و تفكر فلسفي به ما كمك مي‌كند تا در مواجهه با آنها جهت‌گيري صحيح داشته باشيم. مسأله ديگر اينكه مي‌گوييد پرسش از چيستي اطلاعات فايده عملي ندارد…

اگر تكنيك را توسعه بدهيم و بگذاريم كتابدار به وظايف اصلي‌اش برسد، يعني سياست‌گذاري، مديريت، ارائه مشاوره به مخاطب، اين خيلي خوب است. من بين فلسفه و تكنيك تقابلي نمي‌بينم و آن را در صحبت نمي‌آورم. ديگر اينكه مسائل اصلي كه ما در همين كتابخانه‌هاي عمومي داريم، به‌عنوان مثال بحث مراجعه‌كننده‌ست؛ بحث مجموعه‌سازي‌ست. عده‌اي مي‌گويند مجموعه‌سازي از بالا به پايين باشد و عده‌اي ديگر معتقدند از پايين به بالا. در اينجا چالش اصلي چيست؟ چالش اصلي بحثي است در فلسفه سياسي و آن هم «حق شهروندي» است و اين يك مسئله فلسفي است كه بر كاركرد كتابخانه‌ها اثر مي‌گذارد

–  حرف من اين نيست. من مي‌گويم اگر هم فايده دارد آيا به آن سطح اول هرم، آن جايي كه بايد خدمتي ارائه داد، سودي مي‌رساند يا نه؟ آيا باعث روان‌تر شدن آن بخش مي‌شود يا نه؟

–  شما خيلي اصرار داريد مسأله را اينگونه مطرح كنيد. من مي‌گويم اصلاً مسأله اينگونه نيست. يعني من به نوع طرح پرسش شما اشكال دارم.

–     ببينيد ما داريم در حوزه كتابداري و اطلاع‌رساني حرف مي‌زنيم.

–     ولي مي‌توانيم پرسش دقيق بپرسيم.

–  خب حالا من مجبورم پرسش خودم را به نوعي ديگر مطرح كنم و قضاوت و داوري را برعهده مخاطبان بگذارم. شما مي‌گوييد بحث‌هاي فلسفي و نظري در اين حوزه در حال رشد و گسترش هستند، و البته من فكر مي‌كنم مفيد هم هستند، ولي مسأله اينست كه آيا به نسبتي كه اين مباحث رشد و گسترش پيدا مي‌كنند، بايد منتظر آن بخش‌هاي عملي حوزه كتابداري و اطلاع‌رساني نيز شد يا نه؟

–  اصلاً من مي‌گويم بدون فلسفه نه تحقيقات كتابداري و اطلاع‌رساني جهت‌گيري درستي خواهند داشت و نه فعاليت‌هاي روزمره در كتابخانه‌ها به كاركردهاي واقعي خود مي‌رسند.

–  شما اصلاً از فلسفه چه توقعي داريد؟ يك وجه عقلانيت اينست كه ما از هر چيزي به اندازه خودش توقع داشته باشيم. آيا از فلسفه توقع داريم كه مثلاً فنون فهرست‌نويسي الكترونيكي ما را بهبود دهد؟ نه!

–  شما فكر مي‌كنيد در دنياي مدرن اول كتابخانه‌ها به عنوان يكي از مكان‌هاي توزيع اطلاعات شكل گرفتند و كار كردند و بعد فلسفه اطلاعات و كتابداري شكل گرفت يا اول فلسفه آن متولد شد و بعد خود كتابخانه‌ها؟

–  اول جنبش كارگري در انگلستان به وجود آمد بعد نهضت كتابخانه‌هاي عمومي؛ اول انقلاب فرانسه شد و شعار برابري، برادري و آزادي مطرح شد …

–  يكي از چالش‌هاي اساسي ما در ايران اينست كه حق افراد براي دسترسي آزاد به اطلاعات رعايت نمي‌شود. عده‌اي نگاه بهداشتي به حوزه فرهنگ دارند. همين اينترنت پاك كه مطرح شده است، نشان مي‌دهد كه چالش اصلي ما كجاست. چالش اصلي ما اينجاست كه در بحث‌هاي مربوط به حق دسترسي به اطلاعات و دانش هنوز تكليف‌مان روشن نيست. به يك اجماع نرسيده‌ايم.

–  آقاي خندان ما در حوزه كتابداري صحبت مي‌كنيم، نه جنبش‌هاي اجتماعي چند قرن اخير كشورهاي اروپايي.

–  اشكالي ندارد! من مي‌گويم اگر بحث حق دسترسي به اطلاعات در كتابخانه‌ها در غرب حل شد، به خاطر اين بود كه قبلش تكليف آن در فلسفه روشن شده بود.

–  شما صحبت را مي‌كشانيد مثلاً به آن مسأله در زمان جرج دبليو بوش. خب من علاقه ندارم و اصلاً بنا ندارم وارد اين بحث شوم و به گفتگوي ما هم زياد مرتبط نيست، ولي نگاه كنيد آنچه اتفاق افتاد استثناء بوده است و قائده بازي چيز ديگريست.

–  نه! اينطور نيست. نوام چامسكي و هربرت شيلر مي‌گويند قاعده بازي چيز ديگريست. شما «دگرگوني ساختاري حوزه عمومي» هابرماس را بخوانيد! آنجا توضيح مي‌دهد كه …

 براي مثال شما اگر كتابي سرشار از اطلاعات غلط در پزشكي يا داروشناسي در كتابخانه داشته باشيد، چگونگي رفتار شما با اين كتاب بستگي به اين دارد كه از چه بعد فلسفي به آن نگاه كنيد. مثلاَ شايد فلسفه ما را به آنجا برساند كه بگوييم آن كتاب را سانسور نكنيد، اما يك برچسب هشدار روي آن بزنيد. ببينيد اين يك كاركرد است. يك بهبود در فرايند اطلاع‌رساني‌ست كه تكليفش در فلسفه روشن مي‌شود.

–  ببينيد آقاي خندان بحث من اينست: الان در سال 1390 هستيم و شما يك كارشناس حوزه اطلاع‌رساني و كتابداري هستيد و سال 1400، يعني ده سال ديگر هم تعداد آدم‌هاي فلسفه‌ورز به زعم شما  احتمالاً در این  حوزه بيشتر مي‌شود و همانطور كه شما مي‌گوييد انتشار مقالات و كتاب در اين زمينه افزايش پيدا مي‌كند. سال 1400 آينده دوري نيست و قابل پيش‌بيني‌ست، مخصوصاً براي آدمي كه فلسفه‌ ورزي مي‌كند و نگاه عميق‌ دارد و مي‌تواند دورترها را ببيند. شما لطفاً در يك كلمه بدون اما و اگر، لطفاً بگوييد كه در سال 1400 كار كتابخانه‌ها روان‌تر مي‌شود يا نه!؟ اگر هم باز فكر مي‌كنید پرسش من اشتباه است اين را هم بگوييد.

–  من مي‌گويم شيوه طرح سؤال درست نيست. من اگر بودم اينگونه مطرح نمي‌كردم. اگر ما تكليف خودمان را با چالش‌هاي فلسفي تعيين بكنيم، قطعاً در كار كتابخانه‌ها تأثير دارد. ما اول بايد در فلسفه خيلي چيزها را روشن كنيم.

–     پس مي‌گوييد تعميق فلسفه به كارآمدي كتابخانه مي‌انجامد؟

–     دقيقاً همينطور است!

–     آيا شما تاكنون دندان درد گرفته‌ايد؟

–     خب بله!

–  عقلانيت غربي يك عظمت و پويايي دارد و به بهانه «عمل»، جلوي كنجكاوي علمي و فلسفي افراد را نمي‌گيرد. اساساً اينكه ما همه چيز را به عمل‌گرايي گره مي‌زنيم، با آزادي آكادميك در تضاد است. آدمها حق دارند همه جا سرك بكشند و خود شما همين حالا اين «حق» را انكار كرديد! با گفتن اينكه: «پرسش اطلاعات چيست- اگر فايده عملي نداشته باشد- نبايد دنبال شود».

–  خب شما وقتي دندانتان درد مي‌گيرد ‌پيش فيلسوفي كه ماهيت درد را مي‌شناسد نمي‌رويد، مي‌رويد پيش اولين و نزديك‌ترين دندانپزشكي كه سراغ داريد.

–     مثال‌هاي شما خيلي بد است (با خنده).

–  شما وقتي دندانتان درد مي‌كند از دست هيچ فيلسوفي كاري برنمي‌آيد. آنكس كه مي‌آيد به كتابخانه به نظر من دندان درد دارد!  يك نيازي حس كرده كه مي‌آيد آن را برآورده كند؛ يك خلاء اطلاعات دارد كه مي‌آيد آن را پر كند؛ يك درد «ندانستن» دارد. احتمال اينكه آن فرد برود پيش كسي كه به او بگويد ماهيت اين اطلاعات چيست بسيار پايين است، مگر اينكه كسي بگويد ماهيت درد اينست و بر اين اساس 3 نوع درد است و براي هر يك 2 راه درمان وجود دارد و … خلاصه آرام آرام پايين بيايد و به آن جا برسد كه راهي براي درد دندان ارائه كند. آن پيش فرض‌هاي فلسفي هر چه كه هستند به گمان من اگر به اينجا ختم نشوند، يعني در روند درمان تأثير نگذارند كاري باطل است. بالاخره ما كه نمي‌توانيم صرفاً براي خودمان فلسفه‌ورزي‌‌هاي عميق كنيم ولي بگوييم آن بخش درماني و عملي اصلاً به ما ربطي ندارد. سؤال من اينجاست.

–  ببينيد درباره آن مثال «دندان درد» بايد بگويم كه زماني بوده است كه همه حق دسترسي به اين خدمت را نداشته‌اند؛ منظورم دندان‌پزشكي است. اينكه همه بتوانند و اين امكان را داشته باشند به اين خدمت دسترسي داشته باشند، بعد از يك تغيير بينشي در كشورهاي اروپايي رخ داد؛ تغييري كه منجر شد به امكان دسترسي همگان به اين «حق» داشتن سلامتي بيشتر. ما در جامعه اساساً با نهادهاي جدا از هم مواجه نيستيم. جامعه يك كل به هم پيوسته است و جهت‌گيري آن جامعه را فلسفه تعيين مي‌كند.

–     فلسفه به معناي كلي، نه فلسفه پزشكي كه ما حالا حرفش را مي‌زنيم.

–     بله! اشكالي هم ندارد. ما حالا فلسفه پزشكي داريم. انتشارات سروش يك ويژه‌نامه هم منتشر كرده است.

–     اشكالي ندارد. داشته باشيم! ولي اين مطلبي كه شما مي‌گوييد بسيار كلي است.

–  شما از فلسفه پزشكي انتظار داريد كه كار مهندس پزشكي را انجام دهد؟ مثلاً بگويد من فلان تكنولوژي را ساختم؟! يا مثلاً از فلسفه كتابداري توقع داريد كه بگويد من فلان نظام ذخيره و بازيابي را طراحي كرده‌ام؟!

». نكتة ديگر اينكه شما اصرار عجيبي داريد براي جدا كردن آن مراتبي كه براي كتابداري و اطلاع‌رساني گفتم. باز هم تأكيد مي‌كنم وقتي مي‌گوييم «كتابداري و اطلاع‌رساني»، صرفاً از خدمات كتابخانه‌اي صحبت نمي‌كنيم. بلكه با يك رشته علمي‌ سر و كار داريم كه مي‌خواهد قانونمندي‌هاي حاكم بر بخش توزيع اطلاعات را  كشف كند و از اين طريق به بهبود خدمات كمك كند. من خيلي واضح عرض كردم كه هر حوزه علمي كه كشف قانون مي‌كند، در بيان موضوع و مبادي خود نيازمند فلسفه است.

–     البته نه! ولي افق‌هاي مرتبط را نشان بدهد!

–  خب من هم همين را مي‌گويم. از هر چيزي بايد در اندازه توانايي‌هاي خودش انتظار فايده داشت. ما از فلسفه كتابداري اين توقع را نداريم كه درباره نسل پنجم فهرست‌نويسي رايانه‌اي حرف بزند.

–  خب البته من هم اين را نگفتم اما از ارتباط آنها پرسيدم. از اينكه آيا راه را، نقشه راه را به هر حال نشان مي‌دهد يا نه؟

–     خب اگر قائل به اين نيستيد، پس همان چيزيست كه من گفتم. نوع سؤال بايد درست طرح شده باشد.

–     حالا اينطور مي‌پرسم: آيا نقشه راه را فلسفه روشن مي‌كند؟

–  دقيقاً همين كار را مي‌كند… نوع سؤال شما نياز به اصلاح دارد. اينكه «آيا فلان حوزه با فلسفه‌ورزي بهبود پيدا مي‌كند؟» اصلاً پاسخي ندارد. من هم در پاسخ نگفتم «بله! بهبود پيدا مي‌كند»، ولي گفتم كه «تحقيق فلسفي تأثير دارد، جهتگيري‌ها را اصلاح مي‌كند». نكتة ديگر اينكه شما اصرار عجيبي داريد براي جدا كردن آن مراتبي كه براي كتابداري و اطلاع‌رساني گفتم. باز هم تأكيد مي‌كنم وقتي مي‌گوييم «كتابداري و اطلاع‌رساني»، صرفاً از خدمات كتابخانه‌اي صحبت نمي‌كنيم. بلكه با يك رشته علمي‌ سر و كار داريم كه مي‌خواهد قانونمندي‌هاي حاكم بر بخش توزيع اطلاعات را  كشف كند و از اين طريق به بهبود خدمات كمك كند. من خيلي واضح عرض كردم كه هر حوزه علمي كه كشف قانون مي‌كند، در بيان موضوع و مبادي خود نيازمند فلسفه است. اگر شما اصرار داريد كه اينگونه بحث نكنيم، آن يك موضوع ديگر است! ولي من از نظر فلسفه علم اينگونه مي‌گويم، يا اينگونه مي‌پرسم كه روش‌شناسي‌هاي ما چقدر اعتبار دارند؟ در اينجا بحث مطرح مي‌شود كه آيا مثلاً از رئاليسم انتقادي استفاده كنيم يا ساختارگرايي و يا هر منوتيك. اينگونه يك حوزه بحث تشكيل مي‌شود و اينجا اگر اين حوزه بحث فلسفي به ما كمك كند كه قانونمندي‌ها بهتر (واقع‌نمايانه‌تر) كشف شوند، خدمات نيز بهبود پيدا ميكند. رابطه، يك چنين رابطه‌اي‌ست. پرسش كه مطرح مي‌شود بايد اين باشد كه «نسبت  فلسفه با عمل در كتابداري چيست؟». من هم در پاسخ مي‌گويم از نظر من فلان طور است. اما اگر دنبال جواب بله يا خير هستيد، من اينگونه پاسخ نمي‌دهم. مولانا مي‌گفت «از چشم من بنگر مرا». من براي صحبت كردن از كلمات خودم استفاده مي‌كنم و مجبور نيستم از كلمات شما استفاده كنم. من معتقدم صورت صحيح پرسش آنگونه است. من هم مجازم با ترمينولوژي خودم به مسئله نگاه كنم. فلسفه در كتابداري به ما كمك مي‌كند از قلمرو رشته خودمان و مسائل آن مطلع باشيم. يكي هم آگاهي از قلمرو موضوع است كه همان «اطلاعات چيست؟» است. اما لزومي ندارد به اين مسأله به شيوة ارسطوئي نگاه كنيم و جواب بدهيم. هر سؤالي از «چيستي» به اين معنا نيست كه ما به سراغ ماهيت مي‌رويم. و نكته ديگر اينكه، ما مي‌گوييم فلسفه در رأس هرم است و سؤال از چيستي اطلاعات كمك مي‌كند ما قلمرو رشته را بشناسيم. مثلاً كاپورو مي‌گويد اطلاعات وجهي از «بودن در جهان» ماست. خب اگر اين را مفروض بگيريم، كتابداري يك «علم رهايي‌بخش» مي‌شود و كمك مي‌كند كه انسان‌ها انساني‌تر زندگي كنند. تغيير در فلسفه مي‌تواند به «تغيير پارادايم» بينجامد.

–  خب اينها مسائل بسيار آرماني و ايده‌آليستي‌ست. حالا سؤال يكي مانده به آخر خودم را مطرح مي‌كنم. در حقيقت مي‌خواهم همان پرسش به‌زعم شما نادرست را به شكلي ديگر مطرح كنم …

–     (با خنده) اجازه بدهيد من عذرخواهي كنم …

–  نه! به هيچ وجه! چون مي‌گويند پرسش‌ درست نصف جواب را در خود دارد. حالا بايد تا حدي روشن شود اين پرسش چقدر درست و چقدر نادرست است… كتابداري با همان تعريفي كه همه روي آن توافق دارند، و كتابخانه آنطور كه مي‌گوييد به عنوان تنها يك بخش از بخش‌هاي متعدد اين حوزه كه از نظر من اگر اولويت‌بندي شود كتابخانه‌ بالاتر از همه مي‌نشيند، آيا قبول داريد كه اينها در آمريكا بسيار جلوتر از ما هستند؟ و اين حوزه آنجا روان‌تر به خدمت‌رساني مشغول است؟

–     بله همينطور است.

–  پس قبول داريد! حالا بفرمائيد كه اين بهتر بودن و روان‌تر بودن امور آيا به اين ربط ندارد كه آنها در بخش‌هاي نظري و فلسفي هم قوي هستند؟

–  بله! ملاحظه‌اي كه من درباره كتابداري دارم اينست كه فلسفه كتابداري در غرب بخشي از جريان كلي فلسفه در غرب است.

–  ببينيد! ما البته نمي‌توانيم با چاقو اينها را از هم جدا كنيم تا مرزهايش را بگونه‌اي دقيق مشخص كنيم. اما از آن طرف هم نمي‌توانيم با يك عبارت كلي «انسان محق» كه درست هم هست، فلسفه كتابداري و اطلاع‌رساني درست كنيم. خب اين «انسان محق» كه شما مي‌گوييد در تمام حوزه‌‌ها وجود دارد، در همه جا تأثير گذاشته ولي ما نمي‌توانيم آن را به آنجا كه علاقه‌منديم بچسبانيم و بعد بگوييم اين هم فلسفه ما!

–  اولاً كتابداري در غرب نسبت به ما بالغ‌تر است، ملاك من هم اينست كه اگر ما قائل به يك جامعه علمي باشيم، اين جامعه در غرب شكل گرفته است. اينجا مي‌خواهم از برنامه‌هاي تحقيقاتي لاكاتوش استفاده كنم. متأسفانه ايشان كمتر در ايران شناخته شده‌اند و متأسفانه در كتابداري بسيار كم او را مي‌شناسند … اگر يك حوزه علمي بلوغ يافته باشد، آن حوزه تك صدايي نيست و برنامه‌هاي پژوهشي گوناگون در آن شكل مي‌گيرد. و اين برنامه‌هاي پژوهشي به رشد يكديگر كمك مي‌كنند. در كتابداري غرب اين وضعيت وجود دارد، و در ايران وجود ندارد. ما بايد به آن سمت برويم؛ و اين خودش يك حرف فلسفي‌ست؛ يك كار فلسفي‌ست. اگر كتابداري در غرب اوضاع خوبي دارد، فقط به علت قوي بودن بنيادهاي فلسفي نيست، بلكه يكي هم اينست كه برنامه‌هاي پژوهش مختلف در آنجا امكان رشد داشته‌اند. يكي از گرفتاري‌هاي ما در ايران تعصب افراد بر روي برنامه‌هاي پژوهش خودشان است كه اجازه نقد را از ديگران مي‌گيرد. و اما پاسخ صريح‌تر به سؤال شما اينست كه اگر شما به فرايند شكل‌گيري يك ديسپلين به نام كتابداري در غرب نگاه كنيد، متوجه مي‌شويد كه اين فرايند اساساً در گيرودار با فلسفه علم بوده است. در اواخر قرن 19 آموزش كتابداري در غرب به صورت كارآموزي بوده نه آموزش دانشگاهي؛ به صورت «شاگردي كردن» و كار تجربي. خود ديويي اصطلاح Library economy را مطرح كرد. او اينجا از economy به جاي Administration استفاده كرده است. ديويي از اطلاق لفظ Science دوري مي‌كرد؛ يعني مباني فلسفي‌اي براي اطلاق لفظ «علم» به كتابداري در اختيار نداشت. اولين كتابي كه در كتابداري به عنوان مانفيست فلسفي نوشته مي‌شود كتاب «پيرس باتلر» است به نام «مقدمه‌اي به علم كتابداري». باتلر در اين كتاب كوشيد كتابداري را يك علم معرفي كند و سعي كرد مباني فلسفي آن را توضيح دهد كه آقاي ابرامي آن را ترجمه كرده است. اين مسأله در دانشگاه شيكاگو شكل مي‌گيرد و اولين گروه آموزشي كتابداري به عنوان يك هيأت علمي در دانشگاه شيكاگو ايجاد شد. از همين دانشگاه شيكاگو است كه جس شرا بيرون مي‌آيد؛ مارگارت ايگان پيدا مي‌شود و … اين خيلي جالب است كه توسعه علم كتابداري در دانشگاه شيكاگو با توسعه مباحث فلسفي در آنجا همراه بوده است. متأسفانه ما نگاهمان به تاريخ كتابداري سطحي است و هيچ گاه به رشد آن در غرب به گونه‌اي عميق نگاه نكرديم. رشد كتابداري به عنوان يك حرفه و رشته دانشگاهي در پيوند با مسائل فلسفي بوده است. بعد در دهه‌هاي 50 و 60 در قرن بيستم هميشه اين بحث‌هاي فلسفي بوده است و در دهه نود ما با انفجار متون فلسفي در حوزه كتابداري و اطلاع‌رساني روبرو هستيم.

–     فكر نمي‌كنيد از كتابداري و اطلاع‌رساني چيزي را توقع داريد كه بيشتر از توان و قوت آنست؟

–     نه، اصلاً!

… اگر يك حوزه علمي بلوغ يافته باشد، آن حوزه تك صدايي نيست و برنامه‌هاي پژوهشي گوناگون در آن شكل مي‌گيرد. و اين برنامه‌هاي پژوهشي به رشد يكديگر كمك مي‌كنند. در كتابداري غرب اين وضعيت وجود دارد، و در ايران وجود ندارد

–  فكر نمي‌كنيد خيلي از اين مباحثي كه شما مطرح كرديد در حوزه فلسفه به معناي اعم قرار مي‌گيرد نه صرفاً حوزه‌اي به نام فلسفه كتابداري و اطلاع‌رساني؟ شايد شخص شما بايد مي‌رفتيد و فلسفه مي‌خوانديد!

–  نه! من معتقدم كه جامعه علمي بايد اين تساهل را داشته باشد براي تكثر افكار مختلف. حوزه‌هاي علوم هم با يكديگر داد و ستد دارند.

–     خب اينكه بديهي‌ست! كتابداري يك حوزه ميان رشته‌ايست و با همه حوزه‌ها دادوستد دارد.

–  كتابداري واردكننده نظريه بوده و گرفتار فقر فكري‌ست. اگر رشته‌اي مي‌خواهد پويا باشد بايد نظريه به شكل درون‌زاد در آن شكل بگيرد.

–     به نظر شما آيا فيلسوفان آدم‌هاي متواضعي هستند؟

–     كسي كه گرفتار فكر فلسفي مي‌شود …

–  به هر حال بعضي‌ها كه گرفتار پيچيدگي‌هاي ذهني فلسفه مي‌شوند، ناخودآگاه خودشان را كمي بالاتر از ديگران حس مي‌كنند.

–  خب، «نه گفتن» شايد در اهل فلسفه زياد باشد؛ اما كسي كه جانش با فلسفه پپوند خورده باشد اهل رواداري مي‌شود. البته در اهل فلسفه آدم تندخود بوده است، مانند نیچه در غرب و فردید در کشور خودمان و اين پرخاشگري شايد ناشي از اين باشد كه فيلسوفان بزرگ روح زمانه را قبول ندارند.

–  خب  با تشکر از شما و با امید به اینکه  خوانندگان عطف از اين بحث طولاني و پيچيده كه گاه گرفتار بدفهمي شد، استفاده كنند، این گفتگو را به پایان میبریم . آيا شما  حرفي داريد در آخر؟

–     خير! خيلي از شما متشكرم كه باني اين گفتگو بوديد.


برچسبها: , , , , , , , , , , , , ,

    ۷ نظر

  • صادق.م گفت:

    گفتگوی جالبی بود با اینکه بعضی جاها به نظر من بیخودی پیچیده شده بود ولی خوب بود و باید بیشتر حرف زد.راستی آفای حیدری نژاد حالا این سوال غلط چی بود؟

  • لیب گفت:

    اولین در نوع خودش بود! از هر دو بزرگوار متشکرم.
    کاش مصاحبه گر خودش صاحب اندیشه بود تا مکررا. سر پیچ های مهم مصاحبه دور برگردون نمیزد.

  • گفتگوی جالبی بود، ولی بسیار طولانی
    لطفا این جور مصاحبه ها رو در قسمت های کوتاه تر انجام بدید و یا انتشارتون بصورت سریالی باشه

  • ستایش بسیار نثار دانش و بینش محمد خندان. او به خوبی اهمیت و ضرورت اندیشیدن انتقادی به و چون وچرا کردن (=تفکر فلسفی) در تصورات پایه ای ما را از کار و کسب کتابداری و اطلاع رسانی برای ارتقای علم، و به دنبال آن فن، و درنهایت خدمت آن توضیخ داده است. معتقدم این مفاهیم و مباحث لازم است برای دانشجویان و علاقه مندان (و احیانا همکاران در هیئت های علمی) بسط یابد. نتیجه آن خواهد بود – به باور من- که آنهائی که در رشته ما به دنبال اندیشیدن به منظور حل و فصل اصیل مسائل و بهبود امور هستند، در این مباحث ورزیده می شوند واین مفاهیم درونی شان می شود و اندیشه شان را برای یافته راه حل های کارا قوی تر می کند.

    پیشنهاد می کنم این بحث به صورت منظم در شکلهای مثل میزگردد یا سمینار توسط انجمن یا همین مجله دنبال شود.

  • محمدی گفت:

    خیلی مصاحبه جالبی بود و ضرورت تقویت این نوع نگرش در جامعه کتابداری مخصوصا در حوزه پژوهشی لازم وضروری است.

  • حسنی گفت:

    من این متن رو کامل خوندم؛ نمیدانم چرا اینقدر تکرار شده بود. سوال در مورد کاربرد فلسفه کتابداری بود که جوابش هم داده شد. حالا من موندم کدوم سوال اشتباهه. البته آقای حیدری می خواست به زور بفهماند که فلسفه هیچ کاربردی ندارد و باید کنار گذاشته شود. همین که پرسید وقتی دندانتان درد می کند پیش فیلسوف می روید یا دندانپزشک مشخص بود. اما من میخواهم جوابش را بدهم: در چنین مواقعی کسی سراغ فیلسوف نمی رود. بلکه هر کسی یک نگرش فلسفی دارد که ممکن است یه دنبال فلسفه ای دیگر بود و آن را تغییر بدهد. منظورم این است که به محض برخورد با مشکل به دنبال فلسفه نمی رود، بلکه در اوغات فراغت خود می رود و این فلسفه است که شیوه برخورد او را با مشکل شکل می دهد. مثلا در فلسفه آقای حیدری مواجه شدن با دندان درد فقط یک راه حل دارد و آن مراجعه به دندانپزشک است. اما همه این گونه نیستند. هر کسی فلسفه ای دارد. مثلا خود من به دندانپزشک مراجعه نمی کنم. در فلسفه من درد معنای دیگری دارد، چیزی نیست که فورا باید خاموشش کنیم. یکی ممکن است نگاهی شاعرانه داشته باشد و دردهایش را دوست داشته باشد. یکی ممکن است نگاهی مذهبی داشته باشد و درد را موهبتی از جانب خدا بداند که گناهانش را از بین می برد. همه این ها سراغ دندانپزشک نمی روند. این نگاه و فلسفه ماست که به رفتار ما شکل می دهد.
    در کتابداری هم فلسفه وجود دارد. فلسفه کتابداری به نظر من اهداف کتابداری و آنچه از کتابداری انتظار می رود را مشخص می کند. آقای حیدری گردآوری اطلاعات، نمایه سازی، اشاعه اطلاعات و … را کتابداری می دانند؛ اما این فلسفه است که می گوید این ها برای چیست. مثلا در مورد گردآوری آیا کتابدار حق دارد هر چیزی را وارد مجموعه کند؟ مثال کتاب پزشکی سرشار از اطلاعات غلط خوب بود. فلسفه کتابداری به این می پردازد. مثلا آیا ما حق داریم کتابی که فوت و فن هک کردن سایت های تجاری و دولتی را در اختیار مراجعه کننده قرار می دهد در مجموعه داشته باشیم؟ چگونه باید با کتاب “شیوه های نوین دزدی” (البته در صورت وجود چنین کتابی) برخورد شود؟ آیا همه آزادند به اطلاعات دسترسی داشته باشند؟ اطلاعات +۱۸ سال چطور؟ این ها در فلسفه تعریف می شوند. مثلا راسل می گوید با کودکان در مورد مسائل جنسی باید مثل بزرگسالان برخورد کرد. اگر ما چنین فلسفه و نگرشی داشته باشیم محدودیتی قرار نمی دهیم اما اگر فلسفه دیگری داشته باشیم محدودیت قائل می شویم.
    در واقع این فلسفه کتابداری است که سیاست ها و خط مشی های کتابخانه را تعریف می کند. اما در ایران این فلسفه غالبا از سوی وزارت فرهنگ و ارشاد تدوین می شود و ممکن است حتی از آن به عنوان فلسفه کتابداری یاد نشود. البته فلسفه محدود به این چیزها نیست. فلسفه نگرش ما را شکل می دهد. ما خود را براساس فلسفه ای که داریم تعریف می کنیم. بسیاری از گزاره های آن ممکن است در رفتار ما تاثیر مستقیمی نداشته باشند. این موضوع در علم هم مصداق دارد. مثلا دانستن این که چه تعداد ستاره در آسمان وجود دارد آیا در رفتار ما تاثیری دارد؟ و این که چون کاربردی ندارد و تاثیری ندارد ما باید کنار بگذاریم اصلا درست نیست.
    به نظر من هیچ چیزی وجود ندارد که هیچ تاثیری نداشته باشد. من وجود را این گونه تعریف می کنم: چیزی که تاثیری دارد. بنابراین فلسفه کتابداری هم تاثیر دارد… به کتابداری جهت می دهد.

پاسخ بدهيد

دنبالكها

ارسال دنبالك