از کتابداری رضایت دارم!

تاریخ و تجربه — توسط در خرداد ۴, ۱۳۹۰ در ۱۲:۵۵ ب.ظ

از معدود اوقاتي است كه در عين ناخوشي احساس سر‌خوشي خاصي دارم. عجيب از خودم رضايت دارم. از اينكه با يك اتفاق و اشتباه وارد حرفه‌ي كنوني‌ام شده‌ام اما ديگر رهايش نكردم و وسوسه‌هاي غريب رشته‌هاي دهان پر‌كن و با‌كلاس را ناديده گرفتم و ماندم و حالا قرين 20 سال است دارم در فضاي اين حرفه تنقس مي‌كنم.

ساعت 7 شب است و مجبورم آشنايي را كه دچار مشكل جسمي شده به بيمارستان برسانم. بعد از يك ساعت و نيم رانندگي در ترافيك كمرشكن شامگاهيِ چند روز مانده به عيد بالاخره به بيمارستان مي‌رسيم. بعد از چند كار اداري ريز و درشت و پذيرش، بالاخره جواز ورود به بخش اورژانس را صادر مي‌كنند.

درِ دوتكه‌اي بخش يك لحظه آرام ندارد و دائم در حال باز و بسته شدن است. وارد مي‌شويم. واي، خداي من. باور نمي‌كنم. در تابلوي ارزيابي بيمارستان با عنوان “گواهينامه ارزشيابي بيمارستان‌هاي عمومي”، قبل از ورود به بخش اورژانس خوانده‌ام: “بيمارستان ميلاد با درجه كيفي ممتاز، درجه 1 شناخته شد”.

صحنه غريبي مي‌بينم. باور نمي‌كنم در سال 2011 و در كشوري كه ادعاي پرش چند پله يكيِ پله‌هاي ترقي را دارد زندگي مي‌كنم. صحنه، صحنه‌ي بيمارستان‌هاي صحرايي و در شرايط حاد جنگي خط مقدم جبهه‌هاي جنگ جهاني دوم را برايم تداعي مي‌كند. مانند آن بيمارستان موقتي است كه در ده روز اول جنگ در مسجد جامع خرمشهر بر‌پا شده و در كتاب “دا” شرح آن را خوانده‌ام. آدم‌هاي جورواجور از زن و مرد و پير و جوان. گروهي در حال ناله، گروهي سر‌گردان و گروهي گريه‌كنان. همه حال و هواي مضطربي دارند. هر كس دنبال چيزي مي‌دود. فكر مي‌كنم خيلي بيش از ظرفيت يك بخش اورژانس، در اينجا بيمار ريخته. و اين نكته را سرپرستار مهربان اما به شدت خسته و عصبي بخش تاييد مي‌كند. مي‌گويد چهار برابر ظرفيت بخش اورژانس بيمارستان، پذيرش كرده‌اند.

دنبال هر كسي با لباسي سفيد و كلمه “ميلادِ” گلدوزي شده روي بازو مي‌دوم. بالاخره، كسي پرونده صورتي رنگ را مي‌گيرد و مي‌گويد منتظر باش. چقدر دير مي‌گذرد اين وقت. مي‌گويد برانكاردي پيدا كن و مريض را بخوابان. در گوشه‌ي حياط يكي پيدا مي‌كنم. برانكاردي به رنگ مشكل كه در گوشه‌ي پاره آن كمي گچ هم ريخته، اما مهم نيست. نمي‌دانم نيم ساعت يا سه ربع مي‌گذرد و بالاخره مي‌گويند اين را بياور، آن را بگير، اين را پركن و…

ملافه مي‌خواهم، نيست. زيرسري براي بيمار مي‌جويم، نمي‌يابم. خانم مهرباني يك سري وسايل مي‌آورد و پائين پاي مريض روي همان برانكارد و كنار گچِ روي برانكارد مي‌گذارد. چيزهايي مي‌پرسد. فشار مي‌گيرد. مي‌خواهد آنژوكت وصل كند. سوزني به طول نزديك به 5 سانت. وقتي وارد رگ مي‌شود و خون غليظ و سياهي نمايان مي‌شود، رنگ صورت بيمار را مي‌بينم. رنگ مي‌بازد، زرد مي‌شود و بعد سفيد. پرستار مهربان از من مي‌خواهد پايه سرمي بياورم. سرگردان به در و ديوار مي‌نگرم و از هر كس مي‌پرسم. اما نيست. از هر كه مي‌پرسم، پاسخ اين است: “اگر پيدا كردي جايزه داري”. خلاصه همان خانم مهربان از دري مخفي يكي برايمان جور مي‌كند. سرم را مي‌زند. سوزن آنژوكت به آن كلفتي را با خون در‌ مي‌آورد و از عملش حيران مي‌مانم. آن را در تخت فرو مي‌كند كه زمين نيافتد و خوني سياه روي پارچه‌ي سياه تخت مي‌ماسد. تمام تبليغات مبارزه با HIV و هپاتيت مثل يك پرده سينما جلوي چشمم رژه مي‌رود. باور نمي‌كنم اين همان تختي است كه ده دقيقه پيش با ديگر همراهان تعارف مي‌كرديم روي آن بنشينيد تا لختي بيارامند. يعني چند بار ديگر سوزني و خوني و مشت‌ مشت ميكروبي اين چنين بر اين تخت ريخته؟ نگاهي به اطراف مي‌اندازم. فكر مي‌كنم غريب‌ترين واژه در اين مكان استريل و بيگانه‌ترين كلمه “بهداشت” باشد. خانم مهربان، مي‌خواهد كه چيزي زير سر بيمارم بگذارم تا كار درمان راحت‌تر باشد. باز هم سرگردان مي‌شوم. روي تخت‌ها و زير سر بيماران را مي‌نگرم. چه خوشبختند اينها كه بالش دارند و چه ثروتمندند آنها كه پتويي با مارك “ميلاد” دارند.

با آرام كردن تن صدايم و ريختن يك عالم تملق در كلامم از آقايي سبز‌پوش كه تند‌تند راه مي‌رود، خواهش مي‌كنم كه بالشي به من بدهد. انگار معجزه كلام مي‌گيرد. يك سفيد و تميزش را از اتاقي مخفي كه مخصوص پرونده‌ها است، به من مي‌دهد. واي، چه گنجي يافته‌ام، يك بالش سفيد‌ِ سفيد. چند نفرحسرتش را مي‌كشند.

كتابي دستم است. مي‌گويند فعلا كاري نيست. بايد بيمار تحت نظر باشد تا فردا صبح. كتاب را باز مي‌كنم. چه خوب كردم كه در آخرين لحظه اين كتاب را از روي ميز آشپزخانه صاحب‌خانه با خودم آوردم. مي‌دانستم بي‌كتاب ديوانه مي‌شوم. صفحه‌اي را كه باز كرده‌ام، نوشته:”ذهن سه بخش دارد: نيمه هشيار، هشيار و هشيار‌ي برتر. نيمه هشيار قدرت مطلق است و بي‌اختيار است. هشيار نفساني و فاني است. هشياري برتر يعني ذهن الهي كه درون هر انسان است. در ذهن نيمه هشيار، كه توان فهم و استنباط ندارد، هر آنچه آدمي عميقا احساس مي‌كند در آن نقش مي‌بندد و در صحنه زندگيش ظاهر مي‌شود”. به صفحه عنوان كتاب نگاه مي‌كنم ” چهار اثر از فلورانس اسكاول شين” است. يعني كجا ذهن نيمه هشيار من چنين صحنه بيمارستان صحرايي جنگي را ديده كه حالا روبرويم ظاهر شده است؟

اينجا، هر چه هست استيصال است، دلهره واضطراب است، خستگي و عصبيت است. پرستارها دستپاچه‌اند و نمي‌دانند به كي برسند. كاري پراضطراب دارند، و درآخر هم بالاخره همراهِ بيماري، از فرط فشار و نگراني براي عزيز بيمارش، دادش در‌مي‌آيد و اين خستگي را دو چندان مي‌كند.

با خودم مرور مي‌كنم كارم را. محيط كارم را، فضايي وسيع، آرام، بدون ذره‌اي اضطراب و با كمترين دلهره. مشتريانم هم فرهيخته، به دور از كاستي‌ها و رنج‌هاي جسمي، اغلب به دنبال تامين خوراك ذهني و دماغي. به غايت مودب. اگر خودم سوداي كاربر و خجالت از آنچه خوانده‌ام و الان در كلاس‌ها به ديگران توصيه مي‌كنم، نداشته باشم، كسي را با من كاري نيست. كافي است بگويم نيست يا نداريم. و قائله ختم است.

ساعت نزديك يك نيمه شب است. از صاحب ميزي كه بالاي آن نوشته “پرستار ترپاژ” و من معني آن را نمي‌دانم اجازه مي‌گيرم و پشت ميز خالي روبرويي كه بالاي آن نوشته ” اطلاعات” نشسته‌ام و دارم مي‌نويسم. يك آن يادم مي‌آيد كه براي چه اينجا هستم و به ياد بيمارم مي‌افتم كه به خاطر او اينجايم به سراغش مي‌روم. از دور چند نفري را كنار جايي كه او قبلا بود مي‌بينم. مي‌ترسم، تند مي‌كنم و وقتي مي‌رسم مي‌بينم نيست. هراسان از ميز پرستاري سراغش را مي‌گيرم. مي‌گويد بگرد پيدا كن. نمي‌دانيم كجاست.

تختها را يكي يكي مي‌پايم. بالاخره پيدايش مي‌كنم. بالاخره بيمار ما هم جزء بيماران باكلاس شده و يك تخت سفيد در وسط تختها به او داده‌اند. سمت راستش پيرزني خوابيده كه به سختي نفس مي‌كشد و پسرش با عكس راديولوژي او را باد مي‌زند. سمت چپش مرد ميانسالي در خوش جمع شده و شلنگ سرمش را كج كرده. خيالم راحت مي‌شود. دوباره بر‌مي‌گردم و مي‌نويسم.

ياد كتابخانه بيمارستاني مي‌افتم. مي‌خواهم پرس و جو كنم كه كتابخانه كجاست. اما قبلش مي‌روم سراغ ماشين تا جابجايش كنم. مكالمه پاركبان با راننده‌اي را مي‌شنوم كه مي‌پرسد ورودي كنسرت در برج ميلاد كجاست؟ با خودم فكر مي‌كنم به فاصله كمتر از صدمتر، در سالن مجلل برج ميلاد چه شور و زندگي جريان دارد و در بخش اورژانس بيمارستان ميلاد، چه دلهره و اضطرابي از كشاكش دائمي زندگي و مرگ. در بازگشت و ديدار مجدد صحنه‌هاي بيمارستان، باز هم براي چندمين بار به خودم و حرفه‌ام مي‌بالم. به آنچه با آن سروكار دارم مي‌انديشم، فكر، انديشه، پژوهش، نگارش، ايده، لذت و دانايي.

در راهروي بيمارستان نشسته‌ام و مي‌خواهم كيك و شيري بزنم تا كمي جان بگيرم و شايد شامم باشد. دسته‌اي هم كت و شلوار پوشيده مي‌آيند. همه را مي‌پايند. نگاهي خريدارانه. مردي عينكي و قدكوتاه در كانون توجه اطرافيان است. چند مرد اطرافش براي او توضيح مي‌دهند. مردم در اين راهرو بي‌تفاوت نگاهشان مي‌كنند. اما در بخش اورژانس وضع فرق مي‌كند. هر كس درد و مشكل خود را به او مي‌برد و او هم متين گوش مي‌دهد. اطرافيان اما خيلي تاب نمي‌آورند و مدام گلايه‌كنندگان را مي‌خواهند دور كنند و مدير محترم را از مهلكه به در برند. جلوي ميز پرستاري، با او رودر رو مي‌شوم. شك دارم بگويم يا نه؛ سلام مي‌كنم و مي‌گويم مي‌خواهم از پرسنل زحمت‌كش بخش اورژانس تشكر كنم؛ كه اگر چه تخت و بالش و پتو نيست، اما اين پرستارها محترمانه بر‌خورد كرده‌اند. حداقل با من اينطور بوده‌اند. ذوق مي‌كند. سرش را بالا مي‌برد و با لبخند مي‌گويد، خدا را شكر كه يك نفر تشكر كرد و اطرافيان را كه حواسشان گرم كار خودشان است، صدا مي‌كند كه ببينيد، يك نفر دارد تشكر مي‌كند. و خوشحالم، كه اگر چه نگرانم و هميشه دوست دارم سر هر مدير و مسئول داد بزنم و ايرادي را به او گوشزد كنم، اما الان يك نفر، از آن هم از نوع مدير كمي بلندپايه را، خوشحال كرده‌ام مجاني و فقط با يك كلام ساده. و با خودم مي‌انديشم كه چرا چنين كرده‌ام. و باز يادم مي‌آيد كه من از دنياي ديگري مي‌آيم. دنياي فكر و احترام و انديشه. دنياي كتاب و هر چه چيزهاي خوب درون آن. دنيايي كه ما را به احترام دعوت مي‌كند و هر مخاطبي كه پشت پيشخوان كتابخانه مي‌آيد را محترم مي‌شمارد و هر دانايي و خدمتي را بر او حلال و واجب.

اگرچه، حال امشب و نزديك به 20 ساعت زندگي در حال و هواي رنج و درد خيلي تجربه جالبي نبود و زماني به بدترين اوج خود رسيد كه نزديك ساعت 3 صبح، زني را ديدم كه ناگهان شروع به شيون كرد و ناباورانه از همراهش مي‌پرسيد “فوت كرد؟ يعني فوت كرد؟”، اما فرصتي جالب بود براي انديشه كردن در باب خودم و شغلم و حرفه‌ام. بازانديشي در اينكه، اگرچه حرفه من نام نيك و زيبا ندارد، اگرچه جنس مورد معامله اش ارج و غبر مادي ندارد، اگرچه مشتريانش با الگانس و بي.ام.و. نمي‌آيند و اگرچه هنوز هم بايد گروهي به دنبال جنبش تغيير نام آن باشند، اما من راضي و خوشحالم كه در اين فضاي پر از آرامش مي زيم. و خوشحالم كه مسئوليت من در قبال فكر و انديشه است نه در قبال تن و بدن. و هنگام خروج از بيمارستان دارم با خودم تكرار مي كنم كه “من از كتابداري رضايت كامل دارم”.

 


برچسبها: , , ,

    ۱۷ نظر

  • داریوش علیمحمدی گفت:

    محسن جان روایت واقعی و جانداری را نگاشته و خواننده را از مهلکه بخش اورژانس به خوبی به آرامش محیط کتابخانه رسانده ای. دست مریزاد. این نوشته را دانشجویان سال اول حتماً باید بخوانند.

  • میترا آبیار گفت:

    تقابل جالبی به کار بردین. برای ما دانشجویان سالهای آخرِآخر هم قوت قلب مضاعفی بود.

  • رضا اکبرنژاد گفت:

    درود بر جناب آقای دکتر زین العابدینی
    از بابت اینکه با نوشته زیبایتان باعث شدین به من هم همچنین حسی القا بشه و بیش از پیش بتوانم فضای دلنشین و آرامش بخش کتابخانه را تجسم کنم بسیار بسیار متشکرم. به نظرم واقعا برای دانشجویانی که به تازگی قدم در وادی کتابداری گذاشته اند چنین نوشته های زیبایی خیلی میتواند تاثیرگذار باشد و شاید به این پی ببرند که درجایی که هستند میتوانند تاثیرگذار باشند و روح آدم ها رو تلطیف کنند. بازم ممنون

  • نرگس خانی گفت:

    با سپاس از آقای دکتر بخاطر نوشته ازشمندشان. من فکر می کنم اگر کتابدارها ماهیت شغلشان را بدانند همه از آن لذت میبرند و از اینکه کتابدار هستند، رضایت خواهند داشت. بعد از گذشت 14 سال از بودنم در این حرفه، من هم از کتابداری رضایت کامل دارم و برخود میبالم از اینکه کتابدار هستم.

  • احمدخانی گفت:

    متشکر از مطلب زیبایتان
    با خواندن آن یادم افتاد که چه قدر غریبند مردم جامعه ما.کجاست تمدن دیرینه ایران. ای کاش در رفاه بودند .
    با خواندن این مطلب ،و جستجو در اینترنت پیرامون کتابخانه این بیمارستان گفته مسئول آموزش این بیمارستان برایم جالب بود.که از ایشان مطلبی در سال 1387 در خبرگزاری کتاب ایران نقل شده بود.ایشان گفته بودند:
    “بر اساس طرح كتاب درماني، شرايط مطالعه و كتاب خواندن براي بيماران بستري شده در بيمارستان ميلاد فراهم خواهد شد و تاثير شگرفي بر بهبودي آنها و دچار نشدنشان به مشكلاتي نظير افسردگي و اضظراب مي‌گذارد.”

    این مطلب برایم روشن کرد که آنها نیز لزوم کتاب درمانی را می دانند.
    حال من نیز می خواهم اعلام کنم که از کتابداری رضایت دارم.ولی از کتابدار نه.چرا هنوز جایگاهمان را پیدا نکردیم.
    کاری کنیم.

  • علیرضا بهمن آبادی گفت:

    سلام
    متین و زیبا نوشته اید. هر چند که این کل ماجرا نیست. من هم به شدت معتقدم که شغل ما بی اضطراب، کم خطر (اگر مانند جاحظ کتابها بر سرمان هوار نشوند!، و تمیز است، اما به چه قیمتی؟! دست کم به این قیمت که مراجعان ما بسیار بسیار کم توقع یا حتی بی توقعند، هیچ انتظار خاصی از ما ندارند و همین که جواب سلامشان را هم می دهیم خوشحال می شوند و….و مشکل درست همین جاست.
    به هر حال بخشی از واقعیت را شما خوب به تصویر کشیده اید دستتان درد نکند.
    پ.ن. یکی دو نکته املائی هم وجود دارد که سر فرصت عرض خواهم کرد.

    • ف. م گفت:

      من تازه بعد از 2ماه این نوشته را می خوانم. کاملا مطالب برایم ملموس بود، چون خودم در کتابخانه بیمارستان کار می کنم و هر روز برای رسیدن به محل کارم باید از اورژانس و درمانگاه بیمارستان عبور کنم. وقتی از هیاهوی طبقه همکف به کتابخانه می رسم، احساس آرامش و آسودگی خاطر را با تمام وجود حس میکنم
      افتخار مکنم به همراه شما :“من از کتابداری رضایت کامل دارم”.

  • سید مهدی حسینی گفت:

    درود بر چنین اندیشه‏‏ای
    احساس مشترکی بود. من هم ناخواسته وارد کتابداری شدم. پس از جستجوی اولیه از ماهیت رشته و کارکردهای آن در آینده(با نگرش و وسعت فکر دانشجوی تازه وارد دوره لیسانس) متوجه شدم محیط کتابخانه با آدم های اندیشه‏ورز و تولیدات اندیشه انسان‏های متفکر سرو کار دارد، جایی که من قبلا بسیار به آن اندیشیده بودم. اکنون، که حدود دو دهه از عمرم با این رشته سپری شده است، از فعالیت در این حرفه رضایت دارم.

  • غنچه گي گفت:

    سلام محسن جان،
    جالب بود، از اين که موشکافانه دنياي يرامون اين اتفاق را شرح داده بوديد لذت بردم. در واقع در اين نوشتار گوينده در محيط ادغام نشده بود، در همه جاي اين اتفاق هوش گوينده با دقت پيراموني که گويي برايش تازه گي دارد، يا از منظري تازه به آن مي نگرد، را مي کاود.
    در نهايت خواننده به اين نتيجه مي رسد که اين فاصله اي را که هوشياري با محيط حفظ ميکند، در واقع نوعي مقايسه يا جدال است بين آنچه گوينده هست با آنچه مي بيند، و سرانجام در اين تحير “راوي” آنچه هست يا آنچه بوده را ارجح مي يابد.

  • مهتاب گفت:

    مطلب خیلی جالبی بود. خیلی خیلی مفید بود برای من که دانشجوی سال آخر کتابداری هستم. به من قوت قلب داد. ممنونم

  • یک معمار گفت:

    من کتابدار نیستم
    اما به همه افراد مسلمان و مومن با هر شغلی و منصبی احترام میذارم
    یک سوال
    اینکه دوست دارین خودتونو دلداری بدین از اینکه دکتر و مهندس و خواننده و بازیگر نیستین برام جالبه
    اما چرا همه تون احساس خود کم بینی دارین؟

    • فرجی افشار گفت:

      جناب معمار
      باسلام
      نظرتون جالب بود ویک واقعیت توهمه سایتها که بگردی فقط ناله کتابدارازحقوق ومزایاشون رومیشنوی وبعضی وقتاواقعا فکرمیکنم آخه مگه بقیه شغلها ورشته ها دردندارن که ماداریم اینجوری آبروی خودمونو ورشته مونو چوب حراج میزنیم هرمشکلی راه حل قانونی داره بااینهمه ناله به کجارسیدین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    • علی گفت:

      سلام جناب معمار
      شما رفتی همه کتابدارها رو پیدا کردی و ازشون تست گرفتی و بعد فهمیدی همشون احساس خودکم‌بینی دارن؟!
      تازه بماند که تقریبا مطمئن هستم که خود شما تعریف درستی از احساس خودکم‌بینی نداری هنوز. 🙂

  • شهرزاد گفت:

    درود بر اين فکر و انديشه و اين قلم…
    و درود بر همه کتابداران…

  • لیلاوکیلی گفت:

    سلام استاد چه دقیق ومتین بود توصیفتان از بخش اورژانس بیمارستان..راستش منم مدت ۸ سال بهیار بودم توی بخشهای سنگینی مثل جراحی اعصاب وجراحی عمومی بیمارستان امام بعدازاون درس خوندم وبا هزار بدبختی منتقل شدم به کتابخانه.فکر کنید از یک جای پر از استرس و تنش امدم به جایی سرشار از آرامش..الان ۱۴ سال هست که در کتابخانه آرامش را تجربه میکنم..هرچند مراجعین ما پزشکان هستن وبعضی هایشان همیشه طلبکار.اما آرامش وسکوتی که کتابخانه بمن داد را با هیچ چیز عوض نمیکنم..برقرار باشید لیلی وکیلی

  • حسین گفت:

    درد ما کتابدارها با این نوشته ها التیام نمی یابد. درست است که محیط ما آرامش دارد اما آیا این آرامش خوب است؟ زندان هم آرامش دارد، بخصوص انفرادی… چرا نمی روید زندان؟ آنجا فرصت فکر کردن و کتاب نوشتن هم دارید؛ چه کاری با ارزش تر از این؟!
    درد ما کتابدارها این است که بی مصرفیم. کسی از ما چیزی نمی خواهد. در فیلم بی پولی بهرام رادان بی پول هارو تحقیر می کرد و می گفت اگه ماشین کسی تو جوب بیفته کسی به اینا نمیگه هلش بدین در بیارین! مشکل ما هم اینه که کسی از ما کمک نمیخاد. من هم کتابدارم. از این که کسی کمک نمیخاد ناراحتم، نه از حقوق و کلاس و این چیزا. فکرشو بکنید؛ مثلا یکی میاد میپرسه فلان کتاب رو دارید سرچ می کنید می بینید نیست میگید نداریم بعد خودش میره تو قفسه پیدا میکنه! فکر می کنید با خودش چی فکر میکنه؟! بارها برام اتفاق افتاده که به خاطر اشتباه در فهرستنویسی و ورود اطلاعات با این مشکلا مواجه شدیم. یکی دو بار هم که مراجعه کننده میاد کمک میخاد نمیتونیم کمک کنیم. مثلا همین پری روز کتابی از گل افشان میخاستن سرچ کردم گفتم نیست، بعد خودش رفت از تو قفسه پیدا کرد! دقیق شدم ببینم مشکل چیه دیدم همکاران کتابخانه ملی “گل افشان” رو به صورت “گل فشان” وارد کردن. خب ما هم که تو فهرستنویسی اطلاعات رو از کتابخانه ملی میگیریم و به این جزئیات توجه نمی کنیم. حالا این کم کاری و تنبلی همکاران کتابخانه ملی، همین یک اشتباه رو در نظر بگیرید، ممکنه بارها همکاران در کتابخانه های دیگه با این مشکل مواجه بشن. یک الف جا مونده… یک اشتباه کوچیک تصور مردم رو از کتابدارها تغییر میده
    نمیگم بقیه شغل ها اشتباه نمیکنن. همین پزشکی رو در نظر بگیرید… طرف اشتباه میکنه بیمار رو میکشه، اما آب از آب تکون نمیخوره و در بسیاری از مواقع اصلن متوجه نمیشن که علت مرگ به خاطر خطای پزشکی بوده. حالا تصور کنید بیماری به پزشک مراجعه کننده و پزشک نتونه درمان کنه و بعد خود بیمار بتونه خودشو درمان کنه بدون این که اطلاعات پزشکی داشته باشه. به نظرتون نظرش در مورد پزشکا تغییر نمیکنه؟
    ما فقط وقتی میتونیم به آرامش راستین برسیم که احساس کنیم عضوی مفید در جامعه هستیم، کار راه انداز هستیم. برای این کار هم لازمه اطلاعاتمون رو بالا ببریم… چند تا کتاب بخونیم…بدونیم تو مجموعه مون چه کتابی و دقیقا کجا داریم و تا جایی که میتونیم برای سرچ کتاب از نرم افزار استفاده نکنیم. شدنیه، همچنان که در کتابفروشی ها اتفاق میفته.

پاسخ بدهيد

دنبالكها

ارسال دنبالك