کتابخونه دیجیتالی، فقط دو تومن !

يادداشت — توسط در خرداد ۴, ۱۳۹۰ در ۱۲:۵۴ ب.ظ

برای شرکت در یکی از برنامه های انجمن کتابداری و اطلاع رسانی ایران سوار مترو می شوم. مقصد، ایستگاه شهید حقانی (میرداماد سابق) است. روی زمین که می آیم، تا به ایستگاه وَن های کتابخانه ملی برسم، بساط چند کسب و کار را گرم می بینم. از آن میان یکی توجهم را جلب می کند. جوانی لاغر با گیسوانی بلند که از پشت بسته شده، تی شرت ساده ای به تن کرده و دست هایش را در جیب های شلوار جینش گذاشته و فارغ از آنچه زیر پا ریخته چپ و راست را سرک می کشد و فریاد می زند کتابخونه دیجیتالی، فقط دو تومن“. لحظه ای جوان را نگاه می کنم که پی در پی عابران را دعوت به خرید یکی از کتابخانه هایش ! می کند. بعد مثل بقیه که نرخ پایین کتابخانه وسوسه اشان کرده دولا می شوم تا ببینم زیر پای جوان چیست. تعدادی سی دی روی یک گونی و یک مقوا که عناوین تعدادی کتاب را با ماژیک رویش نوشته اند. یکی سرش را از لای دو تای دیگر بالا می آورد و می پرسد آقا چند تا کتاب توشه؟ جوان بدون نگاه به پایین، هشتصد تا !!! دو سه تا پشت کنکوری آن طرف بساط آهی بلند می کشند و اِی وَل، چه با حال؛ آقا یکی شو بده“. یکی شان کیف پولش را بیرون می کشد و خوشحال از صیدی که کرده اسکناس دو هزار تومانی را کف دست فروشنده می گذارد. بقیه تحریک می شوند که تا دیر نشده از این خوان نعمت بهره ای ببرند. چند دست دیگر در هوا به رقص در می آیند و اسکناس ها دست به دست می چرخند و خریداران یکی یکی دولا می شوند و سی دی ها را پشت و رو می کنند تا یک سالمش را بردارند. من آن وسط ایستاده ام و هاج و واج جماعت را نظاره می کنم. لحظه ای به خود می گویم چه شهروندان اهل فضلی داریم ما ! ببین ما چقدر کتاب خوان داریم و این همه سر نرخ متوسط مطالعه در کشور با هم می جنگیم ! یکی نیست اینها را اندازه بگیرد و به میانگین نمی دانم چجوری محاسبه شده آقایان اضافه کند تا یک مقدار آبروی فرهنگی مان بیشتر حفظ شود. جوان که حالا شِرِق شِرِق اسکناس های نو سر ذوقش آورده این بار شروع به فریاد کشیدن عناوین کتاب هایی می کند که مدعی است در کتابخانه دیجیتالی اش موجود هستند. وسط عناوین چند تایی از داستان های صادق هدایت که انتشارشان مشکل است و چند کتاب تاریخی ممنوع الچاپ و البته کتاب های دینی مذاهب دیگر و نمی دانم چه و چه از دهان جوان بیرون می پرند. حالا بساط گرم تر شده و چند مرد جاافتاده هم دست در جیب می برند. یکی شان را نگاه می کنم. به گمانم از همان قشری است که اگر بداند دخترش فلان داستان هدایت را خوانده یا بهمان کتاب تاریخی مورد دار را از دوست دبیرستانی اش امانت گرفته اول به بهانه کنکور و بعدش با روایت چند رخداد سیاسی دختر را انذار می دهد که های، حواست را جمع درس و مشقت کن. بعد اگر این حرف ها چاره ساز نشد و پدر حریف دختر، با تهدید کسر و قطع پول توجیبی تَمشیّتَش می کند. تصور کنید چنین پدری که لابد زنش چنان مادری است انجیل دست دخترشان ببینند زمین و آسمان در هم می پیچند و چوب خسران، دنیا و آخرت دخترک را یک جا ویران می کند. حالا همان پدر که چهره تکیده و پیراهن کهنه اش خبر از حال جیب نانجیبش می دهند هشتصد کتاب را می تواند یک جا آنهم فقط با دو تومن بخرد برای دخترش تا به جای اینکه وقتش را صرف پچ پچ با دوستانش کند و بابا را با بابایی گفتن .. و جیبش را خالی و میز توالتش را رنگی تر، بنشیند با همان کامپیوتر فکسنی که چهار سال پیش عمو باقرش بعد هشت سال استفاده به عنوان کادوی چهارده سالگی اش آورد و سرپایش کرد بخواند و چیز فهم شود و کمتر پی رفیق! بازی و هزار سبک سری!!!! دیگر برود ! جوان هنوز فریاد می زند. گوشم دیگر نمی شنود. دهان گنده ای مدام جلوی چشمانم باز و بسته می شود. کم مانده کف کند انگار. مشتری ها با خوشحالی از سر و کول هم بالا می روند و آن وسط من که راهشان را سد کرده ام مدام تنه می خورم و غر می شنوم که آقا نمی خری برو کنار. چیزی در گوشم ویز ویز می کند. نمی دانم فریاد جوان است یا صدای دندون قروچه ناشی از شادمانی خرید هشتصد تا کتاب آن هم فقط با دو تومن. بساط کتابخانه فروشی هنوز جلوی چشمم است. دیگر به کتابخانه ملی رسیده ام. سالن نیمه پر است و مجری عنوان سخنرانی ماهانه انجمن را می خواند کتابخانه دیجیتالی و نقش کتابداران در …”. بقیه اش را نمی شنوم. یعنی نمی توانم بشنوم. صدای جوان توی مغزم می پیچد.

——————

پی نوشت : یکی بیاید نقش ما را این وسط چیز فهممان کند لطفاً !!!


برچسبها: ,

    يك نظر

  • اعرابی گفت:

    خیلی خوب بود. ممنون
    به گفته دکتر شریعتی: چقدر نشنیدن ها و نشناختن ها و نفهمیدن ها است که به این مردم، آسایش و خوشبختی بخشیده است.

پاسخ بدهيد

دنبالكها

ارسال دنبالك