درد از کتاب است، درمان نیز هم…

يادداشت — توسط در خرداد ۴, ۱۳۹۰ در ۱۲:۵۳ ب.ظ

چندی پیش در یکی از جراید خبری به این مضمون بود: ((در یک سال گذشته، یک میلیون و دویست هزار نفر کتابخوان به کتابخانه­‌های استان… مراجعه کرده اند که این امر نشان از توسعه یافتگی جامعه و افزایش سرانه مطالعه دارد.)) . سوالی که پیش می آید اینست ، هر کسی وارد کتابخانه شد، کتابخوان است؟ نکته بعدی اینکه آیا این عجیب نیست که طی یک سال فقط یک میلیون نفر به کل کتابخانه های یک استان مراجعه کردند؟ آیا مراجعه صرف به کتابخانه، یعنی افزایش سرانه مطالعه؟ پس اینجا چهار عنصر اساسی وجود دارد که یا هنوز مفهومش درک نشده یا به جبر زمان مظلوم واقع شده اند. اول کتابخانه. یک نهاد اجتماعی که به قول زنده یاد ابرامی، نبودش موجبات از هم گسیختگی جامعه را سبب می شود. باید دید اساساً کتابخانه در جامعه ما تعریف صحیحی دارد؟ یعنی عامه افراد کتابخانه را با قفسه های دکوری منزلشان یا برخی قرائتخانه ها اشتباه نمی گیرند؟

کتاب. نامی که از آن هزاران سوء استفاد می شود. بگذریم از کتابهای دیجیتالی(!) که در گوشه و کنار پیاده رو در معرض فروش گذاشته می شود. تا مدتی تصور بر این منوال بود که کسب و کار این دیجیتال فروشان فقط در محدوده خیابان انقلاب تهران است، لیکن روزی هنگام بازگشت از کتابخانه ملی خودمان، بساط کتاب دیجیتال پیشگان را دیدیم که حتی به زور و به هر ترفندی بود یک دی وی دی کامل از کتابهای دیجیتال(!) را میخواستند به کاربران بالقو ه و بالفعال قالب سازند. در گوشه و کنار شهر، تبلیغات همچون اورژانس کتاب، خدمات تحویل کتاب، با یک تلفن کتاب خود را دریافت کنید و نظایر آنها به چشم می خورد. حتی به طور تصادفی به منازل تلفن می زنند، کتابی را تبلیغ می کنند و بعد اعلام می دارند که با پیک رایگان کتاب را می فرستیم و هزینه اش را می گیریم. مدتی پیش، فردی مدعی بود از سوی فلان مؤسسه بسته فرهنگی آورده است. بسته را که یک زنبیل مندرس و پاره و فاقد نشان خاصی بود تحویل داد و گفت یک ساعت بعد می آید و هر کدام را که خواستید بخرید. در یک نگاه به کتابها مشخص شد جنس آنها از چیست. جادو و جنبل، خانه داری و …کتابهایی که گاهی آدمیزاد از آوردن نامشان عرق شرم بر چهره اش می نشیند، درون بسته(!) فرهنگی بود. یک ساعت بعد بسته را صحیح و سالم پس دادیم و فرد ارائه دهنده بسته فرهنگی اصرار عجیبی بر خریدن کتابها داشت و بعد با ناراحتی رفت! طرحهای غیر کارشناسی شده، ناگهانی، موج وار و غیرمستمر انجام می شود که در نظر اول، دلرباست ولی پشتوانه ای ندارد و ادامه دار است. پس همه به بیراهه می روند که البته خیلی از آنها هم رفتند و ره به جایی هم نبردند. نمونه آن طرح کتاب در قطار که با تبلیغات فراوان شروع شد. اما در همان نگاه اول می شد حدس زد که اندیشه تخصصی و مستمری پشت قضیه نیست.

کتابخوان یا همان کاربر، عنصر بعدی است که معلوم نیست واقعاً تکلیفش چیست. از یک طرف شاید فردی باشد که از اساس در خانواده ای تربیت شده باشد، فعالیتی به نام کسب اطلاعات و ساعت مطالعه تعریف نشده است. نمیداند چه چیز را بخواند و چگونه و از چه راههایی کسب اطلاعات کند. از سوی دیگر ناگزیر است با کتابهایی مواجه شود و از کتابهایی استفاده کند که در مقابلش است. یعنی از قبل برایش گزینش شده و او مجبور است بین نخواندن و بد خواندن یکی را برگزیند. اگر خیلی خوش شانس باشد که نقش محصل یا دانشجو را ایفا کند، عمر خود را جهت کسب نمرات آزمونهایش، پشت میزهایی قرائتخانه ها سپری کند.

مطالعه و سرانه آن، عنصر دیگری است که هر مکانی به نحوی از آن به سود خود بهره برداری می کند و هنوز روی آن، کار جدی، دقیق و عملیاتی صورت نگرفته است. البته گاهی به نظر می رسد واقعاً لازم هم نیست چنین امری صورت گیرد. فقط کافی است به برخی آدمهای اطراف خود نگاهی بیندازیم. یک فرد مطلع، یک فردی که سرانه مطالعه مناسب و بالایی دارد، هرگز راضی نمی شود حقوق شهروندان را پایمال کند، رفتارهای نابهنجار داشته باشد، و خلاف اصول فرهنگی عمل نماید. اگر واقعاً سرانه مطالعه در سطح مطلوبی بود و از مطالعه، صرفاً برای ساعاتی در انزوا بودن تعبیر نمی شد، شاید نیمی از افراد جامعه آنگونه نبودند که به چشم خود می بینیم. در یکی از دانشگاهها، از دانشجویانی که رشته آنها غیرکتابداری بود، خواستم که زمان مطالعه خود را مشخص کنند. یعنی اینکه در طول روز چقدر وقت خود را به مطالعه یعنی خواندن کتاب، روزنامه، مجله، وبگردی و غیره می گذرانند و اساساً چه شیوه ای برای مطالعات درسی و غیر درسی خود دارند؟ پاسخی که دادند خیلی غیر منتظره نبود. این جمع سی نفره، همگی عقیده داشتند که بله، مطالعه باعث پیشرفت انسان و موجب تکامل وی از نسلی به نسل دیگر می شود. اما در عمل بیان داشتند که جز برای شب آزمون، در اوقات دیگری نه مطالعه می کنند، نه وقت و حوصله آن را دارند و غیره…

از سوی دیگر به نظر می رسد نویسندگان نیز دیگر وقت و فکر بیشتری را نمی­­گذارند.شاید بتوان به آنها نیز حق داد. به هرحال، یک نویسنده راستین باید عمری را صرف نگارش کند و این خطر وجود داشته باشد که آیا کتابش روی موج تبلیغات قرار می گیرد یا نه؟ اگر کتابش به فروش نرسد چگونه جبران خسارت کند. این است که به نظر می رسد تفکرات سطحی جای تفکرات عمیق و جدی را گرفته اند.

در انتهای این مطلب، خاطره ای آموزنده را نقل می کنم. روزی با مسافر میانسالی در قطار همسفر بودم و بحث از کتابخوانی و فرهنگ مطالعه به میان آمد. حرفهایی زد که بد نیست بخشهایی ا زآن با خوانندگان محترم، قسمت شود وی می گفت، حدود چهل تا پنجاه سال پیش در یکی از محله های فلان شهر جنوبی زندگی می کرده و پدرخانواده، در زیرزمین خانه کتابخانه ای بزرگ با کتابهای متنوع به راه انداخته بود. تابستانها، همه بچه های خانواده و حتی کوچه، به این کتابخانه می آمدند و وقت خود را با کتابها سپری می کردند. خبری از فریاد و هیاهو در کوچه ها نبود. به این ترتیب، در آن محله فرهنگ مطالعه جا افتاد و خانواده ها در تلاش بودند تا بچه های خود را به آن کتابخانه خانگی بفرستند. بعدها معلوم شد که اکثر بچه­هایی که در این کتابخانه مطالعه می کردند، به مدارج عالی تحصیلی رسیدند. بحث از کتاب، مطالعه، کاربر، کتابخانه و غیره تا وقتی روی کاغذ باشد، نیکوست، لیکن به عمل کار برآید…


برچسبها: , , , ,

    يك نظر

  • حسین بهبهانی گفت:

    آقای اصنافی سلام
    مطلب خوب و جالبی بود
    واقعا تا کی قراره با سطحی نگری جلو بریم و هیچ آینده را برای جامعه متصور نبود

پاسخ بدهيد

دنبالكها

ارسال دنبالك