سراب فیدل

نقد و معرفي — توسط در آذر ۶, ۱۳۸۹ در ۹:۲۲ ق.ظ

دهه  شصت ميلادي ، دوره ظهور مرداني بود که نامشان جهاني شد . بعضي از آنان براي بسياري حالتي اسطوره اي يافتند. مرداني مثل ناصر ، مصدق ، کاسترو ، سوکارنو و… از آن ميان تنها کسي که در قيد حيات است  کاستروست. خوب به ياد دارم که در دوره دانشجويي ، آناني که گرايش چپ داشتند سعی می کردند که در پوشش و قيافه خود را در حد امکان به او شبيه کنند.

تعطيلاتِ يکي  دو روز اخير اين توفيق را پديد آورد که خودسرگذشتنامه او را که تازه انتشار يافته است بخوانم :

فيدل کاسترو،شرح زندگي شخصي رهبر انقلاب کوبا . گرداوري و ويرايش نوربرتو فوئتس ، ترجمه علي اکبر عبدالرشيدي.تهران :اطلاعات ، 1389.

برخلاف بعضي از کتاب هاي ترجمه شده در رشته ما که شايد برخی عباراتش براي خود مولف و مترجم  هم قابل فهم نباشد! اين کتاب 682 صفحه اي ترجمه ای  روان، قابل فهم و یکدست دارد. به نوشته کاسترو این خودسرگذشتنامه ابتدا در دو جلدِ 2500 صفحه ای  با پافشاري ناشر و بي صبري و شتاب خود او به زبان اسپانيولي منتشر مي شود. سپس براي همه خوان تر کردن آن تصميم به تلخيصش مي گيرند و آن را در يک جلد منتشر مي کنند .سپس کتاب توسط آنا کوشنر به زبان انگليسي ترجمه مي شود . کتاب حاضر ترجمه فارسی از متن انگليسي اثر است.

آنچه از نوشته هاي کتاب بر مي آيد  کبر سن و آشکار شدن علائم مرگ باعث شده است تا او بي پرده بنويسد و بعضي اسرار مگو را فاش کند.با آنکه از کهنه ساستمداری چون او بعید است همه ناگفته ها را گفته باشد اما در مجموع  صراحت کتاب ستودنی است . تمايل شديد ابتدايي کاسترو براي ارتباط با امريکا و سيا علیرغم اقدامات آنان برای ترور وی، علل غلتيدن او به دامن شوروي و برقراري مستمري شش ميليون دلاري برای کوبا تا سال 91، تصور تبديل به چهارمين قدرت اتمي جهاني و وقوع بحران اتمي و موشکی بین شرق و غرب، نگاه او به مارکسیسم و ده ها موضوع بديع ديگر را از قلم او مي خوانيم. در اين کتاب مطالب شگفت انگيز زیادی از شخصيت فردي فيدل  طرح شده است که تصوير ديگري به ويژه براي ما شرقيان از فيدل پديد مي آورد. تصويري که نشان مي دهد اگر قدرت نامحدود و بي نظارت باشد و به ويژه فرد هم طالب و تشنۀ آن باشد چه سُکر و کيش شخصيتي را پديد مي آورد و چه تصميمات غريبي را باعث مي شود. فقط به عنوان نمونه فرازهايي را نقل مي کنم:

“ريشه انقلاب کوبا از جرئت و جسارت من نشات مي گرفت. اگر دلتان مي خواهد اين تعبير را به حساب خودفريفتگي من بگذاريد ، بگذاريد. … در انقلاب کوبا همه چيز شخصي بودو به شخصيت من باز مي گشت. …من انقلاب هستم. انقلاب کوبا در من خلاصه مي شود”

“آن روز سانتياگو به پايتخت کوبا تبديل شد، نه به اين دليل که ساختمانهاي دولتي در آن بود، بلکه به اين دليل که من در سانتياگو بودم، هرجا که من بودم انقلاب هم هويت مي يافت.”

گويا فيدل از ميزان محبوبيتي که چه گوارا بعد از مرگش يافته راضي نيست. در بيشتر جاهايي که نام او را مطرح کرده  بسيار تحقير آميز در باره اش قضاوت کرده است.فقط خود را ستوده که توانسته از او استفاده کند. و عجيب اينکه با اصرار، او را به براي دور شدن از هاوانا به ماموريت هاي خارج از کشور مي فرستاده و هنگامي که” چه” در کنگو مشغول جنگ بوده  سازمان سيا را از جاي او مطلع مي کند!.

“ريشه انقلاب کوبا از جرئت و جسارت من نشات مي گرفت. اگر دلتان مي خواهد اين تعبير را به حساب خودفريفتگي من بگذاريد ، بگذاريد. … در انقلاب کوبا همه چيز شخصي بودو به شخصيت من باز مي گشت. …من انقلاب هستم. انقلاب کوبا در من خلاصه مي شود”

“من ماه ها تلاش کردم سيا را متقاعد کنم که “چه” در کنگو است.اين من بودم که که پيغامهاي لازم را براي سيا مي فرستادم تا چه را در کنگو بيابند” بعدا در جلسه اي سري داد مي زند: ” خداي من چرا سازمان سيا اين قدر دست دست مي کند. آن ها نمي دانند که من دارم اين آرژانتيني را به آن ها هديه مي کنم؟ او الان در کنگو و در چنگ آن هاست”

و بعد از کشته شدن او مي نويسد: “به آليدا مارچ همسر “چه” گفتم: ببين آليدا ! آنچه من مي خواهم و آنچه انقلاب نياز دارد اين است که تو بعد از “چه” هرگز ازدواج نکني. ما تو را به عنوان يک نماد مي خواهيم. آليدا!کوبا به دردها و محنت هاي تو نياز دارد”

پس از نخستين قتلي که در دوره دانشجويي انجام مي دهد مي نويسد :”اولين قتلي که انجام مي دهيد کار دشوار ي انجام مي دهيد…اولين قتل دشوار است اما راه را براي قتل هاي بعدي هموار مي کند.اولين قتل به شما کمک مي کند بر مقاومتهاي دروني و وحشت از نتوانستن غلبه کنيد”

” قبل از آنکه ميخائيل گورباچف احتمال کشف اسناد قتل عامهايي چون قتل عام کاتين در لهستان را بدهد دستور داديم اسنادي را که مي توان نابود کرد منهدم سازند”

در مورد راننده اي که در يک روز بحراني براي او رانندگي کرده است مي گويد:”اما حالا که اين مطلب را مي نويسم مي فهمم او چه مهارتي در رانندگي داشت. اگر آن روز به اين فکر افتاده بودم شايد مقامي منصبي به او پيشنهاد مي کردم.”

اين اواخر فقط يکي دو روزنامه چاپ و خوانده مي شدکه بالاخره تصميم گرفتيم فقط همان يک روزنامه باقي مانده را منتشر کنيم.”

گويا فيدل از ميزان محبوبيتي که چه گوارا بعد از مرگش يافته راضي نيست. در بيشتر جاهايي که نام او را مطرح کرده  بسيار تحقير آميز در باره اش قضاوت کرده است.فقط خود را ستوده که توانسته از او استفاده کند. و عجيب اينکه با اصرار، او را به براي دور شدن از هاوانا به ماموريت هاي خارج از کشور مي فرستاده و هنگامي که” چه” در کنگو مشغول جنگ بوده  سازمان سيا را از جاي او مطلع مي کند!


در اوت 94  تظاهراتي در هاوانا بر عليه دولت برگزار مي شود. براي يکي از ملاقات کنندگان توضيح مي دهد: ” يک زن و شوهر کشته شده اند. چشم يک بچه از کاسه در آمده است. عده زيادي را هم کتک زده ايم. همين . نگران نباش”

ظاهرا تصمیمات و نظام تصمیم سازی در دولت او سازوکار تعریف شده ای نداشته و صرفا به نگاه شخصی و همایونی او منوط بوده است ..یک نمونه را می بیینیم:

“در اواسط سال 1965 متوجه شدم جمعيت کوبا کم است و بايد بر اين جمعيت بيفزاييم…کوبايي ها بايد رياضت کشي جنسي را کنار مي گذاشتند و رسم باکره ماندن دخترانشان را تا موقع ازدواج فراموش مي کردند.از آن روز به بعد اگر کسي  در مورد روابط جنسي به صورت سنتي فکر مي کرد ضد انقلاب خوانده مي شد…ورود کليه محصولات بهداشتي براي جلوگيري از حاملگي را ممنوع کرديم …حدود سال 1966(یعنی یک سال بعد!) از پنجره اولدزموبيلم به خيابان ها نگاه مي کردم که متوجه شدم اکثر زنان کوبايي حامله اند. در اينجا بود که وسائل پيشگيري از حاملگي را به وفور از چين وارد کرديم.”

من فقر و تنگدستی این جزیره را از نزدیک دیده ام. دریافتی یک مدیر و معلم کمتر از 15 دلار است و بسیاری از آنان در حسرت ابتدایی ترین نیازها ، زندگی سختی را می گذرانند. برای آنانی که به این کشور زیبا سفر می کنند و به ویژه برای هم نسلان من ، اغلب این سوال مطرح می شود که این  فقر و عقب ماندگی استخوان سوز علتش چیست؟ و بهشتی که وعده ساختنش را داده اند چرا تبدیل به سرابی چنین نفس گیر شده است؟ خواندن این کتاب شاید پاسخی قانع کننده را در اختیار آنان  بگذارد. به نظر می رسد حاصل مطالعه کتاب این واقعیت باشد که از ابتدا بهشتی درکار نبوده است یا اگر بوده همان بهشتی است که به قول پوپر سر از دوزخ در می آورد!.

دور است سر آب از این بادیه هش دار

تا غول بیابان نفریبد به سرابت

حافظ


برچسبها: ,

پاسخ بدهيد

دنبالكها

ارسال دنبالك