قصّه‌های کتابخانه (۱)

طنز — توسط در مرداد ۶, ۱۳۸۹ در ۹:۴۰ ق.ظ

آقاي اميرابتهاج، پيرمرد اخمويي بود كه رئيس و كتابدار و فهرست‌نويس و كارمند و آبدارچي و همه‌كاره كتابخانه محله يوسف‌آباد بود. تحمل كمترين صدا را نداشت و دائم ميان ميزها مي‌گشت و هيس‌هيس مي‌كرد. گاهي هم فريادي مي‌كشيد كه مو به تن آدم سيخ مي‌شد. آقاي سعيدي، كه نويسنده است و مشتري دائم كتابخانه، او را به خاطر سبيل‌هاي پر و پيمان و البته اخلاق ديكتاتورمآبش، عمو استالين مي‌خواند و پريسا، پشت‌كنكوري خوش‌سيما، كه دل از پشت‌كنكوريهاي پسر ربوده بود، صدام حسين خطابش مي‌كرد، گيرم فقط در جمعهاي خودماني.

آقاي اميرابتهاج، سيگار وينستون قرمز دود مي‌كرد و حوصله‌ كتاب خواندن نداشت. تقريباً وقت آزادي نداشت و وقتي كه بيكار مي‌شد، حتماً سر و صدايي در گوشه‌اي بود كه آزارش بدهد. آن وقت بود كه مشتري بخت‌برگشته را مورد عنايات ويژه قرار مي‌داد و از خجالتش در مي‌آمد.

اخلاق نه چندان خوشِ آقاي اميرابتهاج، كار خودش را كرد و مشتريها كم و كم‌تر شدند. سالن مطالعه را جز يكي دو پيرمرد بي‌سر و صدا و خوره‌ كتابهاي تاريخي از نوع ذبيح‌اللهي‌اش پر نمي‌كردند و ديگر از خنده‌هاي شادمانه دخترهاي پشت‌كنكوري، كه سرها را به يكباره از روي ميز بلند مي‌كرد، خبري نبود. خانمهاي خانه‌دار بي‌سروصدا وارد كتابخانه مي‌شدند و كتاب‌هايشان را پس مي‌دادند و ديگر از او راهنمايي نمي‌خواستند. خودشان در برگه‌دان جست‌وجويي مي‌كردند و با ترس‌و‌لرز، شماره و نام كتاب را كه روي برگه كاهي‌اي مي‌نوشتند به آقاي اميرابتهاج مي‌دادند و او غرولندكنان، كتاب را ثبت مي‌كرد و تحويل مي‌داد.

حالا يك كتابخانه بود و قفسه‌هايي فلزي، كه مي‌شد به‌ جاي جا كفشي هم ازشان استفاده كرد. نور سرد مهتابي‌ها، به ‌زحمت تمام زواياي كتابخانه را روشن مي‌كرد. از توي بدنه فلزي سماور نوي آبدارخانه محقر، تمام كتابخانه پيدا بود، گيرم كمي كج ‌و ‌معوج. آقاي اميرابتهاج تنها شده بود و خاطره سمج همسر مرحومش را پس مي‌زد. آقاي اميرابتهاج بود و يك مشت كتاب رمان و داستان ‌كوتاه و فلسفه و روانشناسي، كه تك‌تك‌شان را خودش سفارش داده بود و فهرست‌نويسي كرده بود و امانت مي‌داد.

وقتي جسد آقاي اميرابتهاج را يكي از خانمهاي خانه‌دار كه آمده بود جلد سوم درجستجوي زمان از دست‌رفته را تحويل بدهد و جلد چهارم را امانت بگيرد، پشت ميز كارش  پيدا كرد، دو ساعتي از مرگش مي‌گذشت. خانم خانه‌دار شوكه شد و ديگر هيچ ‌وقت دنبال جلد چهارم و پنجم و … رمان را نگرفت و دريغش ماند. چون بعد از مدتها كسي پيدا شده بود كه داشت مومنانه، اثر مارسل پروست را تمام مي‌كرد و مرگ غم‌انگيز آقاي اميرابتهاج، مانع شد.

كتابخانه را سپردند به جواني دانش‌‌آموخته‌ مقطع كارشناسي‌ ارشد دانشگاه تهران. گپ‌و‌گفت در سالن مطالعه آزاد اعلام شد، امكان استفاده از اينترنت وايرلس در كتابخانه مهيا شد، برگه‌دانها به فايلهاي رايانه‌اي تبديل شد، آب‌سردكن مجهز به فيلتر تصفيه آب در گوشه‌اي قرار داده شد، خوش‌بو‌كننده‌هاي هوا در چهار‌گوشه سالن نصب شد، و دختر زيباروي پشت‌كنكوري، عاشق كتابدار تازه شد و يكي از پسرهايي كه در غم عشق پريسا مي‌سوخت، خودكشي كرد كه از قضا زنده ماند. آقاي سعيدي هم هر روز با لپ‌تاپش صبح تا ظهري را در كتابخانه مي‌گذراند و پيرمردان ذبيح‌الهي، شمايل تازه‌ كتابخانه را خوش نداشتند و خزيدند به گوشه‌ي پاركها. آقاي كتابدار تازه هم تصميم گرفت دفترچه خاطراتي را كه از آقاي اميرابتهاج در كشوي ميزش جا مانده بود، به مرور، روي اينترنت، البته بدون نام و نشان، منتشر كند.


برچسبها: , , ,

    ۱۴ نظر

  • ندا گفت:

    ببخشيد ولي اين كجاش طنز بود!!!؟
    الان بخنديم يا گريه كنييييييييييييييييييم!!!؟؟؟؟؟
    نكته اخلاقيشم ما كه نگرفتيم خود نويسنده فكر كنم پايينش بنويسه منظورش چي بوده ممنون ميشيم. 😀

    • محمدي گفت:

      به نظرم بيشتر گريه دار بود تا خنده دار. تازه ترسناك هم بود اون سبيلهاي توي عكس منو ياد ناصرالدين شاه مي انداخت 😀

      • مهران موسوي گفت:

        آقا يا خانم محمدي!
        منتظر شنيدن نظرهاي جدي‌تر و عميق‌تر از جانب شما هستيم، ضمناً بند سوم پاسخ به خانوم ندا هم نكته‌اي‌ست كه گمان‌ام روشنگرانه مي‌آيد.

    • مهران موسوي گفت:

      خانوم … ندا!
      1/ عنوان «طنز» را من براي اين مطلب انتخاب نكردم و كار مدير محترم سايت است؛ بخنديد يا گريه‌ كنيد انتخاب خودتان است.
      2/ …
      3/ لازم است بدانيد كه چيزي وجود دارد به اسم «طنز تلخ» ، مي‌خنداند، و در عين‌حال غم‌انگيز است.
      4/ كمي ور رفتن با متن هم بد نيست، نكته‌ي اخلاقي هم مال سريال‌هاي … تله‌ويزيون است، اين‌جا دنبال‌اش نگرديد.

  • مهران موسوي گفت:

    بنده از جانب خودم از خواننده‌گان معذرت مي‌خواهم، چون اين قصه به‌سرعت نوشته شد و كمي نياز به ويرايش دارد… لطفاً تركيب «دانش‌آموخته‌ي مقطع كارشناسي‌ارشد دانشگاه تهران» را جداً از متن حذف كنيد كه ابداً به فضاي قصه نمي‌خورد و باورم نمي‌شود از دست‌ام در رفته باشد، عذر مي‌خواهم!

  • مهران موسوي گفت:

    واقعاً نمي‌دانم چرا نظر‌ها مميزي مي‌شود…

  • آن آرام گفت:

    مهران دوسش داشتم…خوب بود،بعدیها بهترو بهتر میشن.ادامه اش بده.چیز خوبی ازآب در میاد.
    خانم ندا: طنزش در اوضاع خراب کتابخانه ای کشورمون که همچین سیستمهایی داره که کسی جرئت نمیکنه از کنارشون عبور کنه و روز به روز هم دارن یکی یکی دراشونو تخته میکنن، طنزش در اینجاست.

  • بهروز گفت:

    درود بر مهران عزیز و تمام مهران هایی که اندیشه نویسنده شدن را در سر دارند. به اعتقاد من که بسیار جالب بود (شاید به خاطر اینکه من یک کتابدارم). امیدوارم که در آینده نیز خواننده “قصه های کتابخانه” باشیم. راستی این با این جملش خیلی حال کردم: “ز توی بدنه فلزی سماور نوی آبدارخانه محقر، تمام کتابخانه پیدا بود، گیرم کمی کج ‌و ‌معوج.”

  • رستگار گفت:

    با سلام
    جالب بود ولی خیلی به متن ادبی نمیخورد(شاید دوستان ایراد بگیرند و بگویند چه ربطی به متن ادبی داشت،،که در این مورد دوستانی که تخصص دارند نظرشان را اعلام میکنند) در کل ارزش خواندن را داشت امیدوارم بقیه داستان پرپیمانه تر باشد.

  • یاشار گفت:

    فکر کنم قبلا مطلب طنزی از شما با نام گزارش کارآموزی در گروه بحث خوانده بودم آن مطلب جالبتر بود، پیشنهاد میکنم طنزنویسی را ادامه دهید

  • کتابدار سابق گفت:

    با سلام خدمت نویسنده محترم
    مطلب بسیار حوبی بود که حکایت از کتابخانه های راکدی دارد که فقط نام کتابخانه را یدک میکشند و دیگر این که میتواند باز گو کننده تواناییهای کتابداران متخصص برای اذاره کتابخانه ها را روشن سازد مخصوصا” برای بعضی از مدیران فرهنگی کشور.

  • دريا گفت:

    بامزه بود
    دقيقا كتابخونه ولايت مارو توصيف كرده بودين،البته كتابدار جديدش از خارجه اومده بود!!!!!!!!!!!!!

  • صنم گفت:

    سلام
    فکرکنم ضرورت واحددرسی روابط عمومی دررشته کتابداری ضروری ترازفهرستنویسیه مخصوصا درکتابخانه های عمومی
    کتابداران کتابخانه های عمومی حق دارن باوضعیت اسفبار حقوق ومزایاشون
    اجازه بدین لبخندروروی لبهای کتابداران نقاشی کنیمحتی شده الکی بعدا عادت میشه

  • خیلی زیبا بود، کتابدار نباید غرغرو و بداخلاق و پیر باشه، باید خوشتیپ و جوون و با تحصیلات باشه و از همه مهم تر کتابخونه رو جوری مدیریت کنه که همه ازش خاطره ی خوش داشته باشن مخصوصا کنکوری ها….

پاسخ بدهيد

دنبالكها

ارسال دنبالك