کتابخانه‌های واقعی، کاربران واقعی و مسئله‌های واقعی

يادداشت — توسط در اردیبهشت ۳۱, ۱۳۸۹ در ۵:۵۵ ق.ظ

مقدمه

سالهاست که بحثي تحت عنوان “رويکرد مبتني بر بافت3” و “تحليل بافت”4 درعلوم انساني و اجتماعي مطرح شده است. در اين رويکرد پژوهشگر بايد به پديده مورد مطالعه در “بافت”5، “زمينه”6، “موقعيت”7 و “بستري” که قرار دارد بنگرد، و آن را از محيط پيرامونش جدا نکند. درست مثل معناي هر واژه که متاثر از واژه هاي همراه آن است، شناخت هر پديده اجتماعي مستلزم شناخت محيط پيرامون آن خواهد بود. در واقع معمولاً پديده مورد مطالعه، هر چه که باشد، به نحو اجتناب ناپذيري تنها در بافت واقعي خود قابل درک است. به سخني ديگر، تصويري که پژوهشگر از آن پديده ترسيم مي کند فقط اگر همراه با عناصر بافت باشد معنا و مفهوم درستي دارد. در غير اين صورت، آن تصوير، هر چه با دقت ترسيم شود، فقط در حد برشي ناقص از يک کليت بزرگتر باقي مي ماند. بر اين اساس، محقق هيچ دخل و تصرفي در محيط واقعي تحقيق نمي کند. بلکه با احتياط و به آهستگي به آن نزديک مي شود، و سعي مي کند حتي حضورش به عنوان ناظر، تغييري در رخدادهاي معمول و جاري ايجاد نکند. هر نوع مداخله پژوهشگر در بافت و يا هر نوع بي توجهي به آن، به دور شدن از کشف واقعيت موجود منجر مي شود. به همين دليل، بافت پژوهش هر چه دست نخورده تر و طبيعي تر باشد، بهتر است.

در کتابداري و اطلاع رساني نيز به عنوان حوزه اي ميان رشته اي، که سهم علوم اجتماعي و انساني در آن قابل توجه است، رويکرد مبتني بر بافت اهميت دارد. به نحوي که از 14 سال پيش تا کنون، يک دوره کنفرانس دو سالانه بين المللي با عنوان “رفتارهاي اطلاع يابي در بافت”8 برگزارمي شود. علاوه بر اين، کنفرانس دو سالانه ديگري با عنوان “تعامل اطلاعات در بافت”9 نيز از سال 2006 تاسيس شده که گواهي ديگر بر  اهميت موضوع در اين رشته است. همچنين، در سالهاي اخير تحقيقاتي نيز با اين رويکرد در مجله هاي کتابداري منتشر شده است (مثل: منصوريان، 2008).

نوشته حاضر تلاشي براي طرح مجدد اين موضوع  و برجسته ساختن اهميت آن است. چرا که به نظر مي رسد بي توجهي به بافت در مطالعات کتابداري و اطلاع رساني، مثل بسياري از رشته هاي ديگر، مانعي نامرئي براي درک درست پديده هاي مورد مطالعه است. البته پيش از آن لازم است تعريفي از بافت و اهميت آن ارائه شود.

تعريف بافت و رويکرد مبتني بر آن

ارائه تعريفي جامع و مانع از اين مفهوم به دشواري شناخت آن است. منظور از بافت يا زمينه، همه مولفه ها10 و عناصر پيدا و پنهاني است که پديده مورد مطالعه را در بر گرفته يا بر آن تاثير مي گذارد. عناصري که آن قدر متنوع و در هم تنيده اند که معمولاً به دشواري مي توان اجزاء سازنده آنها را از هم تميز داد. علاوه بر اين، برآيند تاثير اين عناصر بر هم موجوديتي ممزوج و به هم پيوسته11 را تشکيل مي دهد که چيزي به مراتب بيشتر از مجموع اجزاء تشکيل دهنده خود است. درست مثل آلياژي که از ترکيب چند فلز تشکيل شده و در نهايت خواصي دارد که در عناصر تشکيل دهنده آن يافت نمي شود. البته شايد مثال آلياژ چندان گويا نباشد، چرا که در اين مورد حداقل مي دانيم عناصر تشکيل دهنده هر آلياژ چه فلزاتي هستند با چه نسبتي با هم ترکيب شده اند. در حالي که درشناخت بافت مربوط به مفاهيم و پديده هاي انساني و اجتماعي، پژوهشگر با انبوهي از عناصر ريز و درشت فرهنگي، تاريخي، اجتماعي، سياسي و غيره روبرو است، که گاهي فقط ردپا و اثري از آنها ديده مي شود. اما در مواردي اين رد پاها به مراتب تاثيري عميقتر از عناصر به ظاهر آشکار دارند. مثلاً در حوزه “تعامل انسان با رايانه”12، ارتباط کاربر با دستگاه متاثر از مولفه هاي بسياري است که به راحتي نمي توان همه اين عناصر را شناسايي کرد و نمي توا ن سهم هر يک را به سادگي مشخص ساخت.

هرچند توجه به بافت در تحقيقات حوزه هاي علوم انساني و اجتماعي ضروري به نظر مي رسد، اما محققان اين حوزه ها وقتي اين رويکرد را مبناي کار خود قرار مي دهند، معمولاً با چهار دشواري اساسي روبرو خواهند شد. دشواري نخست، شناسايي عناصر تشکيل دهنده بافت است. معمولاً بافتهايي که پديده هاي اجتماعي را احاطه مي کنند نامرئي تر از آنند که به راحتي ديده شوند. پژوهشگر هم نمي داند قرار است چند عامل را شناسايي کند. او با پرسشي باز به عرصه پژوهش وارد مي شود و ناچار است آنقدر به کند و کاو بپردازد که به نقطه اشباع برسد. نقطه اشباع زماني است که محقق احساس کند به هرآن چه که با پرسش او در ارتباط است، دست يافته و کوشش بيشتر فقط به تکرار يافته هاي قبلي منجر مي شود. در واقع رسيدن به مرحله اي است که پژوهشگر مي تواند نسبتاً مطمئن باشد تقريباً هر آنچه لازم داشته و هر آنچه با عدسي ميکروسکوپ او قابل رويت بوده را ديده است. اگر عنصر يا مولفه ديگري نيز وجود دارد، يا به پديده مورد مطالعه مربوط نيست يا ريزتر از آن است که با ابزار مشاهده او قابل ديدن باشد. هر چند حس “عدم قطعيت”13 تا پايان تحقيق همراه او خواهد بود.

دومين دشواري، دسته بندي عناصر شناسايي شده است. معمولاً در بررسي بافتهاي احاطه کننده پديده هاي انساني و اجتماعي به انبوهي از عناصر دست مي يابيم، که نمي توان به راحتي آنها را طبقه بندي کرد. از طرفي، براي هر طبقه بندي بايد ابتدا معيارها و ابزارهاي مناسب تعريف نمود، که مبناي مقايسه شباهتها و تفاوتها قرار گيرد. اغلب انتخاب بهترين روش کار دشواري است. چرا که نوع طبقه بندي مي تواند به اندازه تعداد مولفه ها متنوع و گونه گون باشد. براي اين منظور تقريباً هيچ روشي کاملاً درست يا کاملاً غلطي وجود ندارد. به بياني ديگر، هر يک از طبقه بنديها مي توانند از يک زاويه درست و از زاويه اي ديگر نسبتاً درست يا حتي نادرست تلقي شوند. در واقع درستي و نادرستي دسته بندي مولفه ها بيش از هر چيز به هدف پژوهش و نوع پديده مورد مطالعه بستگي دارد. مثلاً، در دسته بندي مولفه هاي موثر بر تعامل ميان انسان و رايانه مي توان عناصر موجود را به چهار دسته زماني، مکاني، موقعيتي و موضوعي تقسيم کرد يا از زاويه اي ديگر به دو دسته عناصر سخت افزاري و نرم افزاري، يا هر نوع طبقه بندي ديگر.

سومين دشواري شناسايي پيوندهاي ميان عناصر و چگونگي تاثير آنها بر يکديگر است. آيا رابطه علت و معلولي ميان آنها حاکم است؟ آيا همبستگي مثبت و منفي در اين ميان نقش بازي مي کند؟ آيا اين عوامل در عرض هم قرار دارند؟ يا رابطه طولي ميان آنها برقرار است؟ اينها همه پرسشهايي است که نمي توان به راحتي به آنها پاسخ گفت.

سرانجام چهارمين دشواري ترسيم کليتي از بافت مورد بررسي، به نحوي است که پاسخگوي پرسشهاي محقق باشد. وقتي بخشهاي بافت را به کوچکترين اجزاء ممکن مي شکنيم، بايد دوباره آنها را به شکلي در کنار هم قرار دهيم که تصويري شفاف از پديده مورد مطالعه را در اختيار ما قرار دهد، که اين نيز به سادگي ميسر نيست.

پس از اين مقدمه مختصر، اکنون بايد به سه سئوال پاسخ گفت. يکي اينکه نقش بافت در مطالعات حوزه کتابدراي و اطلاع رساني چيست؟ ديگر آنکه تا کنون اين بافت تا چه اندازه در پژوهشهاي اين حوزه مورد توجه قرار گرفته است؟ و سرانجام اينکه اين رويکرد چه دستاوردي براي محققان اين حوزه به همراه خواهد داشت؟

نقش بافت در مطالعات حوزه کتابدراي و اطلاع رساني

کتابخانه، هر نوع که باشد، قبل از هر چيز نهادي اجتماعي است و کاربران آن، هر مشخصه اي که داشته باشند، عضوي از يک جامعه هستند. پس اجتماعي بودن کتابخانه و کاربرانش جزئي جدايي ناپذير از ماهيت اين نهاد و استفاده کنندگان آن است. بنابراين، بافتي اجتماعي هر کتابخانه کوچک و بزرگي را احاطه مي کند، که در هر نقطه از اين کره خاکي، مي تواند ويژگيهاي خاص خود را داشته باشد. ويژگيهايي که متاثر از اقليم، فرهنگ، اقتصاد، سياست و دهها عنصر ديگر است. از سويي هر فرد در اين جامعه استفاده کننده نيز صفاتي منحصر به خود دارد. صفاتي روان شناختي، شخصيتي، خلقي، جنسيتي، سني، و غيره. پس هر کتابخانه را محيطي اجتماعي در بر گرفته و هر کاربري که قدم به کتابخانه مي گذارد؛ خواسته يا ناخواسته متاثر از عواملي است که زندگي او را از بدو تولد تا امروز احاطه کرده است. بنابراين، هر پديده اي که در ارتباط با کتابخانه و کاربرانش بررسي مي شود در کليتي در هم تنديده از عوامل اجتماعي، فرهنگي، اقتصادي و غيره قرار دارد. مثلاً، اگر بخواهيم ميزان رضايت کاربران را از خدمات کتابخانه اي بسنجيم، بايد قبل از هر چيز بافتي که کتابخانه در آن قرار دارد را شناسايي کنيم. بايد بدانيم، موقعيت مکاني کتابخانه و سابقه آن چگونه است؟ ويژگيهاي جمعيت شناختي جامعه استفاده کننده کدامند؟ انتظار کاربران از کتابخانه در چه حدي است؟ تجربه هاي قبلي آنان از خدمات کتابخانه اي چگونه است؟ توانايي آنان در استفاده از منابع به چه صورت است؟ توان کتابخانه از نظر امکانات و منابع در چه وضعيتي قرار دارد؟ چه ارتباطي ميان آن کتابخانه با کتابخانه هاي دور و نزديک پيش بيني شده است؟ و پرسشهايي از اين نوع. بدون در نظر گرفتن اين عوامل اگر به روال معمول برخي از پژوهشهاي کتابداري و اطلاع رساني، پرسشنامه اي با پرسشهاي بسته و طيف پنج گزينه اي “ليکرت”14 تهيه کنيم، حاصل هر چه باشد تصوير روشني از وضعيت موجود ارائه نخواهد کرد. چرا که گاه در اين پرسشنامه ها، سئوالهايي مطرح مي شود که يا خارج از بافت است يا پيوندي با عناصر تاثير گذار بر پديده مورد مطالعه ندارد. مثلاً، ممکن است از کاربران کتابخانه اي که خدمات مرجع الکترونيکي ارائه نمي دهد بپرسيم، رضايت شما از سرويس “آگاهي رساني جاري الکترونيکي”15 در چه حدي است. بديهي است چنين پرسشي در چنين کتابخانه اي داده هاي مفيدي براي سنجش رضايت کاربران در اختيار ما قرار نمي دهد.

به نظر مي رسد اگر در برخي از پژوهشهاي کتابداري بي توجهي به بافت ديده مي شود، اين بي توجهي ناشي از عدم مسئله يابي صحيح است. گاهي موضوعهاي مورد بررسي در مجله هاي خارجي مبناي انتخاب موضوع تحقيقات داخلي قرار مي گيرند. هر از چندگاهي نيز موجي از موضوعهاي تازه در اين مجلات به چشم مي خورد که پس از مدتي در تحقيقات داخلي مطرح مي شود. البته در اينکه بسياري از مسائل پژوهشي اين حوزه جهاني است و مي توان مصاديقي از آنها را در انواع کتابخانه ها و در کشورهاي مختلف ديد، شکي وجود ندارد. اما توجه به دو نکته در اينجا اهميت دارد. نخست آنکه ضرورت و اهميت هر يک از ا ين موضوعها در مناطق مختلف دنيا متفاوت است. دوم آنکه هر موضوع يا مسئله اي در بافت متفاوتي وجوه و جنبه هاي مختلفي خواهد داشت. بنابراين، الزاماً بررسي يک پديده واحد در بافتهاي مختلف به نتيجه يکساني منجر نخواهد شد. البته ممکن است به دليل تشابه نسبي دو بافت، نتايج دو بررسي مجزا نتايج مشابهي به بار آورد.

بنابراين، اگر به اهميت بافت در تحقيقات کتابداري و اطلاع رساني اذعان داشته باشيم، آنگاه اين رويکرد بايد بر تمام مراحل تحقيق سايه افکند. بويژه در گامهاي نخست هر تحقيق که معمولاً با بيان مسئله و هدف تحقيق شروع مي شود. به بياني ديگر، بايد کتابخانه ها و کاربران آنها را به همان شکل که هستند و با همان مسائل روزمره اي که با آن دست به گريبانند مبناي کار پژوهشي قرار دهيم. در غير اين صورت، ممکن است وقت و انرژي خود را صرف موضوعي کنيم که براي جامعه مورد مطالعه اولويت چنداني ندارد. در نتيجه يافته هاي چنين تحقيقاتي نمي تواند راهگشا و کاربردي باشد.

سخن پاياني

توجه به بافت در پژوهشهاي کتابداري و اطلاع رساني از سه جهت اهميت دارد. نخست آنکه اين رويکرد در شناسايي مسائل واقعي به پژوهشگران کمک مي کند. اگر بپذيريم، اساساً نتايج پژوهشهاي مسئله مدارند که مي توانند کاربردي و منشاء اثر باشند، آنگاه اهميت يافتن مسائل واقعي قبل از اجراي پژوهش در اين حوزه بيشتر روشن مي شود. بنابراين، نگاه مبتني بر بافت در نخستين قدم ابزاري براي مسئله يابي صحيح است.مسئله يابي صحيح نيز سنگ بناي اجراي پژوهشهايي است که به نتايج کاربردي منجر مي شوند. دومين جنبه مهم چگونگي پرداختن پژوهشگر به مسئله و پديده مورد مطالعه است. بررسي پديده هاي اجتماعي بدون توجه به بافتي که در آن قرار گرفته اند، بررسي کامل و جامعي نخواهد بود. حتي ممکن است چنين بررسي هايي، بيش از آنکه به نتايجي روشني بخش منتهي شوند، براي پژوهشگر گمراه کننده باشند. يعني بي توجهي به بافت و عناصر سازنده منشاء خطاهاي جدي در تحقيق باشد، بي آنکه امکاني براي شناسايي منبع خطا و راهکار مواجه با آن در اختيار داشته باشيم. سرانجام سومين اهميت رويکرد مبتني بر بافت، فراهم آوردن امکان ژرف نگري به پديده مورد مطالعه است. هر گاه پديده مورد مطالعه در ارتباط با عناصر سازنده بافت آن بررسي شود، وجوه و جنبه هاي پنهان آن بهتر آشکار خواهد شد. در واقع پژوهشگر مي تواند ردپاي برخي از رخدادها در موضوع مورد بررسي را در ميان عناصر پيدا و پنهان بافت جستجو کند.

در مجموع به نظر مي رسد اگر قرار است مطالعات کتابداري و اطلاع رساني به نتايجي منجر شود که اين حوزه را در کشور در عرصه نظر و عمل گامي چند به جلو براند، آنگاه بايد با رويکردي مبتني بر بافت به پديده هاي مورد بررسي بنگريم. در واقع نبايد فراموش کرد که جامعه استفاده کننده کتابخانه هاي واقعي، کاربراني واقعي اند که در تعامل با يکديگر با مسئله هايي واقعي روبرو هستند. بر اين اساس، بايد در جستجوي راهکارهايي واقعي براي اين مسائل بود.

منابع

Mansourian, Y. (2008). “Contextualization of Web searching: a Grounded Theory approach”.  Electronic Library, Vol. 26 No. 2, pp. 202-214.

Mansourian, Y. (2008). “Contextual elements and conceptual components of information visibility on the Web. Library Hi Tech. Vol. 26 No. 3, pp. 440-453.


برچسبها: , , , ,

پاسخ بدهيد

دنبالكها

ارسال دنبالك